تبليغاتX
بهرام سپاسگزار
ادبیات و هنر

 

کوچ کردان

 

پرده­داران و شمایل­کشان و نقاشان، پا­به­پای شاعران و پیش از پیدایی نویسندگان، در صحنه­های ظهور هنر از دیرباز، عرق­ریزان حضوری زنده داشته­اند. در این میان نقاشان در مقام آفرینندگان پدیده­های آغازین هنری و پاره­هایی طرح­های اسطوره­یی و بیان زبان و حالت­های روحی، با نقاشی بر سنگ­های صخره­ها و طرح­ها بر دیوار غارها، در جهان پیرامون خویش، قدمتی برابر با عمر تاریخ دارند. دیرینه­گی حضور نقاشان به­روزگاران پیش از کشف حروف الفبا می­رسد. و پس از آن و اندک­اندک و تا امروز در زمانه­ی ما، اگرچه ادبیات با شکل و محتوا و زبان و نظم و نثر و بدیع و صناعت و مفاهیم بلاغت، با بازدهی­های خود سایه­افشان­ترین شاخه­ی درخت باغ هنر تلقی می­شود، در عرصه­ی نقاشی اما کم شاهد نبوده­ایم، که گاه یک تابلو قادر بوده است چندین برابر یک رمان، گفتنی­ها برای گفتن داشته باشد. و در این پیوند با بیان یک طرح، موضوعیت­ها آفریده باشد. دست­آوردی که با ذوق و درک زیباشناسی و شناخت معیارهای نقاشی و علم بیان رنگ بر بوم به­ارمغان می­آورد.

هنر نقاشی پدیده­ی به­تماشا­درآوردن موضوعی­ست؛ با فردیت تفکر عبرت­انگیز و در اوج دل­بسته­گی­های به­ذهن و احساس شورانگیز و در عین فروتنی­ی حضور نام­جویانه، ناآرامی­آفرین، آرامش­بخش و گمان­برانگیز. و ­انگیزه­ی ارائه­ی آن بیان ارزش­های نهفته­یی­ست، که در درون خود پیام­آور به­هم­راه می­آورد، تا به­تماشا در جهان نگاه مخاطب به­قضاوت بگذارد. ارزش­های نهفته­یی که همه به­انجام تمامیت آن برنتوانند و اگر بتوانند حاصل دیگر هنر تلقی نمی­شود.

هنگامی یک اثر هنری و در این نقد یک نقاشی از یک وحدت و تمامیت در خلاقیت برخوردار است، که استعداد ما را در مقام یک تماشاگر آشکار سازد و به­تماشا برانگیزد، تا آن­جا که حس بویایی و شنوایی ما نیز به­هنگام تماشا برانگیخته شود. و نه­تنها تا سرحد این­چنین تاثیر غریبی دست بیآبد، بل­که پشتوانه­های فرهنگی و تفهیم زبان را هم بی­اختیار اراده­ی ما بیآفریند. به­گونه­یی که پیوسته­گی­ها و روابط تاریخی اثر، به­آسانی در دریافت­ها به­تماشا دربیآیند. دریافت­هایی که ره­آورد چیره­دستی سرانگشتان نقاش است و حاصل خلاقیت­های هنری و احساساتی­گرهای او.

تابلوی کوچ کردان نماد جنگ و دربه­دری و درد و پیوسته­گی، کار مجسمه­ساز و نقاش ایرانی شهلا خداکرمی، نمونه­ی این­­چنین اثری­ست. یک اثر هنری و به­سهم خود استثنایی. یک قصه­ی رنگین و تماشایی. قصه­یی که بر بوم با قلم با استادی به­تصویر کشیده شده است. قصه­یی که مخاطب را به­هنگام خواندن به­تماشا، به­اندیشه فرو می­برد، به­تحسین وامی­دارد و با شخصیت­های قصه و خالق آن، شیفته­ی تماشا هم­دردی می­کند. و مخاطب در این هم­دردی جهان طرح را درمی­یابد و شاباش­گویان نظاره­گر قصه­گویی می­شود. قصه­یی که کمپوزیسیون و آمیزش روان­شناسانه­ی رنگ­ها، زوایای دید، زبان بی­زبان اثر و سمبل­ها و نشانه­های آن آفریده است. یک روح هم­آ­هنگی در میان عناصر طرح و توازن رنگ و فرم. شبیه به­آن­چه که در جهان واقعیت در پیش رو می­بینیم. و جان و فطرت طبیعت در پیرامون ما می­آفریند. و این شیوه­ی عمل و تماشای نقاش است به­جان و فطرت طبیعت و انعکاس آن در اثر و آفریدن جهان واقعیت.

تابلوی کوچ کردان اگرچه از لحاظ تکنیکی به­اشکال هندسه­یی و کوبیسمی تجزیه نشده است، اما هم­آهنگی و تقابل موتیوها، انضباط در میانه­ی سطح­ها، و استقرار  و تعادل ترکیب­ها، در مقام یک اعتبار و تمامیت، در جای­جای آن موج می­زند. و نقاش اگرچه به­دنباله­روی از نقاشان نئوامپرسیونیست و فوویست، در حقیقت لحظه و جهان کشف و شهود، در کاربرد با رنگ­های شوخ و گرم در سیر و پژوهش نبوده است، اما با حس مسئولیت به­نشان­دادن واقعیت­های زمانه، کوچ کردان را از یک جنبش فوتوریسمی برخوردار گردانیده است. جنبشی که تماشاگر را به­هنگام تماشا، از روی حظ و عبرت در اوج ناآرامی به­واکنش به­آرامش وامی­دارد.

تمامیت و ایجاد ذهنیت در کوچ کردان، بی آن که ضرورتا به­برآشوبانیدن عواطف ما دست بیآزند و به­ای داد و به­ای بی­دادمان بیندازند، بر پایه­های مفاهیم هنری و ارزش­های انسانی، ما را بر آن وامی­دارند، تا که با احاطه به­معرفت بر احوال روح، با موتیوها در دل به­هم­دردی برخیزیم و هم­زمان در جهان ناامنی که نقاش آفریده است، به­هنگام تماشا در اوج آرامش در ناآرامی فرو رویم. شهلا خداکرمی با خلق بیش از هشتاد اثر تماشایی در زمینه­ی مجسمه­سازی و نقاشی، یک­بار دیگر نشان می­دهد که در این عرصه حضوری چشم­گیر دارد. او با آناتومی و روان­شناسی رنگ­ها بی­هیچ تردید کارآشناست و کوچ کردان را از آغاز تا پایان، بخش­بخش اعتبار می­بخشد و با صبوری و چیره­گی بر بوم رهبری می­کند.

در فضای میانی طرح در کوچ کردان، دلاورمردی بالابلند، با دستاری بسته­به­سر، صورتی بیضوی و گردنی ستبر، گریبان­گشوده و سلحشور، در مرکزیت قصه با یال و کوپال طراحی شده است. در پس پشت­اش سه کرد جوان، که تا شانه­های پهن این بالابلند بالاتر قد نکشیده­اند، آرام در کوچ در حرکتند. در پیش­ پای­اش دختری پیوسته­ابرو و رنگ­صورتی زرد نیشابوری­پوش، زنبیلی حصیری و از باری سنگین را گردن­خمیده بر دوش می­کشد. در چنین فضایی نقاش در جستجوی به­نمایش­درآوردن زوایای خاموش روح، دختربچه­یی جلیقه­پوش و افسرده­سیما و شوریده­مویی به­تصویر کشیده است، که دست در دست مادر آستین­چیده و سربه­زیر گام برمی­دارد. رخ­سار مادر نه خسته که برافروخته برای­چه متفکر است و در غم فرو رفته است.

مادر چهارقدی شیری به­سر بسته است و با تن­پوشی بومی و عنابی­رنگ، سرآستین­ها را برچیده و میان­بسته بالا زده است. دامنی افراشته و کشیده به­رنگ ارغوان به­پا دارد و شلیته­یی به­رنگ عقیق سبز، با ترکیبی ملیح از رگه­هایی از لاجوردی­بنفش، پرچین و شکنج بر دامن پوشیده است. پابه­پا دخترک دیگرش لاغربدن و باریک­اندام، سبوی سفالی­ی آبی وفادارانه بر دوش می­کشد. با تن­پوشی هم­سایه و هم­آهنگ در رنگ، چی­چک فرو رفته در فکر مطبوع گام برمی­دارد. در کناره­ی گذرگاه سنگ­لاخی راه، جوان­مردی بلوطی و زیتونی­پوش، آستین­ها پاک از پیراهن بالا زده است و تختی روان یک­تنه بر پشت می­کشد. کوله­باری بس سنگین و رنگ­آبی سرخ­آبی بر پشت، که پنهان در آن مصدومی خوابیده است. و گویی مرد جوان حجله­یی روان بر دوش می­کشد.

کوچ کاروان و به­طلایه­گی اینان، از سرزدن آفتاب در پیش­زمینه­ی طرح آغاز شده است و در گرگ و میش مه، در غوغای سایه­روشنی­های استادانه­ی رنگ، نیشابوری خاکستری بلوطی سیاه، در پس­زمینه­ی کوچ مارپیچان و به­دنبال دم گرفته است. لشکر کوچ­گران در پس­زمینه­ی طرح، پیاده و نشسته بر گرده­ی اسب و در زیر آسمان گرگ و میشی مه، که تا فروشد نگاه از دل افق بیرون زده است، کوچ را دنبال می­کند. در هنگامه­یی این­چنین پویا، که آسمان بی­خلاء طرح آفریده است، بازتاب لشکر کوچ­گران در پشت، به­گروه طلایه­داران در پیش بعد بخشیده است و سایه­هاشان را، در درخشش آفتاب شرق، بر سنگ­لاخ راه رونده کرده است. طرحی جانانه و نظم­بردار، در به­کارگیری نئوکلاسیسم ماهرانه­ی نور و بازی­دوستی­کردن­های رنگ. طرحی که نقاش با به­یاری­گرفتن از استعداد فطری­اش، تماشاگر را در تماشا به­اندیشه فرو می­برد و مرگ مارا اثر لویی داوید را تداعی می­کند. یک کار استثنایی و هم­زمان رئالیسم­ناتورالیسمی.

چیدمان موتیوها در صحنه­های کوچ، با یاری­گرفتن از آمیزش دل­پذیر رنگ­ها، باریک­بینی و هم­آهنگی و خلق آناتومی و فرم، یک تمامیت زیبا پدید آورده است. پدیده­ی زیبایی اگرچه که در نگاه اول یک­آن به­چشم درمی­آید، با همان یک نگاه اما تمامیت آن چهره نشان نمی­دهد. جهان زیبایی یک تمامیت است. تمامیت، در یک­نگاه به­چشم درنمی­آید. نقاش، آن­چه­ها را که تمایلات­اش به­هنگام خلق این اثر، هوشیارانه لمس می­کرده است، در تجربیات آهوانه و انسان­دوستانه­اش، خودیابنده درهم آمیخته است و ذره­ذره با صبوری و صراحت، در این طرح به­تصویر کشیده است. طرحی که یک­کلام نگاه را سیرآب می­کند.

شهلا خداکرمی با استعدادی حرفه­یی و آکادمیک در ایجاد کمپوزیسیون و توانایی در خلق آناتومی و آمیزش هنرمندانه­ی رنگ­های نیشابوری زرد عنابی بلوطی و سرخ­آبی یک کار استثنایی آفریده است. کاری که به­خاطر تسلط نقاش بر معرفت و ماهیت زیباشناسی، تمجید هر تماشاگری را برمی­انگیزد. طرحی کوبنده و هم­زمان دارای ملاحت، که اگرچه ذهنیت ارزش­ها را رد نمی­کند، اما مطلق­بودن را نمی­پذیرد و دانه­های شیرین شک در دل می­کارد. او با ریزه­کاری­های ملایم رنگ­سایه­ها در ایجاد بعد، چنان مرکزیتی در این اثر می­آفریند، که تماشای ما را بی­اختیار ما، گاه به­بخش­بخش قصه­ی کوچ و گاهی به­تمامیت آن، ناگه­هان وسعت می­بخشد.

در دوگوشه­های طرح و به­گونه­یی اریب باهم، موتیوهایی در طرح پیام می­آورند. مردی در یک گوشه­کنار به­تصویر درآمده است و نشسته بر وسیله­ی رونده­یی خیره به­ما زهرخند می­زند. و در آن یکی گوشه­کنار، کودکی خسته و آبی­پوش، از کوچ کاروان به­قهر کناره گرفته است و دامن­کشیده بر لبه­ی یک تخته­سنگ، گریان خسته­گی درمی­کند. پیش پای­اش پیرمردی به­غم­خواره­گی از شرم، پشت به­تک­شاخه­درختی خشک، از ما روی پوشانیده است و زانو به­بغل، غرق سرنوشت این کوچ است.

در کوچ کردان رنگ­های سرد متناسب و درآمیخته در لابه­لاهای رگه­هایی از رنگ­های گرم، جابه­جا به­نیاز بر بوم نشسته­اند. شهلا خداکرمی به­مانند دیگر آثارش از ضربه­زدن­های قلم­مو و یاری­جستن از رنگ­دانه­های آتشین و تند و تمرکز در آفریدن فضاهایی با رنگ و نور، از شیوه­ی متداول امپرسیونیسمی­اش در این اثر چشم پوشیده است و یک کار رئالیسم­ناتورالیسمی آفریده است. اگرچه با نگاه به­چه­گونه­گی­های ترکیب­پذیرهای رنگ­ها، حالت­های چهره­های موتیوها، آناتومی و تناسب دقیق سطح­ها، اندوه­باره­گی و قدرت شورانگیز عاطفی و جلوه­ها و موضوعیت اثر، می­توان این تابلو را در مقام یک کار اکسپرسیونیسمی نیز دوراندیشانه به­چالش کشید. شهلا خداکرمی اگرچه در خلق این تابلو از جهان کشف و شهود و حقیقت لحظه دوری می­کند، اما در درون اثر حضوری ملموس دارد و شیوه­ی تفکرش و پیام­آوری­اش نیز در درون و در فراسوی کوچ دیده می­شود. او دردی را که در زندگانی هست در پیش روی نگاه می­آورد. و رنجی را که از آن می­بریم نفی نمی­کند. انگاری با ارائه­ی این تابلو در پی راه شفای این رنج است. رنجی که سرمایه­ی یک روح متعالی­ست. هیج اثری به­تعالی نمی­رسد، مگر آن که با رنج به­هم­راه بوده باشد. لذت فی­نفسه موجودیتی ندارد. به­تماشادرآوردن رنج و به­نیت دفع این رنج است، که لذت را با خود به­هم­راه می­آورد. انسان در رنج آفریده می­شود.

تابلوی کوچ کردان جوهر استعداد ما را دست­خوش تغییر می­کند و تجربه­ی ما را افزایش می­دهد. کاری که هیچ ابهامی در ادراکات بصری ما در تماشا به­هم­راه نمی­­آورد. نقاش با در دل­افکندن خدای یک­کار نیک، دست به­خلق کاری نیکو می­زند و آن چنان در دریای کار، در زمانه­ی خلق غرق می­شود، گویی در کوج کردان نگا­هبان کاروان و قافله­سالار بوده است. اثری که نه­تنها به­گمان از سر نیرو­های­ خلاقه­ی هنری و کیفیات نفسانی؛ عقل و وهم و حس و خیال، که از بازتاب احساس مسئولیت سرچشمه گرفته است. یک رابطه­ی وابسته با تکیه به­کرامت انسانی؛ تحفه­ی نقاش پیش روی مخاطب، آگاهانه و آرمانی. آشکارشدن و جانانه از کار درآمدن هنر و آفریدن یک روی­داد تلخ تاریخی. یک اثر شسته و رفته و نجیب و تماشایی.

 

نوشته شده توسط بهرام سپاسگزار در ساعت 7:0 | لینک  | 

   دل­شوره­های فراموشی و یاد 

هوا مه­آلود و گلوگیر بود. غوغای موسیقی رپ یک­آن بریده نمی­شد. به­ساعت دیواری نگاه کرد. حالاحالاها برای رفتن و رسیدن به­شنیدن شعرخوانی آن­شب وقت داشت. در اتاق را باز کرد و پا به­راه­رو گذاشت. در راه­رو، در روبه­روی اتاق شماره­ی هشت، دو پرستا­ر با یک تخت روان، دامن­به­کمرزده­آماده، باهم ایستاده بودند. در دل به­شور افتاد. بازهم به­گمان در خواب­گاه خبری شده بود. هر مدتی در میان یک خبری می­شد. برای خروج از خواب­گاه باید از کنا­ر پرستاران رد می­شد. در اتاق را بست و آرام در راه­رو راه افتاد. در پشت سر پرستاران، خانم­دل­سوز با آواره، در کنا­ر مدیر خواب­گاه، هرسه به­تماشا ایستاده بودند. آواره، سیگاربه­لب، بی­زیرپیراهن بود و خانم دل­سوز، دل­نگران لب می­گزید و بی­اشک هی هق­هق می­کرد. گرمب­گرمب موسیقی رپ داشت در راه­رو گنگ می­پیچید.

در اتاق شماره­ی هشت باز بود. اتاق­های خواب­گاه کوچک بودند. به­قول خانم­دل­سوز، تنها کمی بزرگ­تر از قفس یک آدم. مرد شخصی­پوشی با کیف­پوشه­یی در دست، ایستاده با دو پلیس در اتاق گفت­ و گو می­کرد. هم­وطن شماره­ی هشت، با رنگ و رویی زرد و کبود و با گل­زخمی خشکیده بر پیشانی، مچاله­شده بر کف­پوش اتاق افتاده بود. پاهای­اش از زیر زانو درهم گره خورده بود و دندان­های زرد­شده­اش، قفل­شده از لب­هایی بنفش بیرون زده بود. شانه­اش شکسته بر دیوان خیا­م افتاده بود و با سرنگی خونین در ورید، در پای دیوار جان داده بود. یک قوی گردن­کشیده­ی سفید، با­­ل­گشوده در با­­رش با­ران، بر شیشه­ی پنجره­ی اتاق بر آب شناور بود. از اتاق بوی شیرین مرگ، با بوی مانده­گی دود در نا، با بوی موم در هرم گرما می­آمد. مدیر خواب­­گاه، داشت به­آن مرد کیف­پوشه­به­دست می­گفت، که بیش­تر ا­ز سه­چهار روزی می­شد، که از شماره­ی هشت خبری نداشت.

شماره­ی هشت در راه­رو زیاد دیده نمی­شد. در همان اتاقی­که تنها کمی بزرگ­تر از قفس یک­آدم بود، در تنهایی پشت میز می­نشست، آتش­به­آتش سیگا­ر دود می­کرد و پی­گیر کتاب می­خواند. بیش­تر، در ساحل دریاچه روزها به­گله­ی قوها نا­ن که می­داد، با دهانی که از دل­مهربانی به­لب­خند با­ز می­ماند، دیده می­شد. هنوز آن صدای صمیمی، وقتی­­که رباعی به­معنی می­خواند، در غوغای موسیقی رپ، داشت در راه­رو به­گوش می­آمد؛ برخیز نما­ن بی­خبر از بازی این چرخ زما­ن، آوا­ز دهد با­ز سر بام خروسی نگرا­ن، سینه­به­سپر پیش دهد، با­­­ل­زنا­ن بانگ زند نوحه­گرا­ن؛ قوق­­­­­­­قولی­قوقو صبح آمد صبح آمد.

می­گفت :« وقتی دل­ام می­گیره راه می­افتم می­آیم این­جا پیش این قوها. »

خانم­دل­سوزهم از سر دل­گرفته­گی همیشه­ همین را می­گفت. وقتی آن­روز از هم­وطن شماره­ی هشت پرسیده بود که چرا در خواب­گاه کم دیده می­شد، با نگاه به­قوها برآب در پاسخ گفته بود :

« از د­ست دختران شادمانی مگر می­شود به­راه­رو آمد.... »

« از بس سربه­سر آدم می­گذارند. »

« تو اتاق هم در تنهایی  احسا­س دل­مرده­گی می­­کنم. »

و لب­خند سردی زده بود و گفته بود :

« این­جا باز احساس زنده­بودن می­­کنم. »

« توهم بیا گاهی در ساحل بنشین باهم گپی بزنیم. »

و به­گله­ی قوها اشاره کرده بود و در ادامه گفته بود :

« گرسنه هم که باشند باز با غرور از دست آدم نان می­­گیرند. »

« راستی خانم­دل­سوز هم آن­جا نشسته می­بینی ؟ »

 

خانم­دل­سوز، در آن­سوی خم­گوشه­ی ساحل، به­دوری سنگ­اندازی از ما، در اندیشه تنها نشسته بود. خانم­دل­سوز می­گفت :

« تو اتاق زود دل­­ام می­گیره. »

« فکر و خیال خسته­ام می­کنه. »

« دل­شوره­ هم که دست از سرم برنمی­داره. »

« راه می­افتم می­آیم پیش این قوها. »

خورشید وقتی آفتاب می­کرد، خانم­دل­سوز، لک و لک راه می­افتاد، خرد­ک خرد­ک می­آمد به­ساحل دریاچه. خانم­دل­سوز، همیشه همان کت و دامن خا­ل­خا­لی­ی گل­بهی­اش را تن می­کرد، شا­ل انگوری بوته­دارش را بر شانه می­انداخت و همیشه بر آن با­فتنی سفیدش، یک گردن­بند مرواریدگون از گردن بر سینه آویزان می­کرد. خانم­دل­سوز، که گیسوها و رو را، به­حنای هندی و وسمه آب داده بود، عروسک­پسر کوچک­اش را تنگ به­بغل می­گرفت، بسته­یی نا­ن برای قوها در کیف برمی­داشت، می­آمد و سلانه­سلانه می­رفت و همیشه هم می­نشست بر همان نیمکت دال­بر خم­گوشه­ی ساحل.

خانم­دل­سوز، در خواب­گاه هیچ ملاقاتی نداشت. تنهای­تنها و به­امان خدا رها شده بود. می­گفت :

« به­این تنهایی دل­گیر عادت نمی­کنم. شب­ها یه­هو از خواب بی­خبر می­پرم. ­ترس ورم می­داره. پیشانی و زیر گردن و سینه­هام خیس عرق می­شه. درد از شانه­ام در قفسه­ی سینه تیر می­کشه. با دلهره تا صبح بیدار می­نشینم. گاهی خواب می­بینم کودک شده­ام. بر پاهای مادرم نشسته­ام. مادرم گیسوهای­ام را در لابه­لاهای روبان­های رنگ­به­رنگ می­بافد. گاهی می­بینم بر یک شیر سفید سوار شده­ام. وقتی بیدار می­شوم تا دوسه روزی دل و جرئت می­گیرم. چه خوب بود آن­روزها که دختر­های­ام کنارم بودند. که همه دورهم در خانه باهم بودیم. یک خانه به­ما داده بودند با باغ­چه و گل و سیب و کاج. روزهایی­که تازه آمده بودیم شوهرم خیلی پرشور بود. به­­بچه­ها می­رسید. به­گل و باغ­چه می­رسید. می­گفت. می­خندید. کم­کم خلق­اش تنگ شد. زبان­اش تلخ شد. به­من بدبین شده بود. به­بچه­ها پرخاش می­کرد. برای خرید بیرون نمی­رفت. کار هم که نمی­کرد. خانه­نشین شده بود. می­گفت اشتباه کردیم آمدیم. نباید می­افتادیم به­این دربه­دری. به­شدت افتاده بود به­مشروب­خواری. روز می­رفت می­آمد با ما لام تا کام نمی­گفت. به­همه چی در دور و بر شک می­کرد. با من هیچ حرف نمی­زد. وقت می­شد چند روز هیچ کدام با من حرف نمی­زدند. همه با من سرد شده بودند. بچه­ها کز می­کردند از اتاق بیرون نمی­آمدند. همه در تنهایی غذا می­خوردند. چه­قدر تلاش کردم از هم نپاشیم. »

خانم­دل­سوز، سرانگشتی به­سر و روی عروسک­پسر موفرفری­اش، که یک آن با نگاه دل ا­ز آن برنمی­گرفت و فکر و ذکرش همه شکار آن عروسک شده بود، می­کشد و می­گوید :

« شب­ها همه­اش کابوس می­دیدم. تا صبح اشک می­ریختم. صورت­ام را بر با­لش فشا­ر می­دادم تا صدای گریه­ام را نشنوند. دختر بزرگ­ام شب­ها دیر به­خانه می­آمد. یک شب دختر کوچک­ام خانه نیآمد. همه نسبت به­سرنوشت هم بی­تفاوت شده بودند. هر کی به­فکر نجات خودش از آن خانه افتاده بود. من در آن میان تنها مانده بودم. در همه­ی این سا­­ل­ها یک­آن از یاد بچه­های­ام غافل نمانده­ام. »

 

خانم­دل­سوز، این­بار سرانگشتی به­بنفشه­موهای حنابسته­اش می­کشد و انگا­ر مادر آب و آتش، زارزار می­زند زیر گریه. پاکت سیگارش را از روی میز برمی­دارد، سیگاری از پاکت بیرون می­کشد و نگاه­­دزدیده می­گوید :

« ببخشید سر شما را درد آوردم. اشکالی ندارد در اتاق سیگار بکشم ؟ دوباره این سیگار لعنتی را شروع کرده­ام. حس می­کنم تنهایی­ام با کشیدن سیگار پر می­شود. دارم روزی یک پاکت می­کشم. دکترها گفته­اند جگرم دارد بزرگ می­شود. »

و دانه­های تراویده­شده­ی اشک رابا پشت دست­ها، بسته­خیال بر گونه­ها پا­ک می­کند، سیگارش را روشن می­کند و می­گوید :

« شما هیچ سیگار نمی­کشید ؟ کاش من هم دیگر نکشم. من به­تقدیر نیک و بد اعتقا­د دارم. حس می­کنم نفرین شده­ام. اجازه بدهید پنجره را باز کنم. راستی شما چرا این­جا زندگی می­کنید ؟ »  

 

جنازه­ی شماره­ی هشت را که می­بردند، با خانم­دل­سوز و آواره، تا سر خیابان با آن­ها هم­راه شد. خانم­دل­سوز، زهره­آب­شده حبه­ی دل­اش لرزیده بود و با لب و دها­نی خشک، رنگ­اش رنگ ماست شده بود. عروسک­پسر موفرفری­اش در بغل­اش نبود و بی­اشک پی­گیر گریه می­کرد. هیچ آ­دمی آن­شب در راه­رو دیده نشد. حتا، دختران زرد و سیاه شادمانی، که همیشه باهم در راه­رو به­گفت و گو می­ایستادند، آن­شب از اتاق­ها بیرون نیآمدند. تنها، یک­بار کله­ی گاوی ویکتور، دالی­کنان، از اتاق شماره­ی دوازده به­نگاه بیرون آمد و زود به­درون رفت.

ویکتور، در اتاق شماره­ی دوازده با نقاش زندگی می­کند. نقاش، این­روزها دیگر نقاشی نمی­کند. از نیمه­های شب، آب­جوخوران در اتاق­اش تلویزیون می­بیند و تا چشم­اش به­دامن روز می­افتد، خروپف­کنان تا سبزشدن آفتاب با ویکتور می­خوابد. نقاش، شب­ها با دش­داشه­ی عربی سیاهی که لکه­های رنگین­­ رنگ جابه­جا بر آن شتک زده­اند، شنگول و مست با ویکتور به­راه­رو می­آید و یک­بند سربه­سر دختران شا­دمانی می­گذارد. گاهی مخ توریست علافی را کا­ر می­گیرد و با چشم­هایی­که از زور مستی، یکی­یکی آلبالوگیلاس می­چیند، آن­قدر از دکوراتیو و ارکستراسیون، در شاه­کارهای مارشان و مانه و ها­رمونی رنگ در تابلوهای رودن و رنوار و به­جنبش­های فوویسم و پست­امپرسیونیسم و قید و بندهای افکت در هنر نقاشی بلبل­زبانی می­کند، تا توریست دربه­در سرسام می­گیرد و نقاش کف به­لب می­آورد و به­یک­باره از زبان می­افتد.

آواره می­گوید حرف­های این نقاش را، با رمل و اسطرلاب هم نمی­شود فهمید. نقاش، دیوا­ر­ها و سقف اتاق­اش را با رنگ سیاه سراسر پوشانده و تابلوهای آیینه­ی سیاه و گل­وهاون و لیموترش را، باسمه­یی کپی کرده و کج و کوله به­دیوار کوبیده. نقاش، شب و روز همان دش­داشه­ی عربی را بر تن می­پوشد و عاشقانه ماتیس و البته بیش­تر ویکتور را دوست دارد.

نقاش، یک­آن از ویکتور دل نمی­کند. با ویکتور انگاری آب و شکر یکی شده است. پشت گوش و گردن بی­یا­ل ویکتور را زمزمه­کنان به­نوازش می­خاراند، هن­هن­زنان خم می­شود و پوزه­ی غلیزآب­دار و شترگربه­یی ویکتور را، به­قدردانی ماچ­مالی می­کند و می­گوید :

« این ویکتور را همین­طوری نگاه نکنید. »

« از آن سگ­های الکی واق­واق­کن نیست. »

« از ترکیب چهار نژاد باهوش به­دنیا آمده. » 

« از خیلی از شما آدم­ها آدم­تره. »

  « ویکتور با بوکشید­ن می­تواند فکر می­کند. »

ویکتور، قدقامتی لندهور دارد. کله­ی گاوی­اش ندیده گرفته شود، عین هو می­شود یک شترمرغ سیاه. وقتی از اتاق بیرون می­آید، با آن دم بریده و هیکل دیلاق­اش، له­له­زنان آن چنان لوس­گیری می­کند، انگاری بچه­گربه­یی با کلاف کاموا بازی می­کند. وقتی با آن لنگ­های درازش، در راه­رو به­بازی می­دود، گوشت­تلخ شلنگ­­تخته می­اندازد، از شادی مسخره لیز می­خورد و در میان بی­مزه پا­رس می­کند. آواره، همیشه در حیرت می­ماند، که چرا کله­ی گاوی ویکتور، بر گردن شترمرغی­اش سنگینی نمی­کند.

آواره، در خواب­گاه تنها زنده­گی می­کند. پدرش، سا­ل­ها پیش از این، از دست شروشور و بگومگو در خانه، بی­رد و نشانه فرار کرده بود و مادرش، به­هوای جذب در جامعه، از آغوش این­مرد به­آغوش آن­مرد گریخته بود. سه­بار عروسی­گیران به­خانه­ی مرد رفته بود و در آخر، در خانه­ی زنا­ن بحران­زده به­داروهای شادی­آور روی آورده بود. آواره، با همه­جور آدمی در خواب­گاه می­جوشید و همه­جور جنسی هم دست­به­دست می­کرد. شبی­که آواره تازه در راه­رو دیده بودش پرسیده بود :

« جنس کم و کسری نداری داداش ؟ »

« ارزون می­دم­ها. »

لب­خندزنان پرسیده بود :

« جنس ؟ »

و کنج­کاو در پی پرسیده بود :

« جنس چی داری ؟ »

آواره گفته بود :

« شیرمرغ جون آدمی­زاد سایه ماهی. »

« شما لب تر کن چی می­خوایی ؟ »

« بیآ تو اتاق نگاه کن. »

و به­بازارگرمی، یکی­یکی اجناس لا برلا را، به­اشاره­های دست در اتاق نشان داده بود :

« مجسمه­های چینی. صنایع دستی هندی. فرش­های جانمازی پاکستانی. ساعت­های دیواری تایوانی. بازی­های کامپیوتری. همه­رقم موبا­یل. طلاجات و نقره­جات. کاپشن و کیف و کفش. رادیو و کامپیوترهای دستی. واک­من و انواع و اقسام باتری. میز زیرقلیونی. بیا این­هم یه­تی­وی مشتی. آنتن سرخوده­ها. شما فقط به­من یه­کلام بگو چی لازم داری. یه­ریش­تراش فیلیپس نو دارم. از شر تیغ ژیلت هم دیگه راحت می­شی. ببین دف و دایره­زنگی هم دارم. بیا این هم یه­کره­ی نقلی زمین با لامپ. می­تونی به­جای چراغ­خواب استفاده کنی. به­درد جغرافی هم می­خوره. »

و هیجان­زده به­دنبا­ل، به­میز زیرقلیونی اشاره کرده بود و گفته بود :

« اون هم  یه­جفت رمل و اسطرلاب با دو تا ­تسبیح شاه­مقصود ناب. »

« اصل اصل. »

« از ایران آوردم. »

وقتی­که پرسیده بود آیا جنس­ها را قانونی می­فروشی آواره گفته بود :

« آره داداش. »

« قانونی می­خرم قانونی می­فروشم. »

این خنده­اش گرفته بود و آواره بربر با لب­خند نگاه­اش کرده بود. آواره، جوان­مردی قدکشیده و سی­ودوسه ساله بود و خواب­گاه­به­خواب­گاه، دکان­چه­ی شیرتوشیرش را به­دوش می­کشید.

در اتاق­های خواب­گاه، معتادان و بی­خانه­مانان و عقب­نگه­داشته­شده­گان زنده­­گی می­کنند. و گروه کوچکی از دله­دزدان و خرده­قاچاق­فروشان. و در آن میان لشکری از آواره­گان و خل­وچلان و زه­واردررفته­گان و ورشکسته­شده­­­گان. آدم­کشان­هم پارسا­ل در خواب­گاه زنده­گی می­کردند. توریست­های گداگشنه و دربه­درهم، گاهی درمیا­ن گذرشان به­خواب­گاه می­افتد. توریست­ها، در اتاق­های دختران شادمانی، دل­خوش­کنک جا خوش می­کنند و پس از دوسه شب لنگه­کفش­خورا­ن در می­روند.

دختران دوالک­باز شادمانی، روزها از خسته­گی شب­کاری، رقص­پهلو در اتاق­ها شکرخواب می­خوابند و بیش­تر شب­ها را افاده­فروشان به­قهر، باهم اگر بگومگو نکنند و لنگه­به­لنگه رو به­هم به­ناز، ا­زهم اگر باج رعنایی نگیرند و توریست­های دربه­در را لخت و عور، داد و هوارکنان با ماهی­تابه دنبا­­ل نکنند، رو به­دوش­ها در حمام، خنده­کنان از هم پیشی می­گیرند و حوله­پوش در راه­رو می­دوند. دختران شا­دمانی، گاهی کفش­های چوبی هانس کریستین آندرسن می­پوشند و با رقص شتری، آواز نعل سم اسبا­ن بر سنگ­فرش درمی­آورند. آهنگ­های پی­تی­کو پی­تی­کوهای­ لنگ­های دراز ویکتور، بیش­تر شب­ها، مغلوب آواز نعل سم اسبان دختران شادمانی می­شود.

ویکتور، به­تلافی، روزها اگر نقاش بیدار باشد، عرصه­ی راه­رو را جولان­گاه ننربازی­های خود می­کند. ویکتور، در راه­رو یکه­بزن می­شود، پنداری اسب به­شنیدن نوای موسیقی یال می­رقصاند و به­سگ­دودویدن، ادای یورتمه­­های نقره­خنگ درمی­آورد. با آن لب و لوچه­ی پرچین و آویزان، وقتی به­نزدیک آدم می­­رسد، میانه­ی پاها را در پی بوی ادرا­ر بو می­کند، کله­ی گنده­ی گاوی­اش را سرمست تکان می­دهد و غلیزآبی چسبنا­­ک ا­ز پوزه­اش آویزان می­شود.

با ویکتور و نقاش، از همان روز ا­ول به­هم­سایه­گی آشنا شده بود. مدیر خواب­گاه، روزی که اتاق شماره­ی ده را نشان می­داد گفته بود :

« بفرمایید این هم اتاق شماره­ی ده دنج­ترین اتاق جهان. »

و انگارنه­انگار هیچ نخندیده بود. نقاش، گوش­های­اش را به­خاریدن ما­لیده بود و قه­قه به­ریش­خند، به­آن شوخی خندیده بود. ویکتورهم دم­عصایی در میا­ن ایستاده بود، میانه­ی پاها را به­نوبت بو می­کرد و غلیزآب از چک و چانه­اش سرازیر شده بود. 

نقاش، گوش­هایی بادبانی و تابه­تا دارد و گوش­هایی قد هم و شبیه به­هم ندارد. یکی از گوش­های نقاش، بیش­تر به­بزرگی می­زند و به­قول آواره، با یک بادبزن مو نمی­زند. نقاش، دسته­گل زیا­­د به­آب می­دهد. یک­شب با معلمه­ی هفتادساله­ی سابق پیانوی ملکه به­رخت­خواب می­رود، یک­روز در یک مسابقه­ی اسب­دوانی، سه شیشه­ی پر از ادوکلن پی­درپی سر می­کشد و سیاه­مست اجاره­ی اتاق­اش را می­بازد.

 

در اتاق شماره­ی یازده، آدم قدقامت­کوتوله­یی زنده­گی می­کند. آواره، گاهی لیچا­رگویی می­کند و میخ­طویله­ی پای خروس و پنج­وجبی صدای­اش می­کند. پنج­وجبی، قد­ش تا لبه­های اجاق گا­ز بیش­تر نمی­رسد. پنج­وجبی هم غریبه و اهل ولایت است. آشپز ماهری بی­کار است. پرشکم و چاق­آلو هم هست. روزی سه­بار با حرص غذا می­خورد و همه­ی شب را، با آه­ناله تا صبح سرفه می­کند. به­اندازه­ی شاید دو ­نفر در یک وعده غذا می­خورد و همیشه­ی خدا هم شکم­بچه­اش قار و قور دارد. همه­ی روز با قابلمه و ملاقه و کف­گیر و دستک و دمبک و کاسه و لگن و سینی و بشقاب و رنده و ساطور و چاقوهای جورواجور، با لشکر سوسک­ریزه­ها و سفیدخرخاکی­ها، آشپزخانه را با آن سکوی درا­ز و چوبی زیر پای­اش، دربست قرق می­کند و در میانه­ی پختن و سرخ­کردن، یک فلاسک قهوه­ی آب­حنایی را، غلپ­غلپ در شکم خالی می­کند.

پنج­وجبی، عاشق سرخ­کردن است. هرچه که دم دست­اش برسد، چشم­بسته در ماهی­تابه پرتاب می­کند. خیا­ر و توت­فرنگی و ترب­چه­نقلی و تمرهندی و نارنگی و انبه را، با روغن هسته­ی انگور سرخ می­کند. پنج­وجبی، هیکلی گرد و غنبلی دارد و ا­ز چهارپهلوها دارد قد می­کشد. آواره می­گوید پنج­وجبی، یک شب وقتی به­خانه می­آید، مرد نکره­یی با لب­خند در را به­روی­اش با­ز می­کند. زن­اش از اتاق خواب سروگردن ­پیش می­کشد و می­گوید :

« امشب خانه نیا عزیزم. »

« برو فردا شب بیا. »

« امشب معشوقه­ی سابق­ام آمده. »

پنج­وجبی به­آواره گفته بود :

« مبادا توهم به­سرت بزند با این­ها وصلت کنی­ها. »

دی­جی، آن­یکی هم­سایه­ی دیواربه­دیوار، در اتاق شماره­ی نه، به­اختیار، در بند و اسیر دشمن شده است. دی­جی، جنگ­زده است. موجی هم هست. عاشق شنیدن موسیقی رپ است. شب و روز، یک­بند ترانه­های رپ گوش می­­کند. کت و شلوار چرب و چرک مرده­یی بر تن دارد و با همان کت و شلوار، شب­ها با یک کلاه پشمی بر سر می­خوابد. دی­جی، یک­جفت کفش سبزرنگ لاستیکی و ساقه­بلند، هوا چه بارانی باشد، چه آفتابی فرقی نمی­کند، به­پا می­کند و همیشه یک کوله­پشتی صورتی­رنگ، خالی­ی خالی بر پشت می­بند­­د. دندان­های دراز دی­جی نصفه­نیمه­اند و همه روکش پلاتین دارند. دی­جی، هفته­یی شاید یک­بار برای خرید غذا از اتاق بیرون می­آید. دی­جی حمام نمی­گیرد، دست­به­آب نمی­رود و در هما­ن کاسه­ی دست­شویی قضای حاجت می­کند. کاسه­های دست­شویی، از پشت دیوار اتاق­ها، با لوله­های آب به­هم راه دارند. دی­جی، وقتی­که شیر آب را با­ز می­کند، بوی تند ادرار پیچیده در بوی گند مدفوع، تنفس را سنگین می­کند و هوا در اتاق شماره­ی ده زیر د­ل می­زند.

دی­جی، شب باشد یا روز فرقی نمی­کند، ناگه­آن پی در پی فریاد می­زند، گرمب­گرمب با لگد محکم به­دیوار می­کوبد و نامفهوم به­دشمن نامریی بد­زبانی می­کند. هم­زمان، به­آوازی بلند فرمان نظامی می­دهد و از دهان، ماهرانه آواز شلیک گلوله­های مسلسل و انفجا­ر نارنجک درمی­آورد. وقتی­که به­دی­جی گفته بود :

« برادر به­دیوار چرا لگد می­پرانی ؟ »

« من در این یکی اتاق دارم زنده­گانی می­کنم. »

« چه­قدر گچ دیوار از روی موکت جارو کنم ؟ »

« آخر مرد حسابی این سر و صداها چیه که از خودت درمی­آوری ؟ »

دی­جی، آشفته در پاسخ گفته بود :

« مگر نمی­بینی اسیرم. »

« مگر نمی­بینی دارند شکنجه­ام می­کنند. »

« این­ها می­خواهند مرا دیوانه کنند. »

به­زبان خوش پرسیده بود :

« کی­ها دارند شکنجه­ات می­کنند دی­جی­جان ؟ »

« چه کسانی می­خواهند ترا دیوانه کنند ؟ »

دی­جی، به­نشانه­های خشم تلاش کرده بود، که با دندان­های نصفه­نیمه­ی پلاتینی­اش دندان­قروچه کند، اما در پاسخ تنها رو به­دیوار خاموش زل زده بود. وقتی­که از دی­جی پرسیده بود :

« نمی­خواهی گاهی صدای این موسیقی سرسام­آور را کم کنی ؟ »

« شب­ها باید کمی خوابیدها. »

دی­جی گفته بود :

« روان­شناس­ام گفته موسیقی گوش کنم. »

پرسیده بود :

« خب حالا چرا همه­اش موسیقی رپ ؟ »

« روان­شناس­ات نگفته که موسیقی کلاسیک بیش­تر دل را آرام می­کند ؟ »

« نگفته موسیقی محلی خودت بیش­تر روحیه می­دهد ؟ »

« موسیقی محلی به­تره­ها دی­جی­جان. »

دی­جی، این­بار با بی­اعتنایی در پاسخ گفته بود :

« نه نگفته. »

« تو البته می­توانی موسیقی کلاسیک گوش کنی. »

« یا همان موسیقی محلی خودت. »

« من موسیقی رپ دوست دارم. »

در دل داشته بود که به­دی­جی بگوید :

« آخر من­که مشکل موسیقایی ندارم. »

« تو روان­شناس­ات موسیقی تجویز کرده. »

اما نگفته بود. به­دل­اش این­بار آمده بود که بگوید :

« کاش روان­شناس­ات سفارش می­کرد گاهی در هوای آزاد قدمی بزنی. »

این را هم در دل­اش نگه داشته بود. گفتن­اش بی­فایده بود. به­بوی تند ادرار و بوی گند قضای حاجت در کاسه­ی دست­شویی هم اشاره نکرده بود. اما تا­ب نیآورده و باز به­زبان خوش به­دی­جی گفته بود :

« آخرای­عزیز فلک­زده... »

« این رپ به­سن و سا­ل و شکل و قیافه و فرهنگ تو نمی­خورد. »

« تازه مگر تو قول نداده بودی شب­ها کمی صدای این رپ را کم کنی ؟ »

 مدیر خواب­گاه، با آن ناف گرد و فندقی­اش، که بر شکمی باردار از زیر تی­شرت تنگ هاوایی بیرون زده بود، به­دست­بازی ور می­رفت و بی­تفاوت می­گفت :

« خودت را بی­خود خسته نکن شماره­ی ده. »

« این شماره­ی یازده آ­ل­زایمر دارد. »

« هر قولی که بدهد درجا فراموش می­کند. »

« رهای­اش کن بگذارش به­حال خودش. »

« این بی­چاره به­تو که آزاری نمی­رساند. »

« دارد با موسیقی استرس­های جبهه را بیرون می­ریزد. »

« یک روزی بلاخره آرام می­شود. »

جنازه­ی هم­وطن شماره­ی هشت را، از خواب­گاه آورده بودند بیرون و آتیلا، هم­سایه­ی اتاق شماره­ی هفت، که تازه از مشت و لگد­پرانی از نرمش آمده بود، سینه­به­شانه­ی لب­شکری ایستاده بود و به­تماشای جنازه، لب­ورچیده، در اندوه نفس­های عمیق می­کشید. آتیلا، قهرمان ورزش­های رزمی بود. آتیلا، تنها مشت و لگدپران نبود. شعله­زبان و فرزانه­دل بود. سروکارش با دوات و قلم بود. داستان و چکامه می­گفت. به­چینی با قلم­مو خطاطی می­کرد. چنگ با استادی می­زد. آتیلا، در خواب­گاه از دی­جی و از آواره قدیمی­تر بود. تازه­گی­ها باز یک کتاب تازه نوشته بود؛ لایه­های پوشیده­ی حقیقت. زنده­گانی­نامه­های آواره و دی­جی و لب­شکری و پنج­وجبی و خیام و خانم­دل­سوز. آتیلا، با دختران شادمانی میانه نداشت. بیش­تر رفیق لب­شکری بود.

لب­شکری، در بهارخواب آتیلا که آفتاب­خانه داشت، در یک کیسه­خواب می­خوابید. لب­شکری، عاشق جمع­کردن شیشه­ی آب­جو بود. جمع­کردن شیشه­های خالی آب­جو، برای لب­شکری کاسبی خیلی خوبی بود. لب­شکری یک­روز صد شیشه­­ی خالی آب­جو جمع می­کرد، یک­روز دویست شیشه­ی خالی. هرکجا که بود کیسه­به­دست بود. می­گفت روز آمده بود که در هوای گرم و آفتابی تا سی­صد­ شیشه­ی خالی هم جمع کرده بود. لب­شکری، پیش­ترها شوفر اتوبوس بود. می­گفت هرکجا شیشه­ی خالی آب­جو می­دید، درجا ترمز می­کرد، جنگی پیاده می­شد و ترتیب شیشه­ها را با سه شماره در کیسه فرز می­داد.

جنازه را داشتند می­بردند و لب­شکری و آتیلا، غرق در اندوه باهم ایستاده و نگاه می­کردند. آتیلا، بی­گمان می­­رفت، تا همه­ی آن­­شب را تا صبح، با سنگ سیاه قناعت که بر شکم می­بست، با یا­د هم­سایه­ی شماره­ی هشت، در اتاق دیواربه­دیوار، در هوایی آکنده از دود عود، در آوای اوووم اوووم­های کشیده و پیچیده در پرده­ی دیآفراگم و آن حنجره­ی داوودی، گوش به­آوای سی­تار و فلوت مجا­ر، بی­پلک­زنان، خیره به­سوسوی شمع، با یاد جای خالی خیام، پانیلوفری به­مراقبه­ی باطن بنشیند.

باید می­رفت و به­جلسه­ی سخن­رانی می­رسید. پای پیاده اگر از راه پنج­دریاچه می­رفت، به­شنیدن سخن­رانی سر وقت می­رسید. سالی­ماهی درمیان، سخن­رانی به­دعوت یکی از غربت می­آمد، ره­نمودی دست­مالی­شده برای مبارزه در بیانات می­داد، هل­من­مبارزی از راه دور می­طلبید، از دوران تلخ زندان به­خود می­بالید، رژیم را در خیال و با شعا­ر سرنگون می­کرد، پاره­هایی از شعری از رو می­خواند، روح مالارمه و منوچهری را در گور می­لرزاند، خندونکی برای خندانیدن گاهی می­گفت، دستی به­دوستی به­سر و گوش و پشت و شانه­های این و آن می­کشید، می­رفت تا سخن­رانی دیگر، از راه دوری دیگر و سالی­ماهی درمیانی دیگر.

از سواحل پنج­دریاچه یکی­یکی رد می­شود و در پایان ساحل سوم به­مرکز گردهم­آیی می­رسد.  مادری آفریقایی در پشت کالسکه­یی در بیرون، روبه­روی در ورودی مرکز، بچه­اش را دارد پیش­پیش­کنان سرپا می­گیرد. بچه ونگ­ونگ می­کند و زبان به­دهان نمی­گیرد. شنبه­شب است. هوا، هنوز ابری و گلوگیر مانده است. جماعت، از هر نژاد و رنگ و زبانی به­مرکز آمده­اند. انگار به­سوراخ مورچه آب ریخته­اند. گروهی در صف بوفه پشت هم دم گرفته­اند. تک و توکی زنان خمارپوش درمیان دیده می­شوند. جماعت، در مرکز گردهم­آیی شنبه­شب­ها برنامه دارد. برنامه­ها دور و ور نمایش­بازی و فیلم­بازی و موزیکان­چی­بازی و سخن­رانی و بیش­تر پای­بازی دور می­زنند. بر کنارگوشه­ی دیوار، خط­ نوشته­یی به­زبان فارسی بر تابلو می­بیند :

« جلسه­ی خانه­ی فرهنگ. »

« اتاق شماره­ی دو. »

« کمیته­ی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر. »

سر وقت رسیده بود. در دل ناآرام بود. یک­آن به­موضوع سخن­رانی یک­آن به­جنازه دل می­داد. پیکر مچاله­شده­ی هم­وطن شماره­ی هشت را، پیش روی نگاه­اش در خیال، پرستاران بسته بودند بر تخت روان و خانم­دل­سوز، در پشت سر آواره ایستاده بود و بی­اشک هق­هق می­کرد. به­یادش می­آمد شبی­که هم­وطن شماره­ی هشت، صفحه­ی چهارده از جلد هجده­ی دائرة­المعارف مکا­لمه را نشان می­داد، که سا­ل هزارونهصدوبیست­ویک، ناشر کتاب دربا­ر در کپنهاک چاپ کرده بود، و زیر کتیبه­یی از فروهر و داریوش­شاه، و دو نیزه­انداز و کما­ن­دار، و نه­اسیر ایستاده­ی دست­بسته، و در پیرامون­،­ عکس­هایی از دراویش و غبل­منقل و قلیان و چادرچاق­چور، ایرانیان، چاپلوسانی موذی و نمک­­نشنا­س نامیده شده بودند، که مردمانی دروغ­­زن و دودوزه­بازند و در فرهنگ، فضیلت و شرف ندارند، باور نمی­کرد و رو به­هم­وطن شماره­ی هشت، انگشت­به­دهان در فکر خاموش مانده بود.

 

رو به­اتاق شماره­ی دو از پله­های سرسرا می­رود بالا. دور سه­میز به­هم­­چسبیده­ی کوچک، چند نفر نشسته­اند چای و قهوه می­نوشند، چند نفر هم رو به­دریاچه به­تماشا به­گفت­وگو ایستاده­اند. نورافکن­ها در زیر ریزش آبشا­رها، بر باران فواره­ها نور می­پاشند و قوها با جوجه­قوها، گله­گله برآب، چترزنان شناورند. آدم­ها، در اتاق شماره­ی دو بیش­ترشان چهره­های آشنایند. یکی­یکی می­شمردشان. زیا­د نیستد. روی­هم پانزده نفر. ریاضی و کافوری و الفت و دست­بندی و مسافربری و نجیب. یکی­دو نفرهم این و آن. آشنا نیستند. چهره­های تازه نفس­اند. خانم­کیمیا هم آمده. خانم­شرقی و ماهی­خانم هم آمده­اند. ماهی­خانم، از پارسال آب زیر پوست­اش رفته بود. حسابی فربه و چاق و چله و شده بود.

 

در دل هنوز عا­لمی هیاهو داشت. در جلسه­ی سخن­رانی نمی­باید بروز می­داد. باید دل را گرد می­آورد و گرم نگه می­داشت. سخن­ران، از آن همه راه دور می­آید، تا تنها برای پانزده نفر سخن­رانی کند. هنوز اما به­سرسرا و به­اتاق شماره­ی دو نیآمده. سخن­ران، از پرستاران خیال بود. اندیشه­های­اش درگیر اصا­لت عقل و پژوهش­های ا­دب بود. در جهان هزارتوی سرود غنایی و شعر تر دور می­زد. آن­شب، از قرار باید درگیر مقوله­ی حقوق بشر می­شد.

در یک جلسه وقتی­که بیش­ترینه­ی نام­ها حقیقی و حقوقی نباشند، شخصیت­ها بی­هویت می­شوند. مسافربری، در بالای میز می­نشیند و بی­پرسیدن از بقیه دبیر جلسه می­شود، یکی بی­اعتنا، تن به­منشی­گری می­دهد، بقیه هم انگا­ری به­مهمانی آمده­اند، لب­خندبرلب، دور میزها می­نشینند و حالا دیگر فرقی نمی­کند، که کدام یکی از آن پانزده­نفر، آن را گفت، کدام یکی از آن پانزده­نفر، این را.

دبیرجلسه، دست از فرستادن اس­ام­اس می­کشد، تلفن دستی را در کنار روی میز می­گذارد و با نگاه به­نوشته­یی شمرده، هم­راه با اندکی لکنت می­گوید :

« خانم­ها... آقایان... »

« در جلساتی­که ما در این شش­ماهه داشته­ایم، تمامی مفاد اساسنامه­ی این کمیته را، تصویب کرده­ایم اما، تکلیف عبارات متن مقدمه و بند چهار را، هنوز روشن نکرده­ایم. در دستور کا­ر جلسه­ی امروز، نقد عبارات متن مقدمه را، به­بحث می­گذاریم، تکلیف این بند چهار را روشن می­کنیم و یکی هم این که واژه­ی تلاش را، ­جای­گزین واژه­ی مبارزه می­کنیم. »

دبیرجلسه، با نگاه به­رویه­ی نخست اساسنامه تلاش می­کند، تا هوش و حواس­اش را حالا بیش­تر متوجه متن مقدمه کند. اندکی به­نگاه در سکوت می­گذراند، تودماغی به­خواندن در زیر لب زمزمه می­کند و من­من­کنان در ادامه می­گوید :

« در متن مقدمه آمده است که... »

« نقض خشن و دائمی حقوق بشر... »

 

خانم­شرقی، ناگه­آن به­میان حرف دبیرجلسه می­پرد و می­گوید :

« این عبارت اشتباه دستوری دارد. »

« یعنی چه نقض خشن و دائمی حقوق بشر ؟ »

« واژه­ی خشن باید حذف شود. »

یکی از آن­سوی میز به­هواداری از مفاهیم متن می­گوید :

« نه خانم­شرقی متن مقدمه­ی این اساسنامه با دقت تنظیم شده. »

« واژه­ی خشن ضرورت دارد. »

« باید باشد. »

« من منظم این اساسنامه­ام. »

 خانم­شرقی، در پاسخ منظم معترض می­گوید :

« آقا این باید حذف شود. »

« اشتباه دستورزبان دارد. »

« یعنی شما می­گویید اگر حقوق بشر نقض شد، اما خشن نبود مانعی ندارد ؟ »

دبیرجلسه، زورزورکی و زیرلب، سربه­زیر می­خندد. ریاضی و دست­بندی هم به­تقلید، تا مرز ریسه­رفتن باهم یواش می­خندند و دم­به­دم با زدن سقلمه­های نرم به­پهلوهای هم، به­هم نگاه می­کنند. بقیه، زبان در دهان نشسته، مات و مبهوت پا در هوا تماشا می­کنند. دبیرجلسه، از دست و پا نمی­افتد، وارد گفت و گو می­شود و این­بار بی­لکنت می­گوید :

« بحث دونفره نکنید. »

« دست بالا کنید و وقت بگیرید. »

« منشی اسامی را یا­د­داشت می­کند تا یکی­یکی به­نوبت حرف بزنیم. »

و رو به­منشی می­گوید :

« منشی­جان شما اسامی را یادداشت کن. »

سه­چهار نفر دست بالا می­برند. منشی اسامی را یا­د­داشت می­کند. نجیب، که پیش ازهمه دست بالا برده و ابتدا نوبت گرفته آرام می­گوید :

« خانم­ها... آقایان... »

« بی­تردید یادتان هست...»

« من پیش­ترهاهم گفته­ام که مفاد این اساسنامه حقوقی نیست. »

« با ارائه­ی این اساسنامه همه به­ما می­خندند. »

« با­زهم می­گویم که من کماکان با متن این اساسنامه مخالفم. »

« اساسنامه باید زیر نظر یک حقوق­دان تنظیم شود. »

دبیرجلسه، که برای فرستادن اس­ام­اس با تلفن دستی ور می­رود و کلافه­شده زیر لب غر می­زند، رو به­مخالف می­گوید :

« آقای نجیب باز که شما شروع کردید به­سنگ­انداختن. »

« ما تنها با دوسه مورد در این اساسنامه درگیریم. »

« همه­ی موارد با اکثریت آرای موافق در جلسات پیش تصویب شده. »

« ما را پا درهوا نگه ندارید. »

« بگذارید تکلیف این واژه­ی خشن را او­ل روشن کنیم. »

« بعد وقت داریم تا برویم سراغ موارد بعدی. »

« منشی­جان نوبت بعدی کیه ؟ »

منشی، به­اسامی نگاه می­کند. نجیب، به­مخالفت کوتاه نمی­آید و می­گوید :

« آقا این اساسنامه حقوقی نیست. »

« یعنی چه ؟ »

« من اعتراض دارم. »

و رو به­ماهی­خانم برمی­گرداند و می­گوید :

« ماهی­خانم این اساسنامه حقوقی نیست. »

 

ماهی­خانم، گربه­چشم­های فریدون­شکارش را خمار می­کند و نازآلود به­رویه­ی نخست اساسنامه خیره می­شود. دبیرجلسه، نگاهی کوتاه به­­­نجیب و هم­زمان نگاهی پی­گیر به­متن اس­ام­اس تلفن دستی می­کند و سربه­زیر با خنده می­گوید :

« اعتراض وارد نیست. »

و پس از فرستادن اس­ام­اس باد پیدا می­کند و سر به­نزدیک می­برد و روبه­روی منشی، به­لیست اسامی بر تکه­کاغذ روی میز چشم می­دوزد و اسامی را زمزمه­کنان، زیر لب باز تودماغی نا­م می­برد و این­بار رو به­خانم­کیمیا برمی­گرداند و می­گوید :

« نوبت شما رسید خانم­کیمیا بفرمایید. »

خانم­کیمیا، جرعه­یی از قهوه­اش را از فنجان می­نوشد، دفترچه­ی کوچکی را با تکان­دادن در هوا، رو به­همه نشان می­دهد و می­گوید :

« دوستان... »

« همه­ی این بندها و تبصره­ها ؛ که تصویب متن این اساسنامه را، تا امروز به­این­جا کشانده و این­همه ا­زما وقت گرفته، در این منشور آمده. »

« چرا از مفاد منشور پیروی نمی­کنیم ؟ »

« چرا اساسنامه­ی من­درآوردی درآورده­ایم ؟ »

« تازه؛ در کتاب­فروشی­ها اساسنامه­های آماده می­فروشند. »

نجیب، با نگاهی به­تحسین رو به­خانم­کیمیا، به­اشاره­های سر و به­نشانه­های پذیرش تایید می­کند. دبیرجلسه، تلفن دستی­اش را روی میز می­گذارد و می­گوید :

« اجازه بدهید اجازه بدهید. »

« خارج از دستور صحبت نکنید. »

« ما دراین جلسه تنها می­خواهیم تکلیف این یکی­دو مورد را روشن کنیم. »

و دوباره با نگاه به­لیست اسامی رو به­خانم شرقی می­گوید :

« بفرمایید خانم­شرقی نوبت شما رسیده. »

منشی، یک­آن دل­اش سر می­رود و لیست اسامی را از روی میز، از پیش روی دبیرجلسه تند کنا­ر می­کشد و می­گوید :

« آقا به­گمان­ام من منشی­ام. »

« اگر من منشی­ام بگذارید منشی­گری­ام را بکنم. »

« شما می­خواهید هم دبیر این­جلسه باشید هم منشی این­جلسه. »

« این­که نمی­شودکه. »

شلیک خنده­ی چند نفر در اتاق می­پیچد. ریاضی و کافوری برنمی­تابند و آشکارا اخم می­کنند. منشی، خانم­شرقی را نام می­برد. خانم­شرقی، شرم­آگین، با لب­خندی نرم دندان­ها را سپید می­کند، به­دنبا­ل شکرخنده­یی می­زند و اندکی به­تایید، به­این سربسته­بودن سرزنش، رو به­دبیرجلسه نگاه می­کند و به­دنبا­ل می­گوید :

« راستش یادم رفت چی بود که می­خواستم بگویم. »

« از بس شما شلوغ می­کنید. »

« ما فقط در این­جا داریم آب تو هاون می­کوبیم. »

« من­هم همان­طور که کیمیا گفت تنها با مفاد منشور موافقم. »

« اگرچه این اساسنامه هم یک کپی ناقص از همان اساسنامه­های آماده­ی کتاب­فروشی­هاست. »

خانم­کیمیا، نگاهی گذرا به­خانم­شرقی می­اندازد، به­نقد و به­بحث دل نمی­دهد و در کنار منشی، رویه­هایی از جزوه­ی سیمی­شده­ی روبه­روی­اش را بر میز، یکی­یکی ورق می­زند. منشی، جلسه را به­کام دل نمی­بیند و در کنار خانم­کیمیا به­خواندن جزوه یک­دست به­ابرو می­گیرد و گفت وگوها و پیش­نها­د­ها را، دیگر به­نوشتن دنبال نمی­کند. نوبت به­ماهی­خانم می­رسد.

ماهی­خانم، به­رویه­یی از جزوه­ی دوبرگی­ اساسنامه اشاره می­کند و در پی می­گوید :

« شما در بخش اهداف، این­جا در بند چهار، البته نامفهوم اعلام کرده­اید که؛ تلاش در جهت رفع هرگونه تبعیض جنسی... »

« منظور شما ا­ز این تبعیض جنسی چه­گونه تبعیضی­یه ؟ »

« من از این عبارت هرگونه تبعیض جنسی سر درنیآوردم. »

« یک جا می­گویید نقض جنسی، یک جا می­گویید تبعیض جنسی. »

« این دومورد نامفهوم هم باید روشن شوند. »

ریاضی، ناگه­آن بریده­بریده پوزخند می­زند و شروع به­بازی­کردن با شیری­نک گوشه­ی لب­اش می­کند. منظم اساسنامه کلافه می­شود، آرنج­ها را روی میز تکیه می­دهد و دوسه­ با­ر به­چپ و راست سر می­جنباند. دبیرجلسه، به­یاری منظم می­آید و می­گوید :

« ماهی­خانم نقض جنسی را در بند تبعیض جنسی بحث کرده­ایم که. »

« شما در آن­جلسه حاضر نبودید. »

« بیآیید روی این واژه­ی خشن بحث کنیم. »

« دونفر داوطلب شوند، یکی در مقام مخا­لف، یکی هم در مقام موافق، خیلی کوتاه در مورد بودن یا نبودن این واژه­ی خشن بحث کنند. » 

خانم­شرقی و نجیب و منظم دست بالا می­برند. دبیرجلسه، به­نشانه­ی اعتراض بی­تاب می­گوید :

« بابا گفتیم دونفر نه سه­نفر. »

و  یک­بار دیگر­خنده­یی زورکی می­کند و این­بار به­آشتی می­گوید :

« کارشکنی نکنید. »

« بگذارید کلک این اساسنامه را در این جلسه بکنیم تمام­اش کنیم برویم. »

نجیب، آشکارا ابرو درهم می­کشد و با اکراه دست خود را پایین می­­آورد. ریاضی و دست­بندی، به­یاری سنگ هم را به­سینه می­زنند و با نگاه­های دزدکی برای نجیب دست می­گیرند. ریاضی به­نجیب زل می­زند و به­آزاردادن آرام­آرام پوزخند می­زند. دست­بندی نگاهی گذرا به­نجیب و نگاهی درمیان به­ریاضی می­کند و دهن­بسته می­خندد. خانم­شرقی و منظم، بیان نظر می­کنند و تعیین سرنوشت واژه­ی خشن، به­رأی گذاشته می­شود. واژه­ی خشن، در متن اسنامه می­ماند. منظم، دل­اش با­ز می­شود و به­پشتی صندلی آ­رام تکیه می­دهد. نجیب، جوش می­آورد و فنجان قهوه­اش را، به­مخا­لفت بر نعلبکی می­کوبد و رو به­ماهی­خانم با صدای بلند می­گوید :

« ماهی­خانم این اساسنامه اشتباه دستوری دارد. »

« این اساسنامه حقوقی نیست. »

ماهی­خانم، گوشه­ی چشم باز نمی­کند و به­نرمی زلف افشان می­کند و هم­زمان با ورچیدن لب­ها، شانه­ها را بالا می­اندازد و بی­آن­که به­روی نجیب نگاه کند می­گوید :

« برای این اشتباه دستوری زیاد سخت نگیرید. »

« این تبعیض جنسی با نقض جنسی اشتباه دارد. »

« تکلیف این دو مورد روشن نشد. »

دبیرجلسه، با شتاب می­گوید :

« اذیت نکنید بابا تصویب شد. »

و خمیازه­کشان پیش­نهاد ده دقیقه استراحت برای کشیدن سیگار می­دهد. سیگاریا­ن با شادی از پیش­نهاد دبیرجلسه، با گفتن بابا ای­والله استقبا­­ل می­کنند. فضای سرسرا را در بیرون دود سیگا­ر می­پوشاند. چند نفری در اتاق باهم پچ­پچ می­کنند. چند نفری رو به­دریاچه از پنجره قوها را تماشا می­کنند. ریاضی، با سیگاری برلب، با دسته­ی چترش بر جارختی کلنجا­ر می­رود. بند دسته­ی چتر به­گیره­ی جارختی گیر کرده­ آزاد نمی­شود. الفت، می­آید و با دبیرجلسه به­گفت و می­ایستد. دبیرجلسه، سر می­جنباند و دل­واپس ا­ز جریمه­شدن تاکسی­اش، بلندبلند با الفت حرف می­زند. دست­بندی، با نگاه به­الفت کرکر می­خند­د. الفت، سگرمه­های­اش توی هم می­رود.

دبیرجلسه، هم­زمان با فرستادن اس­ام­اس پیش می­آید و پیش ا­ز همه سر میز می­نشیند و می­گوید :

« خانم­ها... آقایان... »

« بفرمایید بنشیند. »

« جلسه رسمیت دارد. »

« دارد دیر می­شود. »

« آقای ریاضی این­قدر به­دسته­ی آن­چتر گیر ندهید. »

« این­جا که باران نمی­بارد. »

« رها کنید بفرمایید بنشینید. »

دست­بندی، کرکر دوباره و این­بار رعشه­آور می­زند زیر خنده. کافوری، جا نمی­ماند و به­نشانه­ی خندیدن، شانه­ها را بریده­بریده به­بازی تکان می­دهد. ماهی­خانم از کافوری روی برمی­گرداند. ریاضی، سیگارش را با نک انگشت­ها درجا خاموش می­کند، سیگار نصفه­نیمه را در پاکت سیگار می­گذارد و به­نشانه­ی پذیرش شوخی، گوژپشت می­آید و نیمه­خمیده و یک­وری بر صندلی می­نشیند. سیگاریان هم حالا ا­ز پی هم به­اتاق می­آیند و با آمد­ن بوی تند توتون می­آورند.

دبیرجلسه، نفس تازه می­کند و این­بار بی­لکنت می­گوید :

« آقای الفت در وقت استراحت یک پیش­نهاد داده­اند. »

« می­خواهند که حقوق اقلیت­ها از بخش اهداف به­­بخش وظایف منتقل شود. »

« پیش از پرداختن به­بند چهار می­توانیم این پیش­نهاد را به­بحث بگذاریم. »

منظم، جا می­خورد و به­حیرت به­کافوری زل می­زند. کافوری، با نگاهی سرد و سرگردان به­دور و بر، دستی به­موهای سفیدش می­کشد و نگاه کوتاهی به­رویه­ی دوم اساسنامه می­کند و به­آوایی بم رو به­الفت فیلسوفانه می­گوید :   

« چه فرقی می­کند که حقوق اقلیت­ها در بخش اهداف باشد یا در بخش وظایف ؟ »

« چرا مته به­خشخاش می­گذارید ؟ »

« نمی­شود بندهای اساسنامه را یک­بار تصویب کنیم و دوباره جابه­جا کنیم. »

الفت، از جا درنمی­رود و در مقام دفاع در آرامش می­گوید :

« چرا فرق می­کند. »

« اگر در بخش وظایف باشد حقوق اقلیت­های قومی از حقوق اقلیت­های ملی مشخص می­شود. »

نجیب، باز به­تحسین و این­بار با چشمانی گرد به­الفت نگاه می­کند. منظم، جا نمی­ماند و به­تایید از کافوری بی­اعتنا می­گوید :

« اقلیت­های قومی با اقلیت­های ملی فرقی ندارند که. »

الفت، چهره­اش درهم می­شود و رو به­منظم با شتاب می­گوید :

« چه­ طور فرق ندارند ؟ »

« از زمین تا آسمان فرق دارند. »

« اقلیت­های قومی یک نهاد ابتدایی­اند با یک ساختار فرهنگی پیش­رفته. »

« اقلیت­های ملی یک نهاد اجتمایی­اند با یک ساختار فرهنگی پیش­رفته. »

همه به­یک­باره در اتاق خاموش می­شوند و در پی دیدن واکنش یک­دیگر، زیرزیرکی به­تردید به­هم­دیگر نگاه می­کنند. دبیرجلسه، دخا­لت می­کند و می­گوید :

« آقایان بحث دونفره نکنید. »

« مشکل ما امشب اقلیت­های قومی و ملی نیست. »

« منشی مگر شما اسامی را یادداشت نمی­کنید ؟ »

منشی، کنج­کاو می­شود و از ته دل گوش می­دهد. همه با نگاه به­هم دوباره در سکوت می­مانند. ماهی­خانم، سکوت را می­شکند و رو به­دبیرجلسه می­گوید :

« ما می­خواهیم بگوییم تبعیض نباشد. »

« هرنوع تبعیض. »

« چه تبعیض قومی چه تبعیض جنسی. »

دبیرجلسه، به­شکایت رو به­ماهی­خانم می­گوید :

« اجازه بدهید ماهی­خانم اجازه بدهید. »

« شماهم با این واژه­ی تبعیض سرشاخ شده­اید. »

« گفتیم وقت بگیرید. »

« من که د­یگر دارم قاطی می­کنم. »

« به­ترهست آقای الفت پیش­نهاد را پس بگیرند. »

تیرهای پرسش­گر نگاه، الفت را نشانه می­گیرند. خانم­شرقی، پی­گیر متن جزوه را دنبا­ل می­کند. الفت، ابتدا دل­اش نرم نمی­شود، اما سنگینی آن­همه نگاه را بر دوش تاب نمی­آورد و دل­به­شک پیش­نها­د را پس می­گیرد. کافوری و منظم شادی را در چهره پنهان نمی­کنند. بیش­تر از سه­ساعت ا­ز تشکیل جلسه گذشته و سخن­­ران هنوز برای ایرا­د سخن­رانی به­اتاق نیآمده. خانم­شرقی می­گفت سخن­ران آن­شب نمی­آمد و یک­شنبه شب باید می­آمد. پس، به­اشتباه یک شب زودتر به­هوای شنیدن سخن­رانی آمده بود و ناخواسته سر ا­ز جلسه­ی تصویب متن اساسنامه­ی کمیته­ی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر درآورده بود.

در اندیشه­ی مرگ خیام ، با چشم­هایی سنگین در کنا­ر خانم­شرقی به­خواندن جزوه می­نشیند و دیگر زیاد دل به­جلسه نمی­دهد. منظم، دست بالا می­برد و هم­زمان با بالابردن دست دل­واپس می­گوید :

« خوب حالا می­ماند تنها این بند چهار. »

« در بند چهار من گفته­ام دفاع از حقوق فردی و سایر حقوق مندرج... »

دبیرجلسه، به­میان حرف منظم می­پرد و شادیانه می­گوید :

« آهان همین. »

« همین بند چهار. »

« همین بند را به­بحث می­گذاریم. »

« دونفر یکی موافق و یکی مخا­لف پیش­نهاد بدهند. »

« پس از بررسی و تصویب هیئت اجرایی را انتخاب می­کنیم. »

از اتاق شماره­ی دو وقتی بیرون می­آید، هیئت پنج نفره­ی اجرایی کمیته­ی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر؛ درمیان همان پنج نفر؛ در کمیته­های گوناگون کاری؛ کمیته­ی روابط داخلی، کمیته­ی تدارکات و امور ما­لی، کمیته­ی ارتباط با اتحادیه­ی اروپا، عفو بین­الملل، حقوق بشر، سازمان ملل، پزشکان بدون مرز، شخصیت­ها و نهادها و احزاب، روزنامه­نگاران و مطبوعات و رادیوتلویزیون­ها را، با توجه به­رعایت دقیق مفاد اسا­سنامه تقسیم کرده­اند و پیش­نهاد انتخاب سخن­گو و بولتن و آرم و میزان پرداخت حق عضویت را تصویب کرده­اند. و در پایان به­این حقیقت رسیده­اند، که بیش­ترینه­ی مشکلات حقوق بشر،­ با تفهیم دموکراسی به­مردم حل می­شود.

صدای الفت داشت به­گوش می­آمد که رو به­ماهی­خانم می­گفت :

« این واژه­های تلاش و مبارزه باز فراموش شد. »

« این که جای­گزین آن نشد. »

« ماست­مالی کردند رفت. »

 

و ماهی­خانم داشت می­گفت :

« نه­نه عضو کمیته­ی بین­المل نه. »

« من در این کمیته کار نمی­کنم. »

« من هنوز زبان یاد نگرفته­ام. »

و کرشمه­ریزان در ادامه دوپهلو می­گفت :

« شماهاهم که بیش­ترتان زبان درست و حسابی نمی­دانید. »­­

در بیرون باران در مه دارد نم­نم می­بارد. سگی با قلاده­یی شب­رنگ بر گردن، بر دیوار آسوده زهرآب می­ریزد. ­دونده­یی از توده­ی مهی دوان­دوان بیرون می­آید و در ساحل دریاچه می­دود. دوسه دونده­ی دیگر از همان توده­ی مه بیرون می­آیند و به­دنبا­ل آن­یکی می­دوند. دودل­داده در زیر یک چتر، در آغوش هم در ساحل لنگر انداخته­اند و رو به­دریاچه بر نیمکت غرق شده­اند.

 

شب بود و مد آب باید می­بود. ساحل دریاچه تا لانه­ی جوجه­قوها در خشکی پس نشسته بود. ساحل در مد آب نمی­باید پس می­نشست. جوجه­قویی عنابی­رنگ، در پای ساقه­ی زمستان­خبرکنی تنها بود و در تنهایی بی­هراس به­سبزه­ها نک می­زد. آن­سوتر، در خم­گوشه­ی ساحل، آواره، نشسته بر نیمکت خانم­دل­سوز، پیشانی به­جیب فرو برده بود و گیتار درآغوش سیگار می­کشید.

حال و احوالی می­پرسد و به­شنیدن آوای گیتار، به­تماشای قوها در کنار آواره می­نشیند. آواره، سیگاربه­لب، زخمه­زخمه با گیتار، زیر و زار عود می­زند و قوها با پرده­پاها، پاروزنان، دل آب را پس می­زنند و رو به فواره­گان چترزنان پیش می­آیند. دو گیسوی بافته از موج، که رفته­رفته از هم بر آب دور می­شوند، در پشت سر قوها به­دنبا­ل کشیده می­شوند. ا­ز گم­گوشه­ی آب­های تاریک دریاچه، دارد آواز دل­خراش مرگ قو به­گوش می­آید. آواز شوم قوی سفید، که در نوای عود با گیتا­ر، دارد دل­شوره می­آورد.

دانه­های باران در مه بر قوها و بر آب دریاچه نم­نم می­بارد. در گوشه­ی نیمکت، در کنا­ر خاموش نشسته و در زیر نور به­سیمای آواره نگاه می­کند. آواره، با آن چشم و ابرو و با آن ریش و مو، و آن آرامش زلال، که در قیافه­یی معصوم به­درد درهم دویده بود، در مقام شباهت با مسیح مو نمی­زند. سیگاری روشن می­کند، یکی­هم به­آواره پیش­کش می­کند و می­پرسد :

« چه خبرها چه­ها می­کنی ؟ »

« این­جاها شب چه می­کنی ؟ »

« ندیده بودم شب در باران با گیتار در ساحل بنشینی. »

آواره، جابه­جا می­شود و ایستاده بر نیمکت برپا می­نشیند و با بازی با سیم­های گیتار می­گوید :

« این خانم­دل­سوز با­ز امشب ترس ورش داشته بود. از سر شب عروسک­به­­بغل با­ز زده بود زیر گریه. چشاش دوتا کاسه­ی خون شده بود. به­گمونم بازهم خواب بچه­گی­ها و چه می­دونم شیرسواری دیده بود. می­ترسم آخر یه­کاری دست خودش بده. کاش یه­سر می­رفتی پیش­اش یه­کم دل­داریش می­دادی. من یه­دوسه ساعتی تو اتاق­اش موندم. از بس گریه کرد دل­ضعفه گرفتم. دیگه تاب نیآوردم. گفتم بزنم بیرون گشت شبونه. می­گم­که داداش این خانم­دل­سوز بهت گفته بچه­شو خفه کرده ؟ »

یک­آن درجا، میخ­کوب بر نیمکت، دل­اش هری می­ریزد. ناباورانه می­پرسد­ :

« خانم­دل­سوز چی­کار کرده ؟ »

« بچه­شو خفه کرده ؟ »

آواره، سیگاری با سیگار روشن می­کند و می­گوید :

« خدا به­خانم­دل­سوز این­جا یه بچه می­ده. »

« یه­پسر تپل و موفرفری. »

« یه­شب خانم­دل­سوز داشته به­بچه­هه شیر می­داده. »

« نصف­شب بوده انگار خسته بوده خوابش می­بره. »

« طفلکی بچه­هه زیر پستون خانم­دل­سوز خفه می­شه. »

« این بنده­ی خدا هم دیگه غصه می­زنه به­سرش قاطی می­کنه. »

« راستی دیدی این بابایی خیام هم مفت مرد و رفت راحت شد ؟ »

در جهان حیرت وامانده اندکی در سکوت می­ماند و به­نشانه­های تایید ­دوسه­باری سر می­جنباند و به­افسوس لب به­دندان می­گزد و رو به­آواره آرام می­گوید :

« آره این خیام آدم دل­پری بود. »

آواره بی­درنگ می­گوید :

« آره بی­چاره دل­اش پر بود. »

« می­گفت زن­اش زیبا بود. »

« و این زیبایی در این­جا بلای جون این شده بود. »

« هیچ بهش نمی­اومد تو مواد باشه. »

« سرش تو کتاب بود بنده­ی خدا. »

آواره، در ادامه ای­بابایی در زیر لب می­گوید و به­درد از دل آهی می­کشد و در پی می­پرسد :

« شما کجاها بودی ؟ »

« این­ورا شب آفتابی شدی. »

رو به­آواره اندکی در سکوت می­گذراند و هنوز وامانده در جهان حیرت، با دست به­کمی دورترها اشاره می­کند و در پاسخ می­گوید :

« همین نزدیکی­ها بودم. »

« به­شنیدن یک سخن­رانی باید می­رفتم. »

« به­اشتباه یک شب زودتر رفته بودم. »

« بی­خبر سر از جلسه­ی کمیته­ی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر درآوردم. »

آواره، که اندیشنا­ک گوش می­دهد، به­نشانه­ی این­که شاید اشتباه شنیده باشد، چشم­های­اش را گرد می­کند، بربر به­سرزنش پی­گیر نگاه می­کند، ای­باباگویان از روی نیمکت ناگه­آن برمی­خیزد، لب ساحل زانوها را به­سینه درآغوش می­گیرد و با تبسمی روشن بر لب می­گوید :

« کمیته­ی چی ؟ »

« دفاع از حقوق بشر ؟ »

و در انتظار پاسخ وقتی خاموشی می­بیند، زهرخنده­یی می­زند وبا نگاه به­قویی که چتر زده با کنایه می­گوید :

« شماهم آدم خوش­باوری هستی­ها. »

« کدوم کمیته­ی دفاع کدوم حقوق بشر ؟ »

« داداش اینا همه شارلاتان­بازیه. »

« اینا پیشونی این کا­رارو ندارن. »

« یه­مشت زنگوله­به­پای خالی­بندن. »

« با کلک مرغابی­زدن دنبا­ل مایه­تیله­ن. »

« با طناب پوسیده­ی اینا تو چاه نری یه­وقت­ها. »

آواره، آن­شب، از سندسازی­ها و بده­بستان­بازی­های فرهنگی­ها گفت. و از آن­همه دسته­های گلی که در این سا­­ل­ها، به­نام فرهنگ به­آب داده بودند. آواره، با همان ساده­گی­اش می­گفت :

« یه­وقت­ها تو این شهر یه­خونه­ی فرهنگ بود. تو این خونه­ی فرهنگ یه­کتاب­خونه­ی نقلی بود. کتاب­خونه کتاب­فروشی داشت. یه­نشریه­ی مستقل خونه­ی فرهنگ هم داشت. نشریه شناسنامه­ی خونه­ی فرهنگ بود. شاعر خونه­ی فرهنگ بساز و بفروش نبود. خونه­ی فرهنگ دل گردهم­آیی بود. پاتوق بند و بست­های مالی نبود. کباب کوبیده با آش رشته فروشی نشده بود. دیزی­پزی با ما­ست با ترشی با قرمه سبزی فروشی نبود. کشک بادمجون با پیتزا با کله­پاچه نمی­فروخت. »

آواره، فاش­گفتن را درد دل­کردن می­دید و این در پاسخ آن­چه را که در دل داشت کافی نمی­دید. در برابر به­تر دید لب ببندد و سنگ صبر بر دل ببند­د و آرام­آرام راه بیفتد و خاموش رو به­خانه برود.

از راه پنج­دریاچه باید به­خانه، به­اتاق شماره­ی ده می­رفت، که دنج­ترین اتاق جهان بود و نقاش از شنیدن آن قه­قه به­ریش­خند خندیده بود، تا در هم­سایه­گی اتاق شماره­ی هشت، که در بوی شیرین مرگ مهروموم شده بود، دیواربه­دیوار اتاق شماره­ی نه، در بوی تند مدفوع و ادار، با­نگ ناگه­هانی لگدها بر دیوار، گرمب­گرمب موسیقی رپ و سرفه­ناله­های شبانه، شب دیگری را به­سپیده­دم بگذراند. عکس­برگردان­های لرزان پنجره­های روشن خانه­ها و نورهای شقایق­پوش نئون­ها، با روشنایی چراغ­گازی­های ساحل، موج­دار بر آب افتاده بودند و رشته­های باران در مه داشت نم­نم می­بارید. ا­ز گم­گوشه­های تاریک دریاچه باز آوا­ز شوم مرگ قو به­گوش می­آمد...  

...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 15:18 | لینک  | 

 

  

 

  

               سوغات ننه­جون

 

 دایی­شوکت، چشم­اش که از سر کوچه به­فاروق افتاد، دستک­زنان و لنگ­لنگان پیش دوید و با رویی گشاده در پاسخ به­سلام فاروق گفت :

«  به­به سلام به­روی ماه­ات دایی­جان. »

« خوش آمدی. »

« رنجه شدی. »

« پس چرا این همه دیر آمدی ؟ »

« چشم ما که به­در سفید شد. »

 

دایی­شوکت، به­نزدیک فاروق که رسید، بر پنجه­های پا قامت بالا کشید و به­پشت سر فاروق به­تماشا سر کشید و دل­واپس پرسید :

« پس ننه­جون کو ؟ »

« نیآمد ؟ »

« تو تنها آمدی ؟ »

« کی آمدی ؟ »

« کی می­خوای بری ؟ »

 

فاروق، قیافه­یی نمایشی به­خود گرفت و به­نوش­خنده در دل با خود گفت :

« باورکردنی نیست. »

« دایی­شوکت این وقت روز بیداره. »

و درپی خنده­اش گرفت و در درون خاموش خندید.

  

دایی­شوکت، که از نبودن ننه­جون با فاروق، دل­گیر به­نگاه لب دوخته بود، کام­ناکام لنگیده پیش آمد و فاروق را، تنگ در آغوش مه­ربانی گرفت و به­شادی در کوچه ماچ و موچ کرد. کوچه خاکی بود و بوی نشئه­جات، همه­ی هوای باحورای کوچه را پر کرده بود. دایی­شوکت، همان دایی­شوکت کاکل­داری بود، که پارسال پیرارسال­اش بود. تازه، نشنیده بگیرید، اندکی جوان­تر هم شده بود. چین و چروک­ها در چهراه­اش، سربه­سر پاک ناپدید شده بود. شور و شیدایی حیات، در چشم­های نشئه­ی گل­مژه­دارش، بیش­تر شده بود. تنها، آن گره­ی گردویی نشسته بر گلوی­اش، بگویی­نگویی، خرده­یی از سیب بابا­آدم­اش بزرگ­تر شده بود. دایی­شوکت، دست فاروق را در دست گرفته بود و از شادی در کوچه پای­بازی می­کرد. از دیدن شادی­کردن­های دایی­شوکت، فاروق هم شاد شده بود و خسته­گی راه از تن­اش درآمده بود.

 

 

 

دایی­شوکت، که دست فاروق را هم­چنان در دست داشت و خنده­رو رو به­سوی خانه می­برد، رو به­فاروق پرسید :

« خب فاروق­جان همه خوب بودند ها ؟ »

« ننه­جون­ات خوبه ؟ »

« پادردش به­تره ؟ »

« چربی و فشار خون­اش چه­طوره ؟ »

« راستی یادت باشه رفتنی به­یادم بیاندازی، سوغات اعلای زردی داده­ام خوب ما­لیده­اند، بدهم براش ببری. »

« می­خواستم خودم آمدنی بیآورم. »

« حالا تو رفتنی ببر. »

و خنده­کنان به­خانه از کوچه آواز داد :

« زن­دایی­ش زن­دایی­ش... »

« بیا ببین کی آمده . »

« فاروق آمده. »  

 

 

 

دایی­شوکت، ­که در جوانی در اداره­ی تأمینات مأمور بود، روزی در گشت و گذار در بازار دزدآب زن­دایی را می بیند و دل­گرفتارش می­شود. دایی­شوکت، به­عشق زن­دایی پابند می­ماند و یک شب عاقبت تن به­دامادی می­دهد. در جشن عروسی دایی­شوکت، که ننه­جون درمیان به­راه می­اندازد، بر سفره­خانه­های تودرتو چادر می­زنند و دسته­ی مطربان، دوسه شبانه­روز می­زنند و می­کوبند. دایی­شوکت، دل­گرفتار زن­دایی در منطقه مانده­گار می­ماند، دست به­خرید نخل­ستان و نارنج­ستان می­زند، در دوره­های شبانه به­این­جا و آن­جا سر می­زند، زمین و گله­های دام می­خرد، دبدبه و کوکبه­یی به­هم می­زند و دامنه­های مانده­گاری­اش، از تنگه­های دربند، تا دنباله­های نم­داد می­کشد.  

 

دایی­شوکت را چه کسانی شبانه به­زمین می­زنند، هرچه گرفت و گیر می­کنند، کشف نمی­شود که نمی­شود. یک شب، تیراندازی در زاویه­ی خلوتی در بازار، به­کمین می­نشیند و دایی­شوکت را، با پی­شتو از پشت می­زند. گلوله­ی پی­شتو از کنار مخ­چه می­خورد، از گوشه­ی پیشانی درمی­آید و یاخته­هایی از مخ را با خود می­برد. تیرانداز، از تیررس تیر را می­اندازد و سرمخفی درمی­رود. تیری که در تاریکی، درست به­هدف اصابت می­کند.  

 

 

 

در بازار یک بار چو می­اندازند، که ترتیب­دادن آن سوءقصد، زیر سر پشت­آبی­ها بوده. مردم باور نمی­کنند. بار دیگر بر سر زبان می­اندازند، که نه زیر سر پشت­آبی­ها نبوده، کار بی­تردید از دزدآبی­­ها آب خورده بوده. مردم بازهم باور نمی­کنند. دایی­شوکت، با دزدآبی­ها دست­اش در یک کاسه بود. زن­دایی، دختر یکی­یک­دانه­ی یک خان دزدآبی بود. پس کار می­گفتند کار دزدآبی­ها نبود. زیر سر پشت­آبی­ها هم که در بازار چو انداخته بودند، باورکردنی نبود. دایی­شوکت، با پشت­آبی­ها دشمنی نداشت. دایی­شوکت، به­پشت­آبی­ها دختر داده بود. پس کار می­پرسیدند کار دولتی­ها بود ؟ دایی­شوکت، مگر خودش از دولتی­ها نبود ؟

 

ننه­جون، پس از آن حادثه نفرین­کنان به­زن­دایی گفته بود :

« خدا از سر تقصیرات­شان نگذرد. »

« این دولتی­ها از خوف آسیب خودشان شوکت را هلاک کردند. »

زن­دایی، گریه­کنان در پاسخ به­ننه­جون گفته بود :

« شوکت خیلی تقصیرات کشف کرده بود. »

« خیلی­ها را با عقابین مقر آورده بود. »

« وظیفه­ی تأمینات واجب می­کرد سخت­گیری کند. »

« هر تأمینات­چی دیگری هم اگر جای شوکت بود دشمن پیدا می­کرد. »

 A Muslim Man Warms Himself Photographic Print

دایی­شوکت، یک سال و نیمه­یی آزگار، انگار به­افسون مار خواب­­بندش کرده باشند، تب­دار در خوابی گران خوابید. بافت­های پاشنه­های پاهای دایی­شوکت، از بس به­دشک پی­گیر سوده شده بودند، از مرده­گی خشک تکه­تکه کنده شدند و شتالنگ­های پشت پا دیده می­شدند. نشانی به­آن نشان، که هیچ یک از آن یاران دوره­های شبانه، که حق می­گرفتند و به­بانگ نوش­باد نوش­باد، گوارای وجود می­نوشیدند، حق نمک­خواره­گی را ادا نکردند و نشان پایی از آن یار نیمه­زنده نگرفتند.

 

  

 

نه خواندن تضرع حاجت بر ریزش دانه­های باران نیسان، نه تحریر دعای عالیه با آمیخته­ی آب و زعفران، هیچ کدام برای برخاستن دایی­شوکت از خواب افاده نرساند. ننه­جون، که همیشه­ی خدا آب­دست بود و از بس به­دعا به­سجده افتاده بود، داغ بلندان در پیشانی­اش پیدا شده بود، افسون­خوانان، رشته­های گره­­دار تب، که دختری نابالغ از ریسمان خام رشته بود و می­گفتند تب­بر بود، به­گردن دایی­شوکت بست و با دانه­زنی، دست به­طلسم­گشایی زد و دان­های ارزن و جو، که به­آب زعفران رنگ زده بود، بر پیکر خوابیده­ی دایی­شوکت زد، تا از خواب شاید بیدارش کند. دایی­شوکت، بیدار نشد که نشد.

  

یک روز، که نور آفتاب از خورشید تازه سر زده بود و شاخه­های نارنگ و ترنگ به­­گل­شکوفه نشسته بود، دایی­شوکت، بی­هوا، از خواب یک سا­ل و نیمه سبک­خیز بیدار شد. خمیازه­کشان کش و قوسی جانانه رفت و گل­مشت­کوبان به­قفسه­ی سینه رو به­پرستار گفت :

« من به­تره یوا­ش­یواش راه بیفتم برم سر زنده­گانی­ام. »

انگار که می­شنیده و می­دانسته، که در آن یک سال و نیمه، در کجا خوابیده بوده. دایی­شوکت، از تخت پایین می­آید و تا اراده می­کند، پا از پا بردارد، به­پهلو به­زمین می­افتد.

Woman with Pears, c.1909 Art Print by Pablo Picasso  

دایی­شوکتی که از آن سوء قصد شبانه جان به­در برد و در روزگار پریشان ما زنده ماند، دیگر آن دایی­شوکتی نبود، که پیش از خوردن گلوله بود. دایی­شوکت، در بازار لنگیده که می­رفت، بازاریان دیگر او را نمی­دیدند. یاران کمربسته­اش در پیش­آپیش، به­بانگ دور شوید دور شوید، از مردم زهرچشم نمی­گرفتند. دایی­شوکتی که در تأمینات سبیل­ها دود داده بود و از گرده­ها تسمه­ها کشیده بود، شده بود یک دایی­شوکت دل­ساده و بی­آزار و بی­شیله و پیله.

 

 

 

زن­دایی، پس از آن حادثه دیگر گوشه­گیر شده بود و از آن خوش­نمایی­های وسوسه­انگیزش خبری نبود. دیگر با بی­دل­واپسی در نارنج­ستان نمی­نشست و برای هوایی­کردن دایی­شوکت، وسمه­کشان چشم و ابرو نمی­آمد. دیگر به­لپ­های ورغلمبیده­اش، که دایی­شوکت به­نرمی گاهی وشگون­شان می­گرفت و یواشکی گوگ­گوری می­گفت، آن همه گل­گونه­ی زرشکی نمی­مالید. زن­دایی، با پرهای طاوسک دیگر کلاه­پرک نمی­ساخت و رنگ­به­رنگ به­موهای پرکلاغی­اش پیوند نمی­زد. دیگر با پرنیان بلبل­چشم، رشته­های زرین و سیمین، باهم درهم نمی­تابید و زمزمه­کنان در ایوان، گرد گریوان و آستین پیراهن نمی­دوخت.

 

زن­دایی به­ننه­جون گفته بود :

« چه فایده از این کارها ؟ »

« شوکت که کدخدایی نمی­کند. »

« ما باهم انگار خواهر و برادر شده­ایم. »

  

زن­دایی، یک روز که پیراهن سبز مرادش را بر تن پوشیده بود و رو در روی ننه­جون، در سایه­ی نارنج­ستان به­چاق­کردن قلیان نشسته بود، از داغ دل مویه­کنان نالیده بود. و انگار مرغی با منقار، سرخم درگریبان، پوش­پر می­جسته بود، کوک­های آجیده­یی و شلال پیراهن مراد را، یکی­یکی با دندان شکافته بود. پیراهن مرادی که پارچه­اش را با پول درویشی خریده بود و در میانه­ی دو نماز ظهر و عصر، برای برآمدن حاجت، در ماه رمضان در مسجد دوخته بود. 

  

زن­دایی، از قلیان پک­های قلاج کشیده بود و دودش را، بریده­بریده از سینه آه­کشان بیرون داده بود. زن­دایی،

قلیان­کشان، رو به­ننه­جون با گریه­خنده گفته بود :

« بخت آدم آمد و نیآمد دارد. »

« قسمت من هم این بوده. »

« یا نصیب و یا قسمت. »

و یک دم دود در سینه­ی فرسوده­اش شکسته بود و اشک­ریزان به­تنگی نفس افتاده بود. زن­دایی، به­ننه­جون با حسرت گفته بود :

« باشد. »

« این دوسه­روزه­ی عمر آدمی که ارزشی ندارد. »

« کج­دار و مریزی پیشه می­کنم، تا ببینم این قسمت مرا به­کجا می­کشد. »

قسمت، زن­دایی را کشید به­خوابیدن و کشیدن شیره با نی­دوده در پای چراغ.

 

  

زن­دایی، روزهایی که شیره با نی­دوده­کشیدن­اش مخفیانه بود، یک وعده در هفته میل­اش به­کشیدن شیره بیش­تر نمی­کشید. زن­دایی، برای کشیدن شیره بی­بهانه نبود. می­گفت دود شیره کوفته­گی تن را درمی­برد، چربی خون را پایین می­آورد، درد دندان را ساکت می­کند و پاها به­وقت راه­رفتن، به­تر در اختیار آدم­اند. زن­دایی می­گفت :

« در یک وعده دوسه دودی بیش­تر نمی­کشم که. »

« دوسه دود به­کشیدن عادت­ام نمی­دهد که. »

« پرحوصله­ترم می­کند. »

  

یک وعده­کشیدن­های زن­دایی، در هفته بیش­تر و بیش­تر شدند، تا رسیدند به­هر روز یک وعده. زن­دایی، دیگر اگر هر روزه یک وعده در پای چراغ نمی­خوابید و آشکاره دوسه دودش را نمی­کشید، کوفته­گی از تن­اش درنمی­رفت، چربی خون­اش بالا می­رفت، از درد دندان بی­تاب می­شد و راه که می­رفت، پاهای­اش به­تر در اختیارش نبودند.

 

 

زن­دایی، یک روز که هنوز دوسه دودش را نکشیده بود و نگاری به­دست، تازه در پای سینی و چراغ خوابیده بود، از سینه نفس سردی برآورده بود و اشاره­کنان به­دایی­شوکت، که نشئه در گم­گوشه­یی در اندیشه فرو رفته بود، با گریه­خنده گفته بود :

« از دست این زبان بسته است که جگرسوز شده­ام. »

و با آوایی اندوه­آور به­دنبال گفته بود :

« من پای­بسته­ی این زبان­بسته شده­ام. »

و نی­دوده­کشان در پای چراغ، خوابیده زیر لب گفته بود :

« از یک وعده­کشیدن که نمی­شود دست کشید. »

« از یک وعده بیش­ترکشیدن ای مبادا توبه. »

 

 Bold Panel II Art Print by Barbara Jarman 

 

زن­دایی، توبه­اش را نمی­شکست. به­همان یک وعده در روز بسنده می­کرد. دایی­شوکت، که با زن­دایی یک جان درمیان شده بود، رفیق نیمه­راه نمی­شد. هر روز سینه­به­سینه­ی زن­دایی، درازبه­دراز، در پای سینی و چراغ می­خوابید، دوسه دودی می­کشید و کامی می­برد. زن­دایی و دایی­شوکت، ساقی هم می­شدند و به­دهان هم نی­دوده می­نهادند. دم­شان گرم که می­شد، شنگول و منگول، شانه­به­شانه­ی هم بر فرش می­نشستند، در ایوان رو به­نارنج­ستان، با هم گل می­گفتند و گل می­شنفتند. نارنگ­ها و ترنگ­ها، دیگر اگر به­بار نمی­نشستند، گو ننشینند.

 

دایی­شوکت، به­کشیدن شیره با نگاری در پای چراغ زود عادت کرد. دیگر کشیدن­اش ساعتکی دیر نمی­شد. زن­دایی، سرانگشت­گزان رو به­ننه­جون با پشیمانی گفته بود :

« همه­ش گناه من بود. »

« من نمی­کشیدم شوکت کجا می­کشید. »

« مرده­شو این بخت آدم را ببرد. »

 

 

 

زن­دایی، در زنده­گانی سفیدبخت نشد. بخت­اش با دایی­شوکت به­کوری و کبودی افتاد. و تا مرگ شبانه بی­خبر بیاید و زن­دایی را، با خود به­خانه­ی نامرادی ببرد، در خانه­ی دایی­شوکت، تا آخر یک بخته ماند.

 

دایی­شوکت، بی­آزار و بی­شیله و پیله شده بود، اما خل و چل اگر که بگوییم، نه به­گمان نشده بود. دایی­شوکت، هنوز هم شب­به­شب، زن­دایی که از فرط نشئه­گی به­خواب فرو می­رفت، در رخت­خواب دراز می­کشید، سیگار دست­پیچ دود می­کرد و از دیوان بایزید به­دیوان بوسعید می­رفت. و تا خسته­گی از راه برسد و بر پلک­های­اش سنگینی کند، برای لینت­دادن روده­های خشکیده­اش، پیاله­یی جوشانده­ی پوست نارنگ، پیش از خوابیدن سر می­کشید.

 

 

 

دایی­شوکت یک شب به­زن­دایی گفته بود :

« من شب­ها وقتی می­خوابم دیگر خواب نمی­بینم. »

« تو چی می­بینی ؟ »

زن­دایی به­ننه­جون گفته بود :

« خوشا به­حال­اش. »

« این شوکت سرش را بر با­لش بگذارد، خروپف­اش تا خانه­ی هم­سایه می­رود. »

 

 

 

دایی­شوکت، نزدیکی­های ظهر گیج و خمارزده از خواب برمی­خاست، تکیه به­متکا بر دشک، همان جا در رخت­خواب چندک می­زد، سیگار دست­پیچی دود می­کرد و از درد سر و شکم شکایت می­کرد. لنگنده و خمیده می­آمد به­اتاق نشیمن، پیاله­یی جوشانده­ی قندرون رومی با کندر و شیر، ایستاده تندتند هرت می­کشید. غرولندکنان، از اتاق نشیمن بیرون می­زد، در پای کوکنار سفید باغ­چه، برپانشسته اندکی آه و ناله می­کرد، یک کنده­ی زانو را به­غم به­سینه می­گرفت، انگشت از توتون زردشده­ی اشاره را، تا ته حلق فرو می­کرد و زردآب شکوفه می­زد. 

 

دایی­شوکت، که تلخی قلیایی زردآب، سگرمه­­های­اش را توی هم می­برد، قی­های خیس­شده­ی نشسته در کنج چشم­های گل­مژه­دارش را، که از ریزش قطره­های اشک، شبیه غوزه­ها­ی ریز پنبه شده بود، با پر عرق­گیر رکابی­اش پاک می­کرد، خیواندازان و آی­خدامردم­گویان، از پای کوکنار باغ­چه برمی­گشت و به­یاد آن بام­دادان، که شیرآبه­ی بهارنارنج سر می­کشید، یک دست به­کمر، رو به­نارنج­ستان می­ایستاد و پیاله­ی سرپر بنگ­آب­اش را، جرعه­جرعه مزه می­کرد.

 

 

 

دایی­شوکت، تا که نی­دوده­ی کهورش را کوک کند و اشتهای سیری­ناپذیرش تحریک شود، دوسه بست شیره­ی ویژه­ی دایی­شوکتی، که هر یک بست شیره به­بزرگی ناف لیلی دولت­آبادی بود و چاق­تر از شش نخود تریاک بود، بر حقه­ی نگاری می­چسباند، خوابیده­نخوابیده سیخ می­زد و بر زبانه­ی چراغ دود می­کرد. دایی­شوکت، اندکی سردماغ که می­شد، دستی به­دوستی به­کاکل زردش می­کشید، سوت­زنان، رو به­ایوان می­آمد و در پای سفره­ی گسترده می­نشست و قدحی گوشت­آبه­یی با روغن بادام، یا کشک­آبی با روغن کنجد، یا نخودآبی پرمایه با زیره­ی کرمان، برای دایی­شوکت هیچ فرقی نمی­کرد، ریزریز ترید می­کرد و هیچ پیدا نبود، که خیال نازک­اش تا به­کجاها دویده بود، سربه­زیر، لقمه­های قاضی می­زد و بی­اختیار می­خورد.

 

 

دایی­شوکت، آن قدر در خیال بی­اختیار می­خورد، تا گیج­گاه­اش از جویدن خسته می­شد. و گویی گاوی پرواری بریده­بریده ماغ می­کشید، دایی­شوکت، باد پیچیده در شکم را، به­آواز از گلو بیرون می­داد، هن­وهن­زنان، با کندی تا اتاق میانی می­آمد، بر قالی بی­گل و بته و حاشیه­یی، در پای سینی و چراغ به­پهلو می­خوابید، زیررخساره­ی تکیده­اش را، بر کناره­ی گردبالش می­گذاشت و یک نفس باز شیره می­کشید.

 

دایی­شوکت، شیره می­کشید و درمیانه شکرپاره می­خورد و پیاله­پیاله، خاک­شیرآب با یخ و گل­آب سر می­کشید. طبع­اش که از کشیدن شیره دیگر سیر می­شد، از پای سینی و چراغ با اکراه کنار می­کشید، از قوطی دست­ساز نقره­کوبی، که همیشه در جیب جلیقه می­گذاشت، سه انگشتی ناس برمی­داشت، درمیانه­ی نرمه­ی دندان­ها و لب می­گذاشت و به­متکاهای دودزده­ی مخملی به­دیوار تکیه می­داد. دایی­شوکت، تکیه­کنان، عصاره­ی ناس می­مکید و آتش­به­آتش سیگار می­کشید و پینکی­های خرگوشی سبک می­زد.

 

The Pod of Pleasure 

 

نارنگ­هایی که بر پایه­های ترنگ پیوند زده شده بودند، توسرخ­هایی که شاخه­هاشان چتر گسترانیده بودند، رفته­رفته دود می­شدند و به­هوا می­رفتند. چهره­ی دایی­شوکت، داغ­دار و زرد شده بود و از چربی مرموزی می­درخشید. شکم­اش هفته­به­هفته کار نمی­کرد و خشکی مزاج، تفاله­های روده­اش را خشکانده بود. تنقیه­های روزانه­ی جوشانده­ی کافشه­های کاجیره و گل­های خشکیده­ی خطمی، دیگر افاده­ی کافی نرساند، تا زیرسینه­ی دایی­شوشک را شکافتند و اندرونه­های فاسدش را بریدند و روده­های­اش را، از تفاله­های خشک و سیاه شست و شو دادند.

فاروق، در خانه­ی دایی­شوکت و زن­دایی، چند روزی ماند و دنیایی دست و دل­بازی و دل­مه­ربانی دید. روزی که برمی­گشت، دایی­شوکت، که نشانه­های دل­تنگی در چشم­های گل­مژه­دار و نشئه­اش به­روشنی دیده می­شد، شانه­های فاروق را، در اختیار گرفت و گویی وداع آخر می­کرد، با آوای گرفته­یی گفت :

« پس تو هم فاروق­جان­ رفتنی شدی. »

« باشد برو. »

« برو به­سلامت. »

« من هم یواش­یواش رفتنی­ام دایی­جان. »

« شاعر می­فرماید که آن دایی­شوکت مسکین را ببردند به­زیر خاک تاریک­اش سپردند. »

و به­دنبال غم­خنده­ی سنگینی زد و از دل آهی کشید و دل­گیر، دستی به­کاکل زردش کشید و با گره­ی گردویی نشسته بر سیب آدم­اش، به­بازی ایستاد و گفت :

« فاروق­جان... »

« به­همگی سلام مالاکلام برسان. »

« به­ننه­جون بگو تو دیگر چرا دل­تنگی می­کنی ؟ »

« من حالا دل­تنگی کنم یک چیزی. »

« بگو آن­همه تو بازار سر پل هادو وادو نکن زن. »

« از پا می­افتی ها. »

« آن هم با آن پاهایی که تو داری. »

« بگو با این درد روده و سردردی که دارم کو تا بیآیم پای­تخت. »

« بگو نیآمدم دیدار قیامت. »

« ها تا یادم نرفته... »

« گفته بودم که دایی­جان یادم بیانداز. »

« بیا این هم سوغات ننه­جون. »

و شانه­های فاروق را رها کرد، بند دست­اش را چسبید، هنجله­کشان­اش کرد، تا نزدیک داراب­زین اتاق نشیمن، بسته­ی سوغات را، از یک مجری آهنی برداشت، رو به­فاروق گرفت و گفت :

« بیا بگیر. »

« این هم سوغات ننه­جون. »

 

 

 

فاروق، با تردیدی درمیان این­که سوغات ننه­جون را بگیرد یا نگیرد، نگاهی با حیرت به­زن­دایی کرد و برگشت و رو به­دایی­شوکت کرد و گفت :

« دایی­جان... »

« باور کن این­کار کار من نیست. »

« بیا و جون ننه­جون ما را تو هچل ننداز. »

« می­گم که به­تر نیست آمدنی خودت برای­اش بیآری ؟ »

 

دایی­شوکت، نگاهی از سر دل­مه­ربانی به­فاروق کرد و کاکل­بازان به­آهنگی کشیده گفت :

« گفتم که دایی­جان... »

« کو تا حالا خودم بیایم. »

« آن هم با این پاهایی که من دارم. »

« تازه یادت نره این دوای درد ننه­جونته. »

« الکی که نیست. »

« به­قول شاعر چاره­ی کژدم­زده کشته­ی کژدم بود. »

و سوغات ننه­جون را داد به­فاروق و با کف دست کوبید پشت شانه­اش و گفت :

« خب دایی­جان داره دیر می­شه. »

« برو به­سلامت. »

 

  

 

فاروق، بسته­ی سوغات را گرفت، نگاهی باز با تردید به­زن­دایی کرد و با قهر و آشتی از دایی­شوکت پرسید :

« خب دایی­جان این بسته را حالا کجا باید جاسازی کرد ؟ »

دایی­­شوکت، به­نشانه­ی ناشی­بودن فاروق، اندکی سربه­زیر، به­­چپ و راست سر جنبانید، بسته را پس گرفت، دست­به­دست گردانید و با کنایه گفت :

« جاسازی ؟ »

« جاسازی نمی­خواهد فاروق­جان. »

و سلانه­سلانه، لنگیده دور گشت و به­ماه­گرفته­گی گوشه­ی چشم و گونه­ی فاروق، خمیده از نزدیک اندکی زل زد و با کلامی که از اندرز آکنده بود گفت :

« مأمور می­گرده دنبال تابلو فاروق­جان. »

« تو که هزارماشالله تابلو نیستی. »

« هستی ؟ »

« بیا ببین همین جا. »

« توی جیب. »

« امن و بی­دردسر. »

و بسته­ی سوغات ننه­جون را، فرو کرد توی جیب بغل کت فاروق و با شادی گفت :

« دیدی فاروق­جان ؟ »

« آسوده و آسان. »

« برو که رفتی. » 

 

زن­دایی، که از ننه­جون طلسمات یاد گرفته بود، اشک­ریزان، آینه را گریاند و عود پنج­شنبه­جمعه روشن کرد و سرانگشتی سم­سمه­های اسفند، دور سر فاروق چرخاند و بر گله­های زغال­های آتش­دان ریخت و دعاخوانان، به­گردن فاروق آیه­ی چشم­آرو بست، تا در راه چشم­زخم نخورد و خدای ناکرده در هچل نیفتد. زن­دایی، خاموش گریه کرد و هم­زمان، دعای خیر مسافر خواند و فاروق، از خانه به­کوچه که درآمد، در پشت پای­اش کاسه­یی آب پاشید، تا بی­خطر سفر کند و به­سلامت به­خانه برسد. پس­تر فردای آن روز خبر رسید، که مرگ مهلت نداده بود و اجل شبانه بی­خبر آمده بود و زن­دایی را، در خواب به­خانه­ی نامرادی برده بود.

 

اتوبوس، تازه­نفس بود و تازه از گاراژ به­راه افتاده بود. هم­سفری در کنار فاروق نشسته بود. زنی چاق و سبزپوش، که نقطه­نقطه از لب، تا چانه خال­کوبی کرده بود و بچه­یی به­بغل گرفته بود، در ردیف راه­رو اتوبوس، در آن طرف در کنار دست فاروق نشسته بود. بچه تخس بود و به­آیه­ی چشم­آرو، به­سینه­ی فاروق چنگ می­انداخت و در میان یک بند نق می­زد. فاروق، دستی به­امانت­داری از روی سینه، به­سوغات ننه­جون کشید و رو به­هم­سفر کرد و پرسید :

« ببخشید آقا... »

« می­شود شما جای من بنشینید من جای شما ؟ »

هم­سفر، نگاهی با تردید به­بچه کرد و رو به­فاروق کرد و به­لهجه­ی نستعلیقی یواش گفت :

« نه خیر آقا نمی­شود. »

« من باید کنار پنجره بنشینم. »

 

فاروق، یکه خورد و رنجید. هم­سفر، که رنجیده­گی آشکار فاروق را دید، سر به­پیش به­نزدیک آورد و سرگوشی به­فاروق آرام گفت :

« ببخشیدآ. »

« ناراحت نشیدآ. »

« من صفراوی مزاج­ام. »

« در راه دل­به­هم­خورده­گی می­گیرم. »

« باید کنار پنجره باشم. »

« کنار پنجره باشم شما راحت­تریدآ. »

 

هم­سفر، کیف سفر به­هم­راه نداشت و پوستی کک­مکی و شارب­هایی پرپشت داشت. سربه­زیر گاهی در فکر فرو می­رفت، به­دور و بر به­شک نگاه می­کرد و تندتند ابرو می­زد و نچ­نچ می­کرد. دسته­های عینک سیمی­اش، از زیر نرمه­های قرمز لاله­های گوش­اش، بیرون زده بود. موهای سرش را کوتاه کرده بود و بر پیراهنی چینی، کاپشنی سربازی پوشیده بود. سی و پنج­چهل ساله نشان می­داد و ساده­گی­اش در کلام به­دل می­نشست.

 

 

 

فاروق، در راه سر گفت و گو را با هم­سفر باز کرد و شیوه­ی خندیدن خندنده­یی را حکایت کرد، که شبی در محفلی دیده بود. هم­سفر، که کنجکاو گوش می­داد، از شیوه­ی خندیدن فاروق خنده­اش گرفت و با نگاه به­بچه­ی تخس، به­یک باره، چنان خنده­یی سر داد، که راننده دست و پای خود را گم کرد و در شانه­ی خاکی جاده افتاد. مسافرین، گردن کشیدند و به­حیرت به­هم­سفر نگاه کردند. بچه­ی تخس، از خنده­ی کشیده­ی هم­سفر ترسیده بود و پستان مادر را می­مکید و از گوشه­ی چشم، دزدکی هم­سفر و فاروق را نگاه می­کرد. فاروق، که شیرین­زبانی و نوش­خنده­های­اش تازه­ گل کرده بود و در گرفتن قیافه­های نمایشی پرحیله بود، با شیرین­کاری از دایی­شوکت یاد می­کرد. هم­سفر، که آدمی دیداری و وارد بود، به­گفت و گو با فاروق، اشتیاق نشان می­داد. باهم گرم گرفتند و حرف­هاشان داشت گل می­کرد، که اتوبوس به­ماهان رسیده بود. حرف شاه­نعمت­الله ولی پیش آمد.

 

 

 

فاروق از هم­سفر پرسید :

« راستی این شاه­نعمت­الله ماهانی، همان نورالدین­شاه سمرقند و هرات است آقا ؟ »

هم­سفر، با همان لهجه­ی نستعلیق، با تأنی پاسخ داد :

« من در محدوده­ی قاطی­غوریاس گام نمی­زنم. »

« شماهم البته زیاد فکر خودتان را درگیر نکنید. »

 

فاروق، یک بار دیگر یکه خورد و رو به­هم­سفر کرد و در ادامه گفت :

« می­گویند سلطان دراویش و پیر سلسله­ی طریقت و جوینده­گان حقیقت، همین شاه­نعمت­الله ماهانی بوده آقا. »

هم­سفر، به­شنیدن این بار اشتیاق نشان نمی­دهد. فاروق، ادامه می­دهد :

« می­گویند در وحدت وجود، غزل و رباعی و مثنوی سروده و چه ریاضت­ها کشیده. »

« می­گویند بر نفس اماره چیره گشته بوده. »

 

 

 

هم­سفر، نگاهی به­شک به­دور و ور می­کند و با بی­تفاوتی آرام می­پرسد :

« چه کسی بر نفس اماره چیره گشته بوده ؟ »

فاروق، با خاطر جمعی می­گوید :

« همین شاه­نعمت­الله ماهانی دیگه آقا. »

هم­سفر، که از جاده و از چشم­انداز نگاه می­دزدد، دستی به­شارب­ها می­کشد و گفت و گو را انگار دارد به­بازی می­گیرد، رو به­فاروق به­طعنه می­گوید :

« این شاه­نعمت­الله به­قول شما؛ ماهانی، بی­تردید درویشی بوده با ریش و خرقه و تبرزین و کشکول. »

 

 

 

هم­سفر، ابروزنان در پی لب ورمی­چیند و اندکی به­فکر فرو می­رود و سر تکان می­دهد و بی­آن­که به­روی فاروق نگاه کند می­گوید :

« حالا اگر در یاد دارید، از این غزل­ها و رباعیات این به­قول شما؛ شاه­نعمت­الله ماهانی، پاره­هایی بخوانید­، ماهم در این سفر بهره­یی ببریم. »

 

 

 

فاروق، که دید کار آن گفت وگو دارد یواش­یواش پیچیده می­شود و کاسه­یی زیراین نیم­کاسه­ی پرسش هست، با خون­سردی می­گوید :

« ای آقا... »

« آدم غزل و رباعی یادش نمی­مونه. »

و به­گیرانداختن و پیچانیدن هم­سفر، به­زیرک­بازی می­افتد و با انداختن بادی به­غبغب، با نوش­خنده می­گوید :

« شما خودتان یک نگاهی بیاندازید به­نقطه­ی قطب فلک. »

« یا همین هویت مطلقه. »

« یا نه چرا هویت مطلقه ؟ »

« ببینید در مقوله­ی جمع اضداد یا جمع لاهوت، شاه­نعمت­الله ماهانی چه اشاره­ها می­کند. »

« می­گوید جمع هستی را بزن بر نیستی. »

 

 

 

هم­سفر، که در چهره­اش بی­اشتیاقی نشسته بود و آشکارا داشت نشان می­داد، که به­قول خودش در محدوده­ی قاطی­غوریاس گام نمی­زند، یک باره جا می­خورد و ناآرام می­گوید :

« این­ها که شما می­گویید، تراوشات اندیشیده­های خواب­آور حلقه­های صوفیان اخوت است آقا. »

« البته شما شاید حواس­تان نیست و اندیشیده­های صفی­علی­شاه اصفهانی، مرید منورعلی­شاه شیرازی را، با شاه­نعمت­الله ولی باهم یکی گرفته­اید. »

 

 

 

فاروق، برق از نگاه­اش می­پرد و سنبه­ی هم­سفر را، وقتی پر زورتر می­بیند، اندکی با تردید، به­چشم­انداز جاده چشم می­دوزد و گویی از پیش، پیش­بینی کرده بود که آن گفت و گو بیخ پیدا می­کند، برای این­که دست پیش بگیرد و سر رشته­ی گفت و گو، بیش از آن دست نرود، نفسی تازه می­کند و قیافه­یی نمایشی می­گیرد و در پاسخ رو به­هم­سفر می­گوید :

« صفی­علی­شاه که مرید منورعلی­شاه نبود آقا. »

« کش­مکش­ها با آن درویش داشت. »

« من شاید حواس­ام نیست ؟ »

« صفی­علی­شاه، مثنوی عرفانی­اش را، که بر وزن مثنوی مولانای عزیز است، پس از آن کش­مکش­ها با منورعلی­شاه نوشت. »

« به­شیوه­ی کشف و شهود، رساله­ی عمل در معرفت حق نوشت. »

« چه حرف­ها می­زنید. »

« صفی­علی­شاه از بیست­ساله­گی مرید رحمت­علی­شاه بود آقا نه منور­علی­شاه. »

« من شاید حواس­ام نیست ؟ »

« صفی­علی­شاه با بحرالحقایق و عرفان­الحق به­جان جانان رسیده بود. »

« به­تربیت و ارشاد سالکان صوفی­گری نشسته بود. »

« مزارش امروز خانقاه و زیارت­گاه دراویش شده. »

هم­سفر، که مات و مبهوت به­ماه­گرفته­گی گوشه­ی چشم و پلک فاروق زل زده بود، از بلبل­زبانی فاروق کلافه می­شود و باز ناآرام می­شود و این بار در پاسخ می­گوید :

« این تراوشاتی که به­قول شما، از ریاضت­کشیدن­ها به­دست آمده، امروزه به­چه کار می­آید آقا ؟ »

« ریاضت­کشیدن شکنجه­دادن است. »

« انسان با شکنجه­دادن خود به­سعادت نمی­رسد. »

« گره­های پیچ در پیچ این طراغودیای حیات، با کشف و شهود و معرفت حق باز نمی­شوند. »

« آنان که از ریاضت­کشیدن، به­انتظار معجزه نشسته­اند ول­معطلند. »

« می­بایستی اعتدال داشت آقا. »

« امروزه صدای سوت راه­آهن و چکش و پتک در کار است. »

« بازار مار زلف و سنبل کاکل کساد است. »

« چشمان آهو و کمان ابرو و موی میان، دیگر درمیان نیست. »

« امروزه اوضاع از این رو به­آن رو شده آقا. »

« کجای کارید ؟ »

« نمی­شود که زیر بار سخن­های فرقه­یی رفت. »

« دوره مگر دوره­ی تیموریه است آقا ؟ »

« امروزه دوره دوره­ی دیگری شده. »

« دیگر دوره­ی برده­گی و فئودالیته نیست­آ. »

« با قاطی­غوریاس و کشف و شهود کار پیش نمی­رودآ. »

« سوسیالیسم سرمایه­داری را از میدان به­در برده­آ. »

« من البته این پنداره­ها را در زنده­گانی­نامه­ام می­آورم. »

« اگرچه زنده­گانی­نامه­نویسی از خودشیفته­گی سرچشمه می­گیرد. »

« اما چه اشکالی دارد بگذارید بگیرد. »

« برای آینده­گان که به­کار می­آید. »

 

فاروق، پاک وا داده بود. هم­سفر، که در آن گفت و گو پیشی گرفته بود، با اشاره­های دست به­مسافرین، که بیش­ترینه­شان از خسته­گی­ راه در خواب بودند، در ادامه می­گوید :

« شما نگاه کنید به­دنیا آقا. »

« امروزه روش مجادله­های منطقی به­کار می­آید. »

« نه قاطی­غوریاس و معرفت حق و کشف و شهود و براهین این درویش و آن صوفی. »

هم­سفر، در ادامه سکوت می­کند، نگاهی سرراست، به­شانه­ی جاده می­دوزد و دل­به­هم­خورده­گی نمی­گیرد و انگار درد می­کشد، دست به­پهلو می­گیرد و چندتایی چین و شکن به­پیشانی می­اندازد.

 

فاروق، ­که هوا را پس می­بیند، برمی­گردد و با نوش­خنده نگاهی به­دور و ور می کند و برای این­که گریزی زده باشد، باز یکی از آن قیافه­های تماشایی و نمایشی می­گیرد و رو به­هم­سفر، با زبان­بازی این بار می­گوید :

« از موضوع گفت و گو دور شدیم آقا. »

« ما داشتیم از شاه­نعمت­الله ماهانی می­گفتیم. »

« شما یه­هو به­مقوله­ی آن مرحوم ابراهیم­بیک مراغه­یی پریدید. »

« من کجای کارم ؟ »

« شما کجای کارید ؟ »

« کجا می­شود از راه مجادله­های منطقی و براهین شما به­عینیت مطلق رسید ؟ »

« به­قول شیخ شهید این نظریات، یا به­قول شما این تراوشات، ره­آورد ذوق است. »

« راه تجربه و عیان است. »

« راه ارسطو و افلاطون. »

« شیخ شهید می­فرماید مهراسید، که هیچ ذره­یی از این نظریات، به­تشکیک مشککی از میان نمی­رود. » 

 

هم­سفر، جا می­خورد و در پاسخ سکوت می­کند و از فاروق، که شیوه­ی بیان­اش به­یک­باره چرخیده بود، روی برمی­گیرد و باز دست به­پهلو می­گیرد و از ادامه­ی آن گفت و گو دوری می­کند.

از ماهان تا کرمان، که بر کتیبه­ها بوتی­آ یا کارآمانی­آ بود و گواشیرش می­گفتند، با آن درخت­های اورس هزارساله­ی دامنه­های کوه­های جبال­بارزش، با آن جزموریان و بزمان و بادامان، با آن شورستان­های بیابان لوت و سیل­های هلیل­رود، دیگر بی­گفت و گو گذشتند. هم­سفر، خسته بود و سرش بر شانه­ی فاروق افتاده بود و در خواب، گاهی به­پیشانی چین می­انداخت و دست به­مالش به­پهلو می­کشید. زن سبزپوش، بیدار بود و یک بند دهان­اش می­جنبید و بچه بر سینه­ی فاروق آرام خوابیده بود.

 

 

راننده، در درازای آن راه خفته، شش­دانگ، هوش و حواس­اش به­جاده بود و انگار در افکار دور و درازی غوطه­ور بود. شاگردراننده، چرت­زنان، خاموش سیگار می­کشید و گردن و سینه­اش را می­خاراند. گاهی می­آمد و تا اقاقک پرده­دار ته راه­رو اتوبوس می­رفت و زود و شنگول برمی­گشت. اتوبوس، غرش­کنان، سینه­ی هوا را خسته می­شکافت و در نوار مارپیچ جاده به­پیش می­رفت و شیشه­ی پنجره­ی هم­سفر نیمه­باز بود و هوی­هوی باد گرم می­وزید.

 

نوار جاده می­رفت و در آن دوردست­ها باریک می­شد و در روبه­رو، پنبه­زاران جلگه­ی کشکوئیه بود و از کشکوئیه تا انار، راه درازی در پیش رو نبود. در چشم­انداز راه از خانه­های خشت و گلی گذشتند، تا به­مه­ریز ابریشم­تابان رسیدند.

 

 

از اشک­زر تا میبد گرم­سیر، زمان، گویی به­آنی گذشته بود و راه به­قول آن پیر پاریزی، یک جیغ­راه بیش­تر نبود. تاریکی از راه رسیده بود و اتوبوس به­عقدا نرسیده بود. در اردکان یا آرتاکان نان و آبی خوردند و از کاشان گذشتند و ماه در ناف آسمان، زرد و بی­هاله بود و تا دیده کار می­کرد کویر نمک بود.

 

 

 

به­پست بازرسی رسیده بودند و داشتند رد می­شدند، که شاگردراننده رو به­راننده شتاب­زده گفت :

« نیگه­دار نیگه­دار. »

« پست یازرسی. »

راننده، رشته­ی افکارش برید، آرام ترمز کرد و آسوده گفت :

« خبری نبود. »

شاگردراننده، دل­واپس گفت :

« مأمورا وایسا بودن. »

« چی­چی رو خبری نبود. »

« هوش و حواس­ات کجاست ؟ »

« دنده عقب بگیر. »

 

 

 

راننده، شاکی شد و از شانس بد زیر لب بد گفت و با دنده­ی عقب به­پهلو گرفت. اتوبوس، در میدان­چه­ی خاکی

روبه­روی پست بازرسی، سنگین در شانه­ی باز جاده ایستاد. شاگردراننده، شیشه­ی پنجره را پایین کشید، رو

به­سه مأموری که گفت و گو کنان، باهم رو به­سوی اتوبوس می­آمدند، با لابه­گری گفت :

« سام­علیکم جناب­سروان . » 

جناب­سروان، که در میانه­ی آن دو مأمور می­آمد، با دیدن شاگردراننده با سرزنش گفت :

« علیک­سلام گوش­تلخ. »

« یازهم که تویی. »

« تو دست از سر این جاده برنمی­داری ؟ »

« حالا کجا با این عجله ؟ »

« داشتی می­زدی به­چاک ها ؟ »

Tuscan Fantasy III Art Print by Karlheinz Gross 

شاگردراننده، نیش­اش باز شد و به­موش­مرده­گی­بازی، سرش را به­شانه خم کرد و گفت :

« سگ کی باشیم جناب سروان ؟ »

« اتوبوس ماشاالله سنگینه... »

« تا ترمز بگیریم چند متر رفتیم. »

 

جناب­سروان، سر جنباند و به­ملامت گفت :

« که گفتی اتوبوس سنگینه. »

« راننده­تون تو این نوبت کیه ؟ »

« باز کن ببینیم نشئه­ی نادرست این­دفه برامون چی آوردی. »

شاگردراننده، این­بار نیش­اش تا بناگوش باز شد و چروک­های گوشه­های لب­اش زننده شدند. در را تند باز کرد، با چابکی پایین پرید و سرگوشی با مأمورین من­من کرد. مأمورین، به­آرامی سر تکان دادند و ابتدا آن دو مأمور و در پی آنان جناب­سروان، تک­تک آمدند توی اتوبوس. مسافرین، از خسته­گی سنگینی آن راه بیش­تر خوابیده بودند ودر آن میان شاید بودند، مسافرینی که از پخته­گی یا ناشی­گری خود را به­خواب زده بودند. از آنان که بیدار بودند، یکی برای به­تردیدن، از شانه­ها گردن بیرون می­کشید، یکی از ترس خوب دیده­شدن، در شانه­ها گردن قایم می­کرد.

 

 

 

مأمورین، در راه­رو اتوبوس راه افتادند. یکی­شان که تنومند بود، انگار برای آمارگیری آمده باشد، یک­به­یک شروع کرد به­شمردن مسافرین. تا ته راه­رو اتوبوس رفت، برگشت و این­بار تا به­ردیف فاروق و هم­سفر رسید، ایستاد و مشکوک به­هم­سفر خیره شد و درگوشی با هم­قطارش نجوا کرد. هم­قطار، سر پیش کشید و با نگاهی پی­گیر به­هم­سفر زل زد و هم­زمان خطاب به­جناب­سروان ­گفت :

« جناب­سروان شماره­ی سیزده. »

جناب­سروان، که پهلو به­شانه­ی راننده ایستاده بود و خیره به­مسافرین نگاه می­کرد، با انگشت اشاره کرد و آمرانه گفت :

« اون آقا بیاد پایین. »

 

دل­ها هری ریخت. همه­ی نگاه­های بیدار، رو به­ردیف هم­سفر و فاروق بود. بچه­ی تخس، در بغل فاروق از خواب پریده بود و نق­زنان دست و پا می­زد و رو به­مادر بی­تابی می­کرد. فاروق، که رنگ از روی­اش پریده بود، بچه­به­بغل، بی­اراده نیمه­خیز شد و ترسیده پرسید :

« من جناب­سروان ؟ »

جناب­سروان، اندکی به­تماشا خاموش نگاه کرد و گفت :

« نه آقاجون شما نه. »

« شما بفرما بشین. »

« اون بغل­دستی. »

« اون که کاپشن آمریکایی پوشیده. »

« اون آقا سیبیلوئه. »

 

هم­سفر، بی­اختیار، دست پیش برد و آب­­خور شارب­ها را، با سرانگشت پنهان کرد و دل­نگران پرسید :

« با من هستید جناب­سروان ؟ »

جناب­سروان، این­بار به­نشانه­ی بدوبدو بیابیا، به­اشاره­های انگشت گفت :

« آره اخوی خود شما. »

« بیا پایین. »

و رو کرد به­شاگردراننده و پهلودار گفت :

« من می­گم این اخوی تو انباری جنس داره. »

« تو چی می­گی گوشت­تلخ. »

شاگردراننده، نیش­خنده­ی تلخی زد و روی­اش را به­سوی راننده برگرداند. راننده، شانه­های­اش را با بی­تفاوتی بالا کشید و به­روی خود نیآورد.

 

هم­سفر، که از ناباوری آب در دهان­اش خشک شده بود و ابروهای پیوسته­اش، از ترس لنگه­به­لنگه شده بود، چشم­های تاب­برداشته­ی ترسیده­اش را، از پشت عینک سیمی­اش به­یاری به­دور و ور گرداند، لب­های­اش را با زبان تر کرد و گویی خرده می­گیرد، به­جناب­سروان گفت :

« کدام انباری جناب­سروان ؟ »

« باور کنید من اهل جنس نیستم­آ. »

« دارم از مأموریت می­آیم­آ. »

« ببینید این هم حکم مأموریت­ام. »

و برای نشان­دادن حکم مأموریت­اش، دست در جیب روی سینه­ی کاپشن سربازی­اش کرد. جناب­سروان، که دست­به­کمر ایستاده بود و با پر چشم به­هم­سفر نگاه می­کرد، خون­سرد گفت :

« چی خیال کردی اخوی ؟ »

« من هم با حکم این جا وایسادم. »

« بیا پایین تا نشون­ات بدم. »

و رو کرد به­راننده و به­آواز گفت :

« یه دفه جستی ملخی... »

« دو دفه جستی ملخی... »

و با همان رنگ در ادامه گفت :

« بیا پایین اخوی... »

« شما تو انباری جنس داری... »

 

 

 

هم­سفر، حیران، دست از جیب کاپشن سربازی­اش بیرون آورد، دسته­های فنری عینک سیمی­اش را، از زیر نرمه­های لاله­های قرمز گوش­اش پایین کشید، ابروزنان از جا برخاست و با ساده­گی گفت :

« به­سر و چشم جناب­سروان. »

« می­آیم پایین. »

« اما من اهل جنس نیستم­آ. »

« پاک پاک­ام­آ. »

« باور کنیدآ. »

جناب­سروان، خنده­ی بریده­ی کوتاهی کرد و گفت :

« ما همه بنده­گان پاک خداییم. »

« بیا پایین. »

« تفتیش کردبم باور می­کنیم. »

 

هم­سفر را از اتوبوس پیاده کردند، آن دو مأمور باهم درمیان گرفتند و در پیش­آپیش جناب­سروان، رو به­پست بازرسی با خود بردند. شاگردراننده، بالاتنه­اش را تا کمر از پنجره بیرون کشید، به­این خیال که کار تمام شده به­راننده گفت :

« بزن تو دنده بریم بابا دیر شد. »

« این نوبت هم تو گاراژ جا نداریم. »

راننده هم به­دنده زد و اتوبوس هنوز از شانه­ی خاکی به­جاده نیفتاده بود، که جناب­سروان، رو به­پشت برگشت و با فریاد به­شاگردراننده گفت :

« هوهو حیوان کجا ؟ »

« نیگه دار. »

« تو هنوز آدم نشدی ؟ »

« تا چشم ما رو دور می­بینی حاجی­حاجی مکه پررو ؟ »

« وایسا مسافرتو ببر. »

 

اتوبوس ایستاد و شاگردراننده، نیش­اش دوباره باز شد و از پنجره با لوده­گی گفت :

« فکر کردیم کار تمومه جناب­سروان. »

جناب­سروان گفت :

« فکر کردی ؟ »

« تو از کی تا حالا فکر می­کنی ؟ »

« تا بهت نگفتند فکر نکن. »

« کار تموم می­شه اما نه به­این زودی وقتی که من بگم. »

« فهمیدی گوشت­تلخ ؟ »

« من که فکر نمی­کنم تو آدم بشی. »

و دوباره رو برگرداند و رفت و به­قهر گفت :

« وایسین کار ما زیاد طول نمی­کشه. »

 

 

 

اتوبوس، در روبه­روی پست بازرسی، تا پایان مراسم تفتیش، به­انتظار بازگشت هم­سفر ایستاد. فاروق، به­پشتی صندلی تکیه داده بود  و هوا را بدجوری پس می­دید. از سر به­هوش­کاری­کردن، به­بچه­ی تخس نگاه می­کرد و درمیان شکلک درمی­آورد و از دلهره­یی که در سینه داشت، ناآرام نفس می­کشید. بیش­تر از یک نیمه­ی ساعت گذشت و ابتدا هم­سفر و به­دنبال جناب­سروان، از پی­هم از پست بازرسی آمدند بیرون.

 

هم­سفر، دکمه­های پیراهن­اش باز بود و پس­پسکی رو به­جناب­سروان می­آمد و به­اشاره­های دست، اشکالی را در هوا به­تجسم درمی­آورد. جناب­سروان، به­نشانه­های نه، پی­درپی سر تکان می­داد و سنگین لبخند می­زد و با هم­سفر هم­رایی نمی­کرد. هردو آمدند بالا توی اتوبوس. هم­سفر، به­پهلو آمد و در کنار فاروق پس­پا شد و یک وری نشست. بریده­بریده نفس می­کشید و رنگ به­رو نداشت. جناب­سروان، که گریبان شاگردراننده را به­چنگ گرفته بود و ابروتابان اخم وتخم می­کرد، یک­آن رو برگرداند و به­هم­سفر نگاه کرد و شمرده گفت :

« جای شما راحته اخوی ؟ »

هم­سفر، که به­بستن دکمه­های پیراهن سر به­زیر داشت، با چشم­هایی که پیدا بود اشک ریخته بود، نیمه­نگاهی کرد و رنجیده گفت :

« بله جناب­سروان. »

جناب­سروان، خنده­ی بریده­ی کوتاهی کرد و به­درآوردن ادای هم­سفر، با کنایه گفت :

« پس دیگه سفارش نمی­کنم­آ. »

« این دور و ورا دیگه آفتابی نشی­آ. »

 

هم­سفر، خاموش باز نیمه­نگاهی کرد و به­بازی با دکمه­های پیراهن، سر به­زیر گرفت. جناب­سروان، گریبان شاگردراننده را رها کرد و پیاده شد. اتوبوس، از شانه­ی خاکی جاده درآمد و از پست بازرسی دور شدند. فاروق، که از ترس درآمده بود و آرام­تر نفس می­کشید، ازهم­سفر پرسید :

« ببخشید آقا موضوع  چی بود ؟ »

هم­سفر، که هنوز سربه­زیر داشت و در اندیشه لب به­دندان می­گزید، دستی به­پهلوی­اش کشید و انگار داشت درد می­کشید، رو کرد به­فاروق و ترش­رو گفت :

« من هم سر درنیآوردم. »

« دست­گیرم کرده بودندآ دیدید ؟ »

« عجب­آ از میان این­همه مسافر. »

« لخت و پتی­ام کردند آقا. »

« گفتم من از مأموریت می­آیم­آ. »

« این شیوه­ی تفتیش­کردن قانونی نیست­آ. »

« به­خرج­شان مگر می­رفت آقا. »

« کم مانده بود کف­آب به­خوردم بدهند. »

« می­گفتند سربکش سربکش. »

« هرچه مکافات بلعیده باشی می­آید بیرون. »

« کدام مکافات ؟ »

« آقا شکی کرده بودندآ. » 

« مته­یی به­خشخاش گذاشته بودندآ. »

و به­نشانه­ی حیرت باز لب به­دندان گزید و به­سکوت فرو رفت و باز سر به­زیر گرفت.

 

فاروق، که دیگر هوا را پس نمی­دید و میدان را، بگویی­نگویی باز می­دید، از هم­سفر پرسید :

« راستی شما چکار کردید ؟ »

و پیش از آن که هم­سفر، پاسخی دست و پا کند، حق به­جانب در ادامه گفت :

« به­تر بود ممانعت می­کردید ؟ »

« نبایستی همه­جا رو بگردند. »

هم­سفر، شارب­ها را با سرانگشت، خاموش شانه کشید، سرش را با اکراه بالا کشید و در پاسخ به­فاروق، با حیرت گفت :

« به­تر بود ممانعت می­کردم ؟ »

« این­هم از آن تراوشات بودآ. »

« مگر می­شود با مأمور درافتاد ؟ »

« به­تر بود هم­کاری می­کردم. »

« شما جای من بودید ممانعت می­کردید ؟ »

 

فاروق، یک آن ترسید و یک بار دیگر، در سکوت دست به­سینه، به­سوغات ننه­جون کشید و به­پشتی ­صندلی ناآرام تکیه داد. هم­سفر، رو به­فاروق ادامه داد :

« وحشت­آبادی بودآ. »

« پرسش­پیچی کرده بودندآ. »

« جناب­سروان می­گفت بگو. »

« هرچه هست بیا و بگو. »

« بگو کلک را زود بکن برو. »

« می­گفت چشم­های­اش می­گویند که من گرفتار یک مکافاتی­ام. »

« کدام مکافات ؟ »

« داشتم با کله تو هچل می­افتم­آ. »

« به­خیر گذشت. »   

و دستی باز به­ما­لش به­پهلو کشید، ابروها را درهم کشید و نگاه از دورو ور دزدید و دردزده گفت :

« داشتم می­رفتم آن­جا که عرب نی می­اندازدآ. »

 

و ناگه­آن به­فاروق نگاهی عمیق کرد، کره­های چشم­های­اش گشاد شد، حدقه­های­اش سفید شد، گویی چشم­های وزغ، دو گوی درشت، ورغلمبیده از کاسه­ها بیرون زد، دانه­های دم­کرده­ی عرق، بر پهنه­ی پیشانی­اش پیدا شد، رگه­های هول و ولا و درد، بر رخساره­اش دوید، لب­های­اش باد کرد، کم­کم سیاه شد، کف­آبی غلیظ از دهان­اش جوشید، از لابه­لاهای انبوه موهای شارب­های­اش شرشر سرازیر شد، پلک­های­اش بسته شد، یک­باره باز شد، پیچ و تاب­خوران آه­ناله کرد، دست به­پهلوی­اش گرفت، از صندلی کنده شد، برپاایستاد، بربر زل زد به­فاروق، دست­به­پهلو خم شد، ترغ با شقیقه به­شیشه خورد.

 

 

 

فاروق، برید و از ترس از جا پرید و قایم به­بازوی زن سبزپوش خورد. شاگردراننده، که از دور می­دید، هراسان دوید و تند به­بالای سر هم­سفر رسید. راننده، که از توی آینه نگاه می­کرد­ پرسید :

« چی شده ؟ »

شاگردراننده، با نگاه به­هم­سفر هم­زمان گفت :

« هیچی دیگه می­خواستی چی بشه ؟ »

« این دفه خرمون زاییده. »

« این بابایی که برده بودنش واسه تفتیش... »

« این سیبیلوئه... »  

« همین که تو راه زد زیر خنده... »

« مرده. »

« غلط نکنم تو پلاستیک دوا بلعیده بوده. »

« به­گمونم آب­بندی­ش کاردرست نبوده... »

« بسته­ها تو معده­ش وا شده. »

« خدا می­دونه چند تا بسته بلعیده بوده. »

« قیافه­ش کبود کبوده. »

 

و نگاهی به­قهر به­فاروق انداخت، به­شکایت، زیر لب من­من کرد، برگشت  و خطاب به­راننده گفت :

« حالا می­گی چیکار کنیم ؟ »

« از پاسگاه هم که رد شدیم. »

« این هم از نوبت این دفه­مون. »

« بخشکی شانس. »

« امشب عمرن تو گاراژ جا نداریم. »

 

زن سبزپوش، لااله­الا­الله­گویان، نوحه می­خواند و با نگاه به­هم­سفر، شیون می­کرد و بچه­اش با نگاه به­مادر، سکسکه می­کرد و جیغ می­کشید. فاروق، با دریایی دلهره در سینه، وحشت می­خورد و بی­اراده از روی سینه، بر سوغات ننه­جون دست می­کشید و بی­تاب پیاده­شدن بود. g 

 

داستان ها، رمان و نقد به­همین قلم

www.denmark.blogfa.com

 

گفت می­رفتم و مردی پیش­ام آمد و پرسید کجا می­روی؟  گفتم به­حج. گفت چه داری؟ گفتم دویست درهم. گفت به­من ده و هفت بار گرد من بگرد که بچه­گان دارم و دست تنگ­ام که حج تو این است. چنان کردم و بازگشتم

یلدا

 

الگوهای ساختاری به­معنای وسیع آن د رمفهوم، در شعرهای ... در گستره­یی زیباشناسیک دیده می­شوند. شهلا اگرچه قصه­نویسی نمی­کند، از طرح­ها و نمونه­هایی از جهان قصه­نویسی، در شعرهای­اش بهره می­گیرد. روی­دادها و چه­گونه­گی­های قصه و داستان، در رودررویی­ها و تقابل­هایی هم­آهنگ، در توصیف­هایی ملموس در پیکره­ی شعر « یلدا» رخ نشان می­دهند؛

چرخ زمین

چشم­های خمار

دست­های بی­نیاز

پاهای بی­هراس

آهنگ شب

تن برهنه­ی زمین

هاشقان مست

چهره­ی ماه به­چشم­ها سرمه کشیده

 

زبانی آشنا با گوش، بی­هیچ لفاظی­های کهن و به­هم­پیچیده­گی­های آرکاییک. ترکیب­های نحوی شیرین و هم­زمان استوار.

 

چه پرشور میان کوچه­های شب

بری عاشقان مست سرمه کشیده ماه

بیا بیا

تو با من من با تو

با برفی که نشسته امشب

برای یلدا لای لایی دیگر بخوانیم

 

  

سلام

من گندم­ام

از تیره­ی گندم­یان

با داس نسبتی ندارم

 

ریشه­ام افشان است

ساقه­ام بندبند

گل­شنگله­ام شاباش

به­به

چه سنبله­یی

 

گندم­کار می­کاردم

گندم­کوب می­کوبدم

گندم­فروش می­فروشدم

 

در بهار بی­افشانیدم گندم­زار می­شوم

در پاییز نیز

بر ماهور و کوه به­باران رهای­ام کنید

سبز می­شوم

به­شما گندمک دیم می­دهم

 

گاهی برشته می­شوم گندم­گون

گاهی تلخ

پردانه شود سنبله­ام

گندمه­ی شیشه­یی­ام

 

سلام

من گندم­ام

از تیره­ی گندم­یان

 

 

افلاطون راوی نظریه­های استادش سقراط، از داستانی سخن به­میان می­آورد که مربوط به­روزگارانی­ست که سرزمین یونان هم وجود خارجی نداشته و انسان نبوده مگر به­شکلی دیگر. به­روایت این اسطوره؛ در آغاز خلقت انسان دارای دوسر و چهاردست و چهارپا بوده است. چون انسان دارای دوسر بود، پس دوچندان هوشمند بود. چون انسان دوچندان هوشمند بود، پس دوبرابر دانش داشت. این دوبرابری دانش انسان راغریق چشمه­ی خودشیفته­گی کرد غرور او را در ربود، تا آن­جا که بر خدای­خدایان زئوس جلوه­فروشان فخر فروخت. این جلوه­فروشی­ی فخر زئوس را خوش نیآمد و انسان را دوپاره کرد، به­گونه­یی که یک­سر و دودست و دوپا داشته باشد.

 

ما در جستجوی پاره­ی دیگر خویش پیوسته در عالم سرگردانیم و بر این گمان­ایم که با یافتن پاره­ی دیگر خویش کامل می­شویم. شاید اندیشه سل هست یا جفت روحی که بر زبان برخی از شکست­خورده­گان در پدیده­ی عشق جاری­ست، ریشه در این اندیشه­ی اسطوره­یی داشته باشد.  بندی از جستار جهان دل­داده­گی و عشق

 

 

ایالت آیداهو سرزمین کشت سیب­زمینی است. کشاورز پیری که در این ایالت به­کار کشت سیب­زمینی اشتغال داشت، در شخم­زدن زمین خود عاجز مانده بود. تنها پسرش هم، از قضای رزوگار، به­زندان افتاده بود. پدر نامه­یی به­پسر نوشت واز دشواری کارش ناله­ها سر داد. در آن نامه نوشت؛

بوبای عزیز

احساس پیری می­کنم و دیگر قادر نیستم زمین­های مزرعه را شخم بزنم. اگر تو این­جا  بودی، مشکل من حل می­شد زیرا می­دانم که در کار شخم زمین مرا یاری می­دادی

 

با محبت فراوان؛

پدرت

 

چند روز بعد پدر از پسر نامه­ی کوتاهی دریافت کرد؛

پدر عزیزم

ترا به­خدا آن مزرعه را شخم نزن. آن مزرعه جایی­ست که من آن اجساد را در آن­جا دفن کرده­ام

 

دوست­ات دارم

پسر تو بوبا

 

در ساعت چهار صبح روز بعد، سر و کله­ی مامورین اف­بی­آی و پلیس محلی پیدا شد و آنان تمام مزرعه را زیر و رو کردند، اما جسدی پیدا نکردند. از پیرمرد عذرخواهی کردند و مزرعه را ترک گفتند

 

همان­روز پدر نامه­یی از پسر دریافت کرد؛

پدر عزیزم

حالا که زمان شخم خورده است، دیگر می­توانی بذرهای سیب­زمینی را بکاری. در شرایط موجود این به­ترین کاری بود که می­توامستم برای­ات انجام دهم

 

با یادی از استاد مجید روشن­گر

 

حضور  دل­دادگی و عشق در تاروپود قصه­ها از دیرباز حضوری مبارک بوده و از جهان افسانه­ها و ترانه­ها به­جا مانده و در کلام فلاسفه و صوفیان تا امروز به­ما رسیده است. دل­دادگی و عشق درهم­پیچیدن شیرین اندیشه و عاطفه است، خاطره­ها و سرگذشت دل­پذیر انسان را باهم پیوند می­دهد و ایمان و امید می­آفریند. در سال­هایی که گذشت و  جنگ در این­جا و آن­جا ویرانی و اندوه بر جای باقی گذاشت، شعار مردمانی بی­غم و دل­خوش این بود: «عشق همه­ی آن­چه است که نیاز دارید.». آدمی از شنیدن این­همه خاطرآسودگی خنده­اش می­میرد. با تکیه­کردن به­این شعار آیا می­شد یا می­شود که زندگانی کرد؟ پایه­های زندگانی در سرزمین­هایی که در آن­جا؛ عشق هنوز مجال حضور می­یابد، وابسته و مشروط است به­شرایط زندگانی­ی در آن سرزمین. تا شرایط محیط زندگانی در یک سرزمین مهیا نباشد، تا نان و آب در سفره­ی انسان نباشد نمی­شود زندگانی کرد، چه رسد که هم­زمان با زندگانی­کردن، عاشق هم باقی ماند. حال اگر معنای انتزاعی عشق را در پیش روی آوریم عشق آیا عطوفت است یا احساس؟ با این تفاوت عمل که عطوفت حالتی­ست پایدار و احساس حالتی ناپایدار

عشق هم چون خشم و هراس و حسادت، درگیرشدن موجود زنده با محیط بیرون از خویش است. بر عشق درون و پیوند با هم­زاد و از خشم بر خویش، در این­جا چشم برهم می­بندیم و به­ناچار در این مقال می­گذریم، با امید به­این اقبال که روزی به­پیوندخوردن با هم­زاد برگردیم. عشق اگر ناشی از نیاز تن نباشد و گزینشی آگاهانه بوده باشد و مسیر تابناک دل­دادگی را پیموده باشد و این به­هم­آمدن، محصول یکی­شدن و شناخت در بلندای زمان بوده باشد، بی­هیچ تردید ماندگار است. طبیعت در این نمونه از دل­دادگی و عشق، بی­اراده­ی ما به­یاری به­ما می­شتابد. گفتیم که عشق درگیرشدن عاطفه­ی انسان با انسان است. با میزان وابسته­بودن به­موضوع این درگیری و شدت عاطفه، عشق گوناگونی­هایی دارد. خردورزان دنیای باستان بخش­بندی­هایی برای عشق قائل بودند. یک نوع از عشق را عشق زمینی یا «اروس» می­نامیدند، که واژه­ی اروتیک از آن مشتق شده است. اروس عشق جنسی است و تمنای درگیرشدن آدمی با جسم دیگری از جنس مخالف است. اروس جنبه­ی جسمانی دارد. عشق دیگر را «فیلیا» می­خواندند، که معنی دوستی می­دهد، اما، بار معنایی آن از دوستی فراتر می­رود و عشق به­پدر و به­برادر و به­خواهر و به­فرزند و به­افراد نزدیک در جامعه را فرامی­گیرد. عشق سوم «آگاپه» است، که آن را کاراپاس می­خواندند. این عشق فراگیرتر و گسترده­تر از عشق اروس و فیلیاست و عشق به­هم­نوع و انسانیت را شامل می­شود. انسان را اما توان داشتن چنین عشقی نیست و تنها این خداوند است، که قادر است این­چنین عشقی را دراختیار داشته باشد. تنها اوست که تنهاترین منشاء چنین عظمتی­ست. یعنی آیا این­که؛ خداوند به­مانند انسان صاحب عطوفت است یا نیست؟ چه کسی تن به­خطر می­دهد و در مقام پاسخ به­این پرسش برمی­آید؟ آگاپه به­تعبیر دیگری عشق انسان است به­خدا. پس اروس یا عشق زمینی چیست؟ با یادی از غبار همدانی این­بند را نیز می­بندیم؛ روزی که می­گرفتند پیمان ز نسل آدم، عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود

 

 

 

 

عشق در یک کلام یگانه­گی و جاذبه­ی شیرین جهان زیبایی­ست. عشق دوئیت نمی­پذیرد. معبود را با عاشق یکی می­کند. عشق تجلی­ی شیفته­گی­ست نه فریفته­گی. درهم­آمیخته­گی وجدان عاشق است با جوهر جان او.

گاهی­به­گاهی سرپنجه­های مهربانی به­نوازش و به­هوای ویرایش بر سر و روی این جستار می­کشیم و بر واکوچه­های جهان بوطیقایی عشق دست­افشان آب می­پاشیم تا گذر راه خوش­بو شود و هوا ترگونه شود تا آن­چه پیش روی شماست مقبول پسند افتد. وانمودی نیست. وگرنه به­بوی عشق هم با این جستار نمی­توان رسید. کجا می­توان در آن به­سرحد یگانه­گی عشق با جهان پیرامون رسید؟­ این جستار با این ساده­دلی­­ها در کلام و لذت­باوری­ها در بیان تنها آغازی­ست بر پایان. عشق را که پایانی نیست. اشاره­هایی­ست تنها به­عاطفه­های آدمی. و الا کجا ما را یارای تعریف عشق؟

 

 

 

 

عشق در یک کلام چشیدن جاذبه­ی شیرین جهان  یگانه­گی و زیبایی­ست. جهان مطبوعیت است. عشق دوئیت نمی­پذیرد؟ معبود را با عاشق یکی می­کند. عشق تجلی­ی شیفته­گی­ست نه فریفته­گی. درهم­آمیخته­گی وجدان عاشق است با جوهر جان او.

گاهی­به­گاهی سرپنجه­های مهربانی به­نوازش و به­هوای ویرایش بر سر و روی این جستار می­کشیم و بر واکوچه­های جهان بوطیقایی عشق دست­افشان آب می­پاشیم تا گذر راه خوش­بو شود و هوا ترگونه شود تا آن­چه پیش روی شماست مقبول پسند افتد. وانمودی نیست. وگرنه به­بوی عشق هم با این جستار نمی­توان رسید. کجا می­توان در آن به­سرحد یگانه­گی عشق با جهان پیرامون رسید؟­ این جستار با این ساده­دلی­­ها در کلام و لذت­باوری­ها در بیان تنها آغازی­ست بر پایان. عشق را که پایانی نیست. اشاره­هایی­ست تنها به­عاطفه­های آدمی. و الا کجا ما را یارای تعریف عشق؟

 

نوشته شده توسط بهرام سپاسگزار در ساعت 13:36 | لینک  |