کوچ کردان
پردهداران و شمایلکشان و نقاشان، پابهپای شاعران و پیش از پیدایی نویسندگان، در صحنههای ظهور هنر از دیرباز، عرقریزان حضوری زنده داشتهاند. در این میان نقاشان در مقام آفرینندگان پدیدههای آغازین هنری و پارههایی طرحهای اسطورهیی و بیان زبان و حالتهای روحی، با نقاشی بر سنگهای صخرهها و طرحها بر دیوار غارها، در جهان پیرامون خویش، قدمتی برابر با عمر تاریخ دارند. دیرینهگی حضور نقاشان بهروزگاران پیش از کشف حروف الفبا میرسد. و پس از آن و اندکاندک و تا امروز در زمانهی ما، اگرچه ادبیات با شکل و محتوا و زبان و نظم و نثر و بدیع و صناعت و مفاهیم بلاغت، با بازدهیهای خود سایهافشانترین شاخهی درخت باغ هنر تلقی میشود، در عرصهی نقاشی اما کم شاهد نبودهایم، که گاه یک تابلو قادر بوده است چندین برابر یک رمان، گفتنیها برای گفتن داشته باشد. و در این پیوند با بیان یک طرح، موضوعیتها آفریده باشد. دستآوردی که با ذوق و درک زیباشناسی و شناخت معیارهای نقاشی و علم بیان رنگ بر بوم بهارمغان میآورد.
هنر نقاشی پدیدهی بهتماشادرآوردن موضوعیست؛ با فردیت تفکر عبرتانگیز و در اوج دلبستهگیهای بهذهن و احساس شورانگیز و در عین فروتنیی حضور نامجویانه، ناآرامیآفرین، آرامشبخش و گمانبرانگیز. و انگیزهی ارائهی آن بیان ارزشهای نهفتهییست، که در درون خود پیامآور بههمراه میآورد، تا بهتماشا در جهان نگاه مخاطب بهقضاوت بگذارد. ارزشهای نهفتهیی که همه بهانجام تمامیت آن برنتوانند و اگر بتوانند حاصل دیگر هنر تلقی نمیشود.
هنگامی یک اثر هنری و در این نقد یک نقاشی از یک وحدت و تمامیت در خلاقیت برخوردار است، که استعداد ما را در مقام یک تماشاگر آشکار سازد و بهتماشا برانگیزد، تا آنجا که حس بویایی و شنوایی ما نیز بههنگام تماشا برانگیخته شود. و نهتنها تا سرحد اینچنین تاثیر غریبی دست بیآبد، بلکه پشتوانههای فرهنگی و تفهیم زبان را هم بیاختیار ارادهی ما بیآفریند. بهگونهیی که پیوستهگیها و روابط تاریخی اثر، بهآسانی در دریافتها بهتماشا دربیآیند. دریافتهایی که رهآورد چیرهدستی سرانگشتان نقاش است و حاصل خلاقیتهای هنری و احساساتیگرهای او.
تابلوی کوچ کردان نماد جنگ و دربهدری و درد و پیوستهگی، کار مجسمهساز و نقاش ایرانی شهلا خداکرمی، نمونهی اینچنین اثریست. یک اثر هنری و بهسهم خود استثنایی. یک قصهی رنگین و تماشایی. قصهیی که بر بوم با قلم با استادی بهتصویر کشیده شده است. قصهیی که مخاطب را بههنگام خواندن بهتماشا، بهاندیشه فرو میبرد، بهتحسین وامیدارد و با شخصیتهای قصه و خالق آن، شیفتهی تماشا همدردی میکند. و مخاطب در این همدردی جهان طرح را درمییابد و شاباشگویان نظارهگر قصهگویی میشود. قصهیی که کمپوزیسیون و آمیزش روانشناسانهی رنگها، زوایای دید، زبان بیزبان اثر و سمبلها و نشانههای آن آفریده است. یک روح همآهنگی در میان عناصر طرح و توازن رنگ و فرم. شبیه بهآنچه که در جهان واقعیت در پیش رو میبینیم. و جان و فطرت طبیعت در پیرامون ما میآفریند. و این شیوهی عمل و تماشای نقاش است بهجان و فطرت طبیعت و انعکاس آن در اثر و آفریدن جهان واقعیت.
تابلوی کوچ کردان اگرچه از لحاظ تکنیکی بهاشکال هندسهیی و کوبیسمی تجزیه نشده است، اما همآهنگی و تقابل موتیوها، انضباط در میانهی سطحها، و استقرار و تعادل ترکیبها، در مقام یک اعتبار و تمامیت، در جایجای آن موج میزند. و نقاش اگرچه بهدنبالهروی از نقاشان نئوامپرسیونیست و فوویست، در حقیقت لحظه و جهان کشف و شهود، در کاربرد با رنگهای شوخ و گرم در سیر و پژوهش نبوده است، اما با حس مسئولیت بهنشاندادن واقعیتهای زمانه، کوچ کردان را از یک جنبش فوتوریسمی برخوردار گردانیده است. جنبشی که تماشاگر را بههنگام تماشا، از روی حظ و عبرت در اوج ناآرامی بهواکنش بهآرامش وامیدارد.
تمامیت و ایجاد ذهنیت در کوچ کردان، بی آن که ضرورتا بهبرآشوبانیدن عواطف ما دست بیآزند و بهای داد و بهای بیدادمان بیندازند، بر پایههای مفاهیم هنری و ارزشهای انسانی، ما را بر آن وامیدارند، تا که با احاطه بهمعرفت بر احوال روح، با موتیوها در دل بههمدردی برخیزیم و همزمان در جهان ناامنی که نقاش آفریده است، بههنگام تماشا در اوج آرامش در ناآرامی فرو رویم. شهلا خداکرمی با خلق بیش از هشتاد اثر تماشایی در زمینهی مجسمهسازی و نقاشی، یکبار دیگر نشان میدهد که در این عرصه حضوری چشمگیر دارد. او با آناتومی و روانشناسی رنگها بیهیچ تردید کارآشناست و کوچ کردان را از آغاز تا پایان، بخشبخش اعتبار میبخشد و با صبوری و چیرهگی بر بوم رهبری میکند.
در فضای میانی طرح در کوچ کردان، دلاورمردی بالابلند، با دستاری بستهبهسر، صورتی بیضوی و گردنی ستبر، گریبانگشوده و سلحشور، در مرکزیت قصه با یال و کوپال طراحی شده است. در پس پشتاش سه کرد جوان، که تا شانههای پهن این بالابلند بالاتر قد نکشیدهاند، آرام در کوچ در حرکتند. در پیش پایاش دختری پیوستهابرو و رنگصورتی زرد نیشابوریپوش، زنبیلی حصیری و از باری سنگین را گردنخمیده بر دوش میکشد. در چنین فضایی نقاش در جستجوی بهنمایشدرآوردن زوایای خاموش روح، دختربچهیی جلیقهپوش و افسردهسیما و شوریدهمویی بهتصویر کشیده است، که دست در دست مادر آستینچیده و سربهزیر گام برمیدارد. رخسار مادر نه خسته که برافروخته برایچه متفکر است و در غم فرو رفته است.
مادر چهارقدی شیری بهسر بسته است و با تنپوشی بومی و عنابیرنگ، سرآستینها را برچیده و میانبسته بالا زده است. دامنی افراشته و کشیده بهرنگ ارغوان بهپا دارد و شلیتهیی بهرنگ عقیق سبز، با ترکیبی ملیح از رگههایی از لاجوردیبنفش، پرچین و شکنج بر دامن پوشیده است. پابهپا دخترک دیگرش لاغربدن و باریکاندام، سبوی سفالیی آبی وفادارانه بر دوش میکشد. با تنپوشی همسایه و همآهنگ در رنگ، چیچک فرو رفته در فکر مطبوع گام برمیدارد. در کنارهی گذرگاه سنگلاخی راه، جوانمردی بلوطی و زیتونیپوش، آستینها پاک از پیراهن بالا زده است و تختی روان یکتنه بر پشت میکشد. کولهباری بس سنگین و رنگآبی سرخآبی بر پشت، که پنهان در آن مصدومی خوابیده است. و گویی مرد جوان حجلهیی روان بر دوش میکشد.
کوچ کاروان و بهطلایهگی اینان، از سرزدن آفتاب در پیشزمینهی طرح آغاز شده است و در گرگ و میش مه، در غوغای سایهروشنیهای استادانهی رنگ، نیشابوری خاکستری بلوطی سیاه، در پسزمینهی کوچ مارپیچان و بهدنبال دم گرفته است. لشکر کوچگران در پسزمینهی طرح، پیاده و نشسته بر گردهی اسب و در زیر آسمان گرگ و میشی مه، که تا فروشد نگاه از دل افق بیرون زده است، کوچ را دنبال میکند. در هنگامهیی اینچنین پویا، که آسمان بیخلاء طرح آفریده است، بازتاب لشکر کوچگران در پشت، بهگروه طلایهداران در پیش بعد بخشیده است و سایههاشان را، در درخشش آفتاب شرق، بر سنگلاخ راه رونده کرده است. طرحی جانانه و نظمبردار، در بهکارگیری نئوکلاسیسم ماهرانهی نور و بازیدوستیکردنهای رنگ. طرحی که نقاش با بهیاریگرفتن از استعداد فطریاش، تماشاگر را در تماشا بهاندیشه فرو میبرد و مرگ مارا اثر لویی داوید را تداعی میکند. یک کار استثنایی و همزمان رئالیسمناتورالیسمی.
چیدمان موتیوها در صحنههای کوچ، با یاریگرفتن از آمیزش دلپذیر رنگها، باریکبینی و همآهنگی و خلق آناتومی و فرم، یک تمامیت زیبا پدید آورده است. پدیدهی زیبایی اگرچه که در نگاه اول یکآن بهچشم درمیآید، با همان یک نگاه اما تمامیت آن چهره نشان نمیدهد. جهان زیبایی یک تمامیت است. تمامیت، در یکنگاه بهچشم درنمیآید. نقاش، آنچهها را که تمایلاتاش بههنگام خلق این اثر، هوشیارانه لمس میکرده است، در تجربیات آهوانه و انساندوستانهاش، خودیابنده درهم آمیخته است و ذرهذره با صبوری و صراحت، در این طرح بهتصویر کشیده است. طرحی که یککلام نگاه را سیرآب میکند.
شهلا خداکرمی با استعدادی حرفهیی و آکادمیک در ایجاد کمپوزیسیون و توانایی در خلق آناتومی و آمیزش هنرمندانهی رنگهای نیشابوری زرد عنابی بلوطی و سرخآبی یک کار استثنایی آفریده است. کاری که بهخاطر تسلط نقاش بر معرفت و ماهیت زیباشناسی، تمجید هر تماشاگری را برمیانگیزد. طرحی کوبنده و همزمان دارای ملاحت، که اگرچه ذهنیت ارزشها را رد نمیکند، اما مطلقبودن را نمیپذیرد و دانههای شیرین شک در دل میکارد. او با ریزهکاریهای ملایم رنگسایهها در ایجاد بعد، چنان مرکزیتی در این اثر میآفریند، که تماشای ما را بیاختیار ما، گاه بهبخشبخش قصهی کوچ و گاهی بهتمامیت آن، ناگههان وسعت میبخشد.
در دوگوشههای طرح و بهگونهیی اریب باهم، موتیوهایی در طرح پیام میآورند. مردی در یک گوشهکنار بهتصویر درآمده است و نشسته بر وسیلهی روندهیی خیره بهما زهرخند میزند. و در آن یکی گوشهکنار، کودکی خسته و آبیپوش، از کوچ کاروان بهقهر کناره گرفته است و دامنکشیده بر لبهی یک تختهسنگ، گریان خستهگی درمیکند. پیش پایاش پیرمردی بهغمخوارهگی از شرم، پشت بهتکشاخهدرختی خشک، از ما روی پوشانیده است و زانو بهبغل، غرق سرنوشت این کوچ است.
در کوچ کردان رنگهای سرد متناسب و درآمیخته در لابهلاهای رگههایی از رنگهای گرم، جابهجا بهنیاز بر بوم نشستهاند. شهلا خداکرمی بهمانند دیگر آثارش از ضربهزدنهای قلممو و یاریجستن از رنگدانههای آتشین و تند و تمرکز در آفریدن فضاهایی با رنگ و نور، از شیوهی متداول امپرسیونیسمیاش در این اثر چشم پوشیده است و یک کار رئالیسمناتورالیسمی آفریده است. اگرچه با نگاه بهچهگونهگیهای ترکیبپذیرهای رنگها، حالتهای چهرههای موتیوها، آناتومی و تناسب دقیق سطحها، اندوهبارهگی و قدرت شورانگیز عاطفی و جلوهها و موضوعیت اثر، میتوان این تابلو را در مقام یک کار اکسپرسیونیسمی نیز دوراندیشانه بهچالش کشید. شهلا خداکرمی اگرچه در خلق این تابلو از جهان کشف و شهود و حقیقت لحظه دوری میکند، اما در درون اثر حضوری ملموس دارد و شیوهی تفکرش و پیامآوریاش نیز در درون و در فراسوی کوچ دیده میشود. او دردی را که در زندگانی هست در پیش روی نگاه میآورد. و رنجی را که از آن میبریم نفی نمیکند. انگاری با ارائهی این تابلو در پی راه شفای این رنج است. رنجی که سرمایهی یک روح متعالیست. هیج اثری بهتعالی نمیرسد، مگر آن که با رنج بههمراه بوده باشد. لذت فینفسه موجودیتی ندارد. بهتماشادرآوردن رنج و بهنیت دفع این رنج است، که لذت را با خود بههمراه میآورد. انسان در رنج آفریده میشود.
تابلوی کوچ کردان جوهر استعداد ما را دستخوش تغییر میکند و تجربهی ما را افزایش میدهد. کاری که هیچ ابهامی در ادراکات بصری ما در تماشا بههمراه نمیآورد. نقاش با در دلافکندن خدای یککار نیک، دست بهخلق کاری نیکو میزند و آن چنان در دریای کار، در زمانهی خلق غرق میشود، گویی در کوج کردان نگاهبان کاروان و قافلهسالار بوده است. اثری که نهتنها بهگمان از سر نیروهای خلاقهی هنری و کیفیات نفسانی؛ عقل و وهم و حس و خیال، که از بازتاب احساس مسئولیت سرچشمه گرفته است. یک رابطهی وابسته با تکیه بهکرامت انسانی؛ تحفهی نقاش پیش روی مخاطب، آگاهانه و آرمانی. آشکارشدن و جانانه از کار درآمدن هنر و آفریدن یک رویداد تلخ تاریخی. یک اثر شسته و رفته و نجیب و تماشایی.
دلشورههای فراموشی و یاد

هوا مهآلود و گلوگیر بود. غوغای موسیقی رپ یکآن بریده نمیشد. بهساعت دیواری نگاه کرد. حالاحالاها برای رفتن و رسیدن بهشنیدن شعرخوانی آنشب وقت داشت. در اتاق را باز کرد و پا بهراهرو گذاشت. در راهرو، در روبهروی اتاق شمارهی هشت، دو پرستار با یک تخت روان، دامنبهکمرزدهآماده، باهم ایستاده بودند. در دل بهشور افتاد. بازهم بهگمان در خوابگاه خبری شده بود. هر مدتی در میان یک خبری میشد. برای خروج از خوابگاه باید از کنار پرستاران رد میشد. در اتاق را بست و آرام در راهرو راه افتاد. در پشت سر پرستاران، خانمدلسوز با آواره، در کنار مدیر خوابگاه، هرسه بهتماشا ایستاده بودند. آواره، سیگاربهلب، بیزیرپیراهن بود و خانم دلسوز، دلنگران لب میگزید و بیاشک هی هقهق میکرد. گرمبگرمب موسیقی رپ داشت در راهرو گنگ میپیچید.
در اتاق شمارهی هشت باز بود. اتاقهای خوابگاه کوچک بودند. بهقول خانمدلسوز، تنها کمی بزرگتر از قفس یک آدم. مرد شخصیپوشی با کیفپوشهیی در دست، ایستاده با دو پلیس در اتاق گفت و گو میکرد. هموطن شمارهی هشت، با رنگ و رویی زرد و کبود و با گلزخمی خشکیده بر پیشانی، مچالهشده بر کفپوش اتاق افتاده بود. پاهایاش از زیر زانو درهم گره خورده بود و دندانهای زردشدهاش، قفلشده از لبهایی بنفش بیرون زده بود. شانهاش شکسته بر دیوان خیام افتاده بود و با سرنگی خونین در ورید، در پای دیوار جان داده بود. یک قوی گردنکشیدهی سفید، بالگشوده در بارش باران، بر شیشهی پنجرهی اتاق بر آب شناور بود. از اتاق بوی شیرین مرگ، با بوی ماندهگی دود در نا، با بوی موم در هرم گرما میآمد. مدیر خوابگاه، داشت بهآن مرد کیفپوشهبهدست میگفت، که بیشتر از سهچهار روزی میشد، که از شمارهی هشت خبری نداشت.
شمارهی هشت در راهرو زیاد دیده نمیشد. در همان اتاقیکه تنها کمی بزرگتر از قفس یکآدم بود، در تنهایی پشت میز مینشست، آتشبهآتش سیگار دود میکرد و پیگیر کتاب میخواند. بیشتر، در ساحل دریاچه روزها بهگلهی قوها نان که میداد، با دهانی که از دلمهربانی بهلبخند باز میماند، دیده میشد. هنوز آن صدای صمیمی، وقتیکه رباعی بهمعنی میخواند، در غوغای موسیقی رپ، داشت در راهرو بهگوش میآمد؛ برخیز نمان بیخبر از بازی این چرخ زمان، آواز دهد باز سر بام خروسی نگران، سینهبهسپر پیش دهد، بالزنان بانگ زند نوحهگران؛ قوققولیقوقو صبح آمد صبح آمد.
میگفت :« وقتی دلام میگیره راه میافتم میآیم اینجا پیش این قوها. »
خانمدلسوزهم از سر دلگرفتهگی همیشه همین را میگفت. وقتی آنروز از هموطن شمارهی هشت پرسیده بود که چرا در خوابگاه کم دیده میشد، با نگاه بهقوها برآب در پاسخ گفته بود :
« از دست دختران شادمانی مگر میشود بهراهرو آمد.... »
« از بس سربهسر آدم میگذارند. »
« تو اتاق هم در تنهایی احساس دلمردهگی میکنم. »
و لبخند سردی زده بود و گفته بود :
« اینجا باز احساس زندهبودن میکنم. »
« توهم بیا گاهی در ساحل بنشین باهم گپی بزنیم. »
و بهگلهی قوها اشاره کرده بود و در ادامه گفته بود :
« گرسنه هم که باشند باز با غرور از دست آدم نان میگیرند. »
« راستی خانمدلسوز هم آنجا نشسته میبینی ؟ »
خانمدلسوز، در آنسوی خمگوشهی ساحل، بهدوری سنگاندازی از ما، در اندیشه تنها نشسته بود. خانمدلسوز میگفت :
« تو اتاق زود دلام میگیره. »
« فکر و خیال خستهام میکنه. »
« دلشوره هم که دست از سرم برنمیداره. »
« راه میافتم میآیم پیش این قوها. »
خورشید وقتی آفتاب میکرد، خانمدلسوز، لک و لک راه میافتاد، خردک خردک میآمد بهساحل دریاچه. خانمدلسوز، همیشه همان کت و دامن خالخالیی گلبهیاش را تن میکرد، شال انگوری بوتهدارش را بر شانه میانداخت و همیشه بر آن بافتنی سفیدش، یک گردنبند مرواریدگون از گردن بر سینه آویزان میکرد. خانمدلسوز، که گیسوها و رو را، بهحنای هندی و وسمه آب داده بود، عروسکپسر کوچکاش را تنگ بهبغل میگرفت، بستهیی نان برای قوها در کیف برمیداشت، میآمد و سلانهسلانه میرفت و همیشه هم مینشست بر همان نیمکت دالبر خمگوشهی ساحل.

خانمدلسوز، در خوابگاه هیچ ملاقاتی نداشت. تنهایتنها و بهامان خدا رها شده بود. میگفت :
« بهاین تنهایی دلگیر عادت نمیکنم. شبها یههو از خواب بیخبر میپرم. ترس ورم میداره. پیشانی و زیر گردن و سینههام خیس عرق میشه. درد از شانهام در قفسهی سینه تیر میکشه. با دلهره تا صبح بیدار مینشینم. گاهی خواب میبینم کودک شدهام. بر پاهای مادرم نشستهام. مادرم گیسوهایام را در لابهلاهای روبانهای رنگبهرنگ میبافد. گاهی میبینم بر یک شیر سفید سوار شدهام. وقتی بیدار میشوم تا دوسه روزی دل و جرئت میگیرم. چه خوب بود آنروزها که دخترهایام کنارم بودند. که همه دورهم در خانه باهم بودیم. یک خانه بهما داده بودند با باغچه و گل و سیب و کاج. روزهاییکه تازه آمده بودیم شوهرم خیلی پرشور بود. بهبچهها میرسید. بهگل و باغچه میرسید. میگفت. میخندید. کمکم خلقاش تنگ شد. زباناش تلخ شد. بهمن بدبین شده بود. بهبچهها پرخاش میکرد. برای خرید بیرون نمیرفت. کار هم که نمیکرد. خانهنشین شده بود. میگفت اشتباه کردیم آمدیم. نباید میافتادیم بهاین دربهدری. بهشدت افتاده بود بهمشروبخواری. روز میرفت میآمد با ما لام تا کام نمیگفت. بههمه چی در دور و بر شک میکرد. با من هیچ حرف نمیزد. وقت میشد چند روز هیچ کدام با من حرف نمیزدند. همه با من سرد شده بودند. بچهها کز میکردند از اتاق بیرون نمیآمدند. همه در تنهایی غذا میخوردند. چهقدر تلاش کردم از هم نپاشیم. »

خانمدلسوز، سرانگشتی بهسر و روی عروسکپسر موفرفریاش، که یک آن با نگاه دل از آن برنمیگرفت و فکر و ذکرش همه شکار آن عروسک شده بود، میکشد و میگوید :
« شبها همهاش کابوس میدیدم. تا صبح اشک میریختم. صورتام را بر بالش فشار میدادم تا صدای گریهام را نشنوند. دختر بزرگام شبها دیر بهخانه میآمد. یک شب دختر کوچکام خانه نیآمد. همه نسبت بهسرنوشت هم بیتفاوت شده بودند. هر کی بهفکر نجات خودش از آن خانه افتاده بود. من در آن میان تنها مانده بودم. در همهی این سالها یکآن از یاد بچههایام غافل نماندهام. »

خانمدلسوز، اینبار سرانگشتی بهبنفشهموهای حنابستهاش میکشد و انگار مادر آب و آتش، زارزار میزند زیر گریه. پاکت سیگارش را از روی میز برمیدارد، سیگاری از پاکت بیرون میکشد و نگاهدزدیده میگوید :
« ببخشید سر شما را درد آوردم. اشکالی ندارد در اتاق سیگار بکشم ؟ دوباره این سیگار لعنتی را شروع کردهام. حس میکنم تنهاییام با کشیدن سیگار پر میشود. دارم روزی یک پاکت میکشم. دکترها گفتهاند جگرم دارد بزرگ میشود. »
و دانههای تراویدهشدهی اشک رابا پشت دستها، بستهخیال بر گونهها پاک میکند، سیگارش را روشن میکند و میگوید :
« شما هیچ سیگار نمیکشید ؟ کاش من هم دیگر نکشم. من بهتقدیر نیک و بد اعتقاد دارم. حس میکنم نفرین شدهام. اجازه بدهید پنجره را باز کنم. راستی شما چرا اینجا زندگی میکنید ؟ »

جنازهی شمارهی هشت را که میبردند، با خانمدلسوز و آواره، تا سر خیابان با آنها همراه شد. خانمدلسوز، زهرهآبشده حبهی دلاش لرزیده بود و با لب و دهانی خشک، رنگاش رنگ ماست شده بود. عروسکپسر موفرفریاش در بغلاش نبود و بیاشک پیگیر گریه میکرد. هیچ آدمی آنشب در راهرو دیده نشد. حتا، دختران زرد و سیاه شادمانی، که همیشه باهم در راهرو بهگفت و گو میایستادند، آنشب از اتاقها بیرون نیآمدند. تنها، یکبار کلهی گاوی ویکتور، دالیکنان، از اتاق شمارهی دوازده بهنگاه بیرون آمد و زود بهدرون رفت.
ویکتور، در اتاق شمارهی دوازده با نقاش زندگی میکند. نقاش، اینروزها دیگر نقاشی نمیکند. از نیمههای شب، آبجوخوران در اتاقاش تلویزیون میبیند و تا چشماش بهدامن روز میافتد، خروپفکنان تا سبزشدن آفتاب با ویکتور میخوابد. نقاش، شبها با دشداشهی عربی سیاهی که لکههای رنگین رنگ جابهجا بر آن شتک زدهاند، شنگول و مست با ویکتور بهراهرو میآید و یکبند سربهسر دختران شادمانی میگذارد. گاهی مخ توریست علافی را کار میگیرد و با چشمهاییکه از زور مستی، یکییکی آلبالوگیلاس میچیند، آنقدر از دکوراتیو و ارکستراسیون، در شاهکارهای مارشان و مانه و هارمونی رنگ در تابلوهای رودن و رنوار و بهجنبشهای فوویسم و پستامپرسیونیسم و قید و بندهای افکت در هنر نقاشی بلبلزبانی میکند، تا توریست دربهدر سرسام میگیرد و نقاش کف بهلب میآورد و بهیکباره از زبان میافتد.

آواره میگوید حرفهای این نقاش را، با رمل و اسطرلاب هم نمیشود فهمید. نقاش، دیوارها و سقف اتاقاش را با رنگ سیاه سراسر پوشانده و تابلوهای آیینهی سیاه و گلوهاون و لیموترش را، باسمهیی کپی کرده و کج و کوله بهدیوار کوبیده. نقاش، شب و روز همان دشداشهی عربی را بر تن میپوشد و عاشقانه ماتیس و البته بیشتر ویکتور را دوست دارد.
نقاش، یکآن از ویکتور دل نمیکند. با ویکتور انگاری آب و شکر یکی شده است. پشت گوش و گردن بییال ویکتور را زمزمهکنان بهنوازش میخاراند، هنهنزنان خم میشود و پوزهی غلیزآبدار و شترگربهیی ویکتور را، بهقدردانی ماچمالی میکند و میگوید :
« این ویکتور را همینطوری نگاه نکنید. »
« از آن سگهای الکی واقواقکن نیست. »
« از ترکیب چهار نژاد باهوش بهدنیا آمده. »
« از خیلی از شما آدمها آدمتره. »
« ویکتور با بوکشیدن میتواند فکر میکند. »
ویکتور، قدقامتی لندهور دارد. کلهی گاویاش ندیده گرفته شود، عین هو میشود یک شترمرغ سیاه. وقتی از اتاق بیرون میآید، با آن دم بریده و هیکل دیلاقاش، لهلهزنان آن چنان لوسگیری میکند، انگاری بچهگربهیی با کلاف کاموا بازی میکند. وقتی با آن لنگهای درازش، در راهرو بهبازی میدود، گوشتتلخ شلنگتخته میاندازد، از شادی مسخره لیز میخورد و در میان بیمزه پارس میکند. آواره، همیشه در حیرت میماند، که چرا کلهی گاوی ویکتور، بر گردن شترمرغیاش سنگینی نمیکند.
آواره، در خوابگاه تنها زندهگی میکند. پدرش، سالها پیش از این، از دست شروشور و بگومگو در خانه، بیرد و نشانه فرار کرده بود و مادرش، بههوای جذب در جامعه، از آغوش اینمرد بهآغوش آنمرد گریخته بود. سهبار عروسیگیران بهخانهی مرد رفته بود و در آخر، در خانهی زنان بحرانزده بهداروهای شادیآور روی آورده بود. آواره، با همهجور آدمی در خوابگاه میجوشید و همهجور جنسی هم دستبهدست میکرد. شبیکه آواره تازه در راهرو دیده بودش پرسیده بود :
« جنس کم و کسری نداری داداش ؟ »
« ارزون میدمها. »
لبخندزنان پرسیده بود :
« جنس ؟ »
و کنجکاو در پی پرسیده بود :
« جنس چی داری ؟ »
آواره گفته بود :
« شیرمرغ جون آدمیزاد سایه ماهی. »
« شما لب تر کن چی میخوایی ؟ »
« بیآ تو اتاق نگاه کن. »
و بهبازارگرمی، یکییکی اجناس لا برلا را، بهاشارههای دست در اتاق نشان داده بود :
« مجسمههای چینی. صنایع دستی هندی. فرشهای جانمازی پاکستانی. ساعتهای دیواری تایوانی. بازیهای کامپیوتری. همهرقم موبایل. طلاجات و نقرهجات. کاپشن و کیف و کفش. رادیو و کامپیوترهای دستی. واکمن و انواع و اقسام باتری. میز زیرقلیونی. بیا اینهم یهتیوی مشتی. آنتن سرخودهها. شما فقط بهمن یهکلام بگو چی لازم داری. یهریشتراش فیلیپس نو دارم. از شر تیغ ژیلت هم دیگه راحت میشی. ببین دف و دایرهزنگی هم دارم. بیا این هم یهکرهی نقلی زمین با لامپ. میتونی بهجای چراغخواب استفاده کنی. بهدرد جغرافی هم میخوره. »
و هیجانزده بهدنبال، بهمیز زیرقلیونی اشاره کرده بود و گفته بود :
« اون هم یهجفت رمل و اسطرلاب با دو تا تسبیح شاهمقصود ناب. »
« اصل اصل. »
« از ایران آوردم. »
وقتیکه پرسیده بود آیا جنسها را قانونی میفروشی آواره گفته بود :
« آره داداش. »
« قانونی میخرم قانونی میفروشم. »
این خندهاش گرفته بود و آواره بربر با لبخند نگاهاش کرده بود. آواره، جوانمردی قدکشیده و سیودوسه ساله بود و خوابگاهبهخوابگاه، دکانچهی شیرتوشیرش را بهدوش میکشید.
در اتاقهای خوابگاه، معتادان و بیخانهمانان و عقبنگهداشتهشدهگان زندهگی میکنند. و گروه کوچکی از دلهدزدان و خردهقاچاقفروشان. و در آن میان لشکری از آوارهگان و خلوچلان و زهواردررفتهگان و ورشکستهشدهگان. آدمکشانهم پارسال در خوابگاه زندهگی میکردند. توریستهای گداگشنه و دربهدرهم، گاهی درمیان گذرشان بهخوابگاه میافتد. توریستها، در اتاقهای دختران شادمانی، دلخوشکنک جا خوش میکنند و پس از دوسه شب لنگهکفشخوران در میروند.
دختران دوالکباز شادمانی، روزها از خستهگی شبکاری، رقصپهلو در اتاقها شکرخواب میخوابند و بیشتر شبها را افادهفروشان بهقهر، باهم اگر بگومگو نکنند و لنگهبهلنگه رو بههم بهناز، ازهم اگر باج رعنایی نگیرند و توریستهای دربهدر را لخت و عور، داد و هوارکنان با ماهیتابه دنبال نکنند، رو بهدوشها در حمام، خندهکنان از هم پیشی میگیرند و حولهپوش در راهرو میدوند. دختران شادمانی، گاهی کفشهای چوبی هانس کریستین آندرسن میپوشند و با رقص شتری، آواز نعل سم اسبان بر سنگفرش درمیآورند. آهنگهای پیتیکو پیتیکوهای لنگهای دراز ویکتور، بیشتر شبها، مغلوب آواز نعل سم اسبان دختران شادمانی میشود.
ویکتور، بهتلافی، روزها اگر نقاش بیدار باشد، عرصهی راهرو را جولانگاه ننربازیهای خود میکند. ویکتور، در راهرو یکهبزن میشود، پنداری اسب بهشنیدن نوای موسیقی یال میرقصاند و بهسگدودویدن، ادای یورتمههای نقرهخنگ درمیآورد. با آن لب و لوچهی پرچین و آویزان، وقتی بهنزدیک آدم میرسد، میانهی پاها را در پی بوی ادرار بو میکند، کلهی گندهی گاویاش را سرمست تکان میدهد و غلیزآبی چسبناک از پوزهاش آویزان میشود.
با ویکتور و نقاش، از همان روز اول بههمسایهگی آشنا شده بود. مدیر خوابگاه، روزی که اتاق شمارهی ده را نشان میداد گفته بود :
« بفرمایید این هم اتاق شمارهی ده دنجترین اتاق جهان. »
و انگارنهانگار هیچ نخندیده بود. نقاش، گوشهایاش را بهخاریدن مالیده بود و قهقه بهریشخند، بهآن شوخی خندیده بود. ویکتورهم دمعصایی در میان ایستاده بود، میانهی پاها را بهنوبت بو میکرد و غلیزآب از چک و چانهاش سرازیر شده بود.
نقاش، گوشهایی بادبانی و تابهتا دارد و گوشهایی قد هم و شبیه بههم ندارد. یکی از گوشهای نقاش، بیشتر بهبزرگی میزند و بهقول آواره، با یک بادبزن مو نمیزند. نقاش، دستهگل زیاد بهآب میدهد. یکشب با معلمهی هفتادسالهی سابق پیانوی ملکه بهرختخواب میرود، یکروز در یک مسابقهی اسبدوانی، سه شیشهی پر از ادوکلن پیدرپی سر میکشد و سیاهمست اجارهی اتاقاش را میبازد.

در اتاق شمارهی یازده، آدم قدقامتکوتولهیی زندهگی میکند. آواره، گاهی لیچارگویی میکند و میخطویلهی پای خروس و پنجوجبی صدایاش میکند. پنجوجبی، قدش تا لبههای اجاق گاز بیشتر نمیرسد. پنجوجبی هم غریبه و اهل ولایت است. آشپز ماهری بیکار است. پرشکم و چاقآلو هم هست. روزی سهبار با حرص غذا میخورد و همهی شب را، با آهناله تا صبح سرفه میکند. بهاندازهی شاید دو نفر در یک وعده غذا میخورد و همیشهی خدا هم شکمبچهاش قار و قور دارد. همهی روز با قابلمه و ملاقه و کفگیر و دستک و دمبک و کاسه و لگن و سینی و بشقاب و رنده و ساطور و چاقوهای جورواجور، با لشکر سوسکریزهها و سفیدخرخاکیها، آشپزخانه را با آن سکوی دراز و چوبی زیر پایاش، دربست قرق میکند و در میانهی پختن و سرخکردن، یک فلاسک قهوهی آبحنایی را، غلپغلپ در شکم خالی میکند.

پنجوجبی، عاشق سرخکردن است. هرچه که دم دستاش برسد، چشمبسته در ماهیتابه پرتاب میکند. خیار و توتفرنگی و تربچهنقلی و تمرهندی و نارنگی و انبه را، با روغن هستهی انگور سرخ میکند. پنجوجبی، هیکلی گرد و غنبلی دارد و از چهارپهلوها دارد قد میکشد. آواره میگوید پنجوجبی، یک شب وقتی بهخانه میآید، مرد نکرهیی با لبخند در را بهرویاش باز میکند. زناش از اتاق خواب سروگردن پیش میکشد و میگوید :
« امشب خانه نیا عزیزم. »
« برو فردا شب بیا. »
« امشب معشوقهی سابقام آمده. »
پنجوجبی بهآواره گفته بود :
« مبادا توهم بهسرت بزند با اینها وصلت کنیها. »
دیجی، آنیکی همسایهی دیواربهدیوار، در اتاق شمارهی نه، بهاختیار، در بند و اسیر دشمن شده است. دیجی، جنگزده است. موجی هم هست. عاشق شنیدن موسیقی رپ است. شب و روز، یکبند ترانههای رپ گوش میکند. کت و شلوار چرب و چرک مردهیی بر تن دارد و با همان کت و شلوار، شبها با یک کلاه پشمی بر سر میخوابد. دیجی، یکجفت کفش سبزرنگ لاستیکی و ساقهبلند، هوا چه بارانی باشد، چه آفتابی فرقی نمیکند، بهپا میکند و همیشه یک کولهپشتی صورتیرنگ، خالیی خالی بر پشت میبندد. دندانهای دراز دیجی نصفهنیمهاند و همه روکش پلاتین دارند. دیجی، هفتهیی شاید یکبار برای خرید غذا از اتاق بیرون میآید. دیجی حمام نمیگیرد، دستبهآب نمیرود و در همان کاسهی دستشویی قضای حاجت میکند. کاسههای دستشویی، از پشت دیوار اتاقها، با لولههای آب بههم راه دارند. دیجی، وقتیکه شیر آب را باز میکند، بوی تند ادرار پیچیده در بوی گند مدفوع، تنفس را سنگین میکند و هوا در اتاق شمارهی ده زیر دل میزند.
دیجی، شب باشد یا روز فرقی نمیکند، ناگهآن پی در پی فریاد میزند، گرمبگرمب با لگد محکم بهدیوار میکوبد و نامفهوم بهدشمن نامریی بدزبانی میکند. همزمان، بهآوازی بلند فرمان نظامی میدهد و از دهان، ماهرانه آواز شلیک گلولههای مسلسل و انفجار نارنجک درمیآورد. وقتیکه بهدیجی گفته بود :
« برادر بهدیوار چرا لگد میپرانی ؟ »
« من در این یکی اتاق دارم زندهگانی میکنم. »
« چهقدر گچ دیوار از روی موکت جارو کنم ؟ »
« آخر مرد حسابی این سر و صداها چیه که از خودت درمیآوری ؟ »
دیجی، آشفته در پاسخ گفته بود :
« مگر نمیبینی اسیرم. »
« مگر نمیبینی دارند شکنجهام میکنند. »
« اینها میخواهند مرا دیوانه کنند. »
بهزبان خوش پرسیده بود :
« کیها دارند شکنجهات میکنند دیجیجان ؟ »
« چه کسانی میخواهند ترا دیوانه کنند ؟ »
دیجی، بهنشانههای خشم تلاش کرده بود، که با دندانهای نصفهنیمهی پلاتینیاش دندانقروچه کند، اما در پاسخ تنها رو بهدیوار خاموش زل زده بود. وقتیکه از دیجی پرسیده بود :
« نمیخواهی گاهی صدای این موسیقی سرسامآور را کم کنی ؟ »
« شبها باید کمی خوابیدها. »
دیجی گفته بود :
« روانشناسام گفته موسیقی گوش کنم. »
پرسیده بود :
« خب حالا چرا همهاش موسیقی رپ ؟ »
« روانشناسات نگفته که موسیقی کلاسیک بیشتر دل را آرام میکند ؟ »
« نگفته موسیقی محلی خودت بیشتر روحیه میدهد ؟ »
« موسیقی محلی بهترهها دیجیجان. »
دیجی، اینبار با بیاعتنایی در پاسخ گفته بود :
« نه نگفته. »
« تو البته میتوانی موسیقی کلاسیک گوش کنی. »
« یا همان موسیقی محلی خودت. »
« من موسیقی رپ دوست دارم. »
در دل داشته بود که بهدیجی بگوید :
« آخر منکه مشکل موسیقایی ندارم. »
« تو روانشناسات موسیقی تجویز کرده. »
اما نگفته بود. بهدلاش اینبار آمده بود که بگوید :
« کاش روانشناسات سفارش میکرد گاهی در هوای آزاد قدمی بزنی. »
این را هم در دلاش نگه داشته بود. گفتناش بیفایده بود. بهبوی تند ادرار و بوی گند قضای حاجت در کاسهی دستشویی هم اشاره نکرده بود. اما تاب نیآورده و باز بهزبان خوش بهدیجی گفته بود :
« آخرایعزیز فلکزده... »
« این رپ بهسن و سال و شکل و قیافه و فرهنگ تو نمیخورد. »
« تازه مگر تو قول نداده بودی شبها کمی صدای این رپ را کم کنی ؟ »
مدیر خوابگاه، با آن ناف گرد و فندقیاش، که بر شکمی باردار از زیر تیشرت تنگ هاوایی بیرون زده بود، بهدستبازی ور میرفت و بیتفاوت میگفت :
« خودت را بیخود خسته نکن شمارهی ده. »
« این شمارهی یازده آلزایمر دارد. »
« هر قولی که بدهد درجا فراموش میکند. »
« رهایاش کن بگذارش بهحال خودش. »
« این بیچاره بهتو که آزاری نمیرساند. »
« دارد با موسیقی استرسهای جبهه را بیرون میریزد. »
« یک روزی بلاخره آرام میشود. »
جنازهی هموطن شمارهی هشت را، از خوابگاه آورده بودند بیرون و آتیلا، همسایهی اتاق شمارهی هفت، که تازه از مشت و لگدپرانی از نرمش آمده بود، سینهبهشانهی لبشکری ایستاده بود و بهتماشای جنازه، لبورچیده، در اندوه نفسهای عمیق میکشید. آتیلا، قهرمان ورزشهای رزمی بود. آتیلا، تنها مشت و لگدپران نبود. شعلهزبان و فرزانهدل بود. سروکارش با دوات و قلم بود. داستان و چکامه میگفت. بهچینی با قلممو خطاطی میکرد. چنگ با استادی میزد. آتیلا، در خوابگاه از دیجی و از آواره قدیمیتر بود. تازهگیها باز یک کتاب تازه نوشته بود؛ لایههای پوشیدهی حقیقت. زندهگانینامههای آواره و دیجی و لبشکری و پنجوجبی و خیام و خانمدلسوز. آتیلا، با دختران شادمانی میانه نداشت. بیشتر رفیق لبشکری بود.
لبشکری، در بهارخواب آتیلا که آفتابخانه داشت، در یک کیسهخواب میخوابید. لبشکری، عاشق جمعکردن شیشهی آبجو بود. جمعکردن شیشههای خالی آبجو، برای لبشکری کاسبی خیلی خوبی بود. لبشکری یکروز صد شیشهی خالی آبجو جمع میکرد، یکروز دویست شیشهی خالی. هرکجا که بود کیسهبهدست بود. میگفت روز آمده بود که در هوای گرم و آفتابی تا سیصد شیشهی خالی هم جمع کرده بود. لبشکری، پیشترها شوفر اتوبوس بود. میگفت هرکجا شیشهی خالی آبجو میدید، درجا ترمز میکرد، جنگی پیاده میشد و ترتیب شیشهها را با سه شماره در کیسه فرز میداد.
جنازه را داشتند میبردند و لبشکری و آتیلا، غرق در اندوه باهم ایستاده و نگاه میکردند. آتیلا، بیگمان میرفت، تا همهی آنشب را تا صبح، با سنگ سیاه قناعت که بر شکم میبست، با یاد همسایهی شمارهی هشت، در اتاق دیواربهدیوار، در هوایی آکنده از دود عود، در آوای اوووم اووومهای کشیده و پیچیده در پردهی دیآفراگم و آن حنجرهی داوودی، گوش بهآوای سیتار و فلوت مجار، بیپلکزنان، خیره بهسوسوی شمع، با یاد جای خالی خیام، پانیلوفری بهمراقبهی باطن بنشیند.
باید میرفت و بهجلسهی سخنرانی میرسید. پای پیاده اگر از راه پنجدریاچه میرفت، بهشنیدن سخنرانی سر وقت میرسید. سالیماهی درمیان، سخنرانی بهدعوت یکی از غربت میآمد، رهنمودی دستمالیشده برای مبارزه در بیانات میداد، هلمنمبارزی از راه دور میطلبید، از دوران تلخ زندان بهخود میبالید، رژیم را در خیال و با شعار سرنگون میکرد، پارههایی از شعری از رو میخواند، روح مالارمه و منوچهری را در گور میلرزاند، خندونکی برای خندانیدن گاهی میگفت، دستی بهدوستی بهسر و گوش و پشت و شانههای این و آن میکشید، میرفت تا سخنرانی دیگر، از راه دوری دیگر و سالیماهی درمیانی دیگر.
از سواحل پنجدریاچه یکییکی رد میشود و در پایان ساحل سوم بهمرکز گردهمآیی میرسد. مادری آفریقایی در پشت کالسکهیی در بیرون، روبهروی در ورودی مرکز، بچهاش را دارد پیشپیشکنان سرپا میگیرد. بچه ونگونگ میکند و زبان بهدهان نمیگیرد. شنبهشب است. هوا، هنوز ابری و گلوگیر مانده است. جماعت، از هر نژاد و رنگ و زبانی بهمرکز آمدهاند. انگار بهسوراخ مورچه آب ریختهاند. گروهی در صف بوفه پشت هم دم گرفتهاند. تک و توکی زنان خمارپوش درمیان دیده میشوند. جماعت، در مرکز گردهمآیی شنبهشبها برنامه دارد. برنامهها دور و ور نمایشبازی و فیلمبازی و موزیکانچیبازی و سخنرانی و بیشتر پایبازی دور میزنند. بر کنارگوشهی دیوار، خط نوشتهیی بهزبان فارسی بر تابلو میبیند :
« جلسهی خانهی فرهنگ. »
« اتاق شمارهی دو. »
« کمیتهی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر. »
سر وقت رسیده بود. در دل ناآرام بود. یکآن بهموضوع سخنرانی یکآن بهجنازه دل میداد. پیکر مچالهشدهی هموطن شمارهی هشت را، پیش روی نگاهاش در خیال، پرستاران بسته بودند بر تخت روان و خانمدلسوز، در پشت سر آواره ایستاده بود و بیاشک هقهق میکرد. بهیادش میآمد شبیکه هموطن شمارهی هشت، صفحهی چهارده از جلد هجدهی دائرةالمعارف مکالمه را نشان میداد، که سال هزارونهصدوبیستویک، ناشر کتاب دربار در کپنهاک چاپ کرده بود، و زیر کتیبهیی از فروهر و داریوششاه، و دو نیزهانداز و کماندار، و نهاسیر ایستادهی دستبسته، و در پیرامون، عکسهایی از دراویش و غبلمنقل و قلیان و چادرچاقچور، ایرانیان، چاپلوسانی موذی و نمکنشناس نامیده شده بودند، که مردمانی دروغزن و دودوزهبازند و در فرهنگ، فضیلت و شرف ندارند، باور نمیکرد و رو بههموطن شمارهی هشت، انگشتبهدهان در فکر خاموش مانده بود.
رو بهاتاق شمارهی دو از پلههای سرسرا میرود بالا. دور سهمیز بههمچسبیدهی کوچک، چند نفر نشستهاند چای و قهوه مینوشند، چند نفر هم رو بهدریاچه بهتماشا بهگفتوگو ایستادهاند. نورافکنها در زیر ریزش آبشارها، بر باران فوارهها نور میپاشند و قوها با جوجهقوها، گلهگله برآب، چترزنان شناورند. آدمها، در اتاق شمارهی دو بیشترشان چهرههای آشنایند. یکییکی میشمردشان. زیاد نیستد. رویهم پانزده نفر. ریاضی و کافوری و الفت و دستبندی و مسافربری و نجیب. یکیدو نفرهم این و آن. آشنا نیستند. چهرههای تازه نفساند. خانمکیمیا هم آمده. خانمشرقی و ماهیخانم هم آمدهاند. ماهیخانم، از پارسال آب زیر پوستاش رفته بود. حسابی فربه و چاق و چله و شده بود.
در دل هنوز عالمی هیاهو داشت. در جلسهی سخنرانی نمیباید بروز میداد. باید دل را گرد میآورد و گرم نگه میداشت. سخنران، از آن همه راه دور میآید، تا تنها برای پانزده نفر سخنرانی کند. هنوز اما بهسرسرا و بهاتاق شمارهی دو نیآمده. سخنران، از پرستاران خیال بود. اندیشههایاش درگیر اصالت عقل و پژوهشهای ادب بود. در جهان هزارتوی سرود غنایی و شعر تر دور میزد. آنشب، از قرار باید درگیر مقولهی حقوق بشر میشد.
در یک جلسه وقتیکه بیشترینهی نامها حقیقی و حقوقی نباشند، شخصیتها بیهویت میشوند. مسافربری، در بالای میز مینشیند و بیپرسیدن از بقیه دبیر جلسه میشود، یکی بیاعتنا، تن بهمنشیگری میدهد، بقیه هم انگاری بهمهمانی آمدهاند، لبخندبرلب، دور میزها مینشینند و حالا دیگر فرقی نمیکند، که کدام یکی از آن پانزدهنفر، آن را گفت، کدام یکی از آن پانزدهنفر، این را.
دبیرجلسه، دست از فرستادن اساماس میکشد، تلفن دستی را در کنار روی میز میگذارد و با نگاه بهنوشتهیی شمرده، همراه با اندکی لکنت میگوید :
« خانمها... آقایان... »
« در جلساتیکه ما در این ششماهه داشتهایم، تمامی مفاد اساسنامهی این کمیته را، تصویب کردهایم اما، تکلیف عبارات متن مقدمه و بند چهار را، هنوز روشن نکردهایم. در دستور کار جلسهی امروز، نقد عبارات متن مقدمه را، بهبحث میگذاریم، تکلیف این بند چهار را روشن میکنیم و یکی هم این که واژهی تلاش را، جایگزین واژهی مبارزه میکنیم. »
دبیرجلسه، با نگاه بهرویهی نخست اساسنامه تلاش میکند، تا هوش و حواساش را حالا بیشتر متوجه متن مقدمه کند. اندکی بهنگاه در سکوت میگذراند، تودماغی بهخواندن در زیر لب زمزمه میکند و منمنکنان در ادامه میگوید :
« در متن مقدمه آمده است که... »
« نقض خشن و دائمی حقوق بشر... »
خانمشرقی، ناگهآن بهمیان حرف دبیرجلسه میپرد و میگوید :
« این عبارت اشتباه دستوری دارد. »
« یعنی چه نقض خشن و دائمی حقوق بشر ؟ »
« واژهی خشن باید حذف شود. »
یکی از آنسوی میز بههواداری از مفاهیم متن میگوید :
« نه خانمشرقی متن مقدمهی این اساسنامه با دقت تنظیم شده. »
« واژهی خشن ضرورت دارد. »
« باید باشد. »
« من منظم این اساسنامهام. »
خانمشرقی، در پاسخ منظم معترض میگوید :
« آقا این باید حذف شود. »
« اشتباه دستورزبان دارد. »
« یعنی شما میگویید اگر حقوق بشر نقض شد، اما خشن نبود مانعی ندارد ؟ »
دبیرجلسه، زورزورکی و زیرلب، سربهزیر میخندد. ریاضی و دستبندی هم بهتقلید، تا مرز ریسهرفتن باهم یواش میخندند و دمبهدم با زدن سقلمههای نرم بهپهلوهای هم، بههم نگاه میکنند. بقیه، زبان در دهان نشسته، مات و مبهوت پا در هوا تماشا میکنند. دبیرجلسه، از دست و پا نمیافتد، وارد گفت و گو میشود و اینبار بیلکنت میگوید :
« بحث دونفره نکنید. »
« دست بالا کنید و وقت بگیرید. »
« منشی اسامی را یادداشت میکند تا یکییکی بهنوبت حرف بزنیم. »
و رو بهمنشی میگوید :
« منشیجان شما اسامی را یادداشت کن. »
سهچهار نفر دست بالا میبرند. منشی اسامی را یادداشت میکند. نجیب، که پیش ازهمه دست بالا برده و ابتدا نوبت گرفته آرام میگوید :
« خانمها... آقایان... »
« بیتردید یادتان هست...»
« من پیشترهاهم گفتهام که مفاد این اساسنامه حقوقی نیست. »
« با ارائهی این اساسنامه همه بهما میخندند. »
« بازهم میگویم که من کماکان با متن این اساسنامه مخالفم. »
« اساسنامه باید زیر نظر یک حقوقدان تنظیم شود. »
دبیرجلسه، که برای فرستادن اساماس با تلفن دستی ور میرود و کلافهشده زیر لب غر میزند، رو بهمخالف میگوید :
« آقای نجیب باز که شما شروع کردید بهسنگانداختن. »
« ما تنها با دوسه مورد در این اساسنامه درگیریم. »
« همهی موارد با اکثریت آرای موافق در جلسات پیش تصویب شده. »
« ما را پا درهوا نگه ندارید. »
« بگذارید تکلیف این واژهی خشن را اول روشن کنیم. »
« بعد وقت داریم تا برویم سراغ موارد بعدی. »
« منشیجان نوبت بعدی کیه ؟ »
منشی، بهاسامی نگاه میکند. نجیب، بهمخالفت کوتاه نمیآید و میگوید :
« آقا این اساسنامه حقوقی نیست. »
« یعنی چه ؟ »
« من اعتراض دارم. »
و رو بهماهیخانم برمیگرداند و میگوید :
« ماهیخانم این اساسنامه حقوقی نیست. »

ماهیخانم، گربهچشمهای فریدونشکارش را خمار میکند و نازآلود بهرویهی نخست اساسنامه خیره میشود. دبیرجلسه، نگاهی کوتاه بهنجیب و همزمان نگاهی پیگیر بهمتن اساماس تلفن دستی میکند و سربهزیر با خنده میگوید :
« اعتراض وارد نیست. »
و پس از فرستادن اساماس باد پیدا میکند و سر بهنزدیک میبرد و روبهروی منشی، بهلیست اسامی بر تکهکاغذ روی میز چشم میدوزد و اسامی را زمزمهکنان، زیر لب باز تودماغی نام میبرد و اینبار رو بهخانمکیمیا برمیگرداند و میگوید :
« نوبت شما رسید خانمکیمیا بفرمایید. »

خانمکیمیا، جرعهیی از قهوهاش را از فنجان مینوشد، دفترچهی کوچکی را با تکاندادن در هوا، رو بههمه نشان میدهد و میگوید :
« دوستان... »
« همهی این بندها و تبصرهها ؛ که تصویب متن این اساسنامه را، تا امروز بهاینجا کشانده و اینهمه ازما وقت گرفته، در این منشور آمده. »
« چرا از مفاد منشور پیروی نمیکنیم ؟ »
« چرا اساسنامهی مندرآوردی درآوردهایم ؟ »
« تازه؛ در کتابفروشیها اساسنامههای آماده میفروشند. »
نجیب، با نگاهی بهتحسین رو بهخانمکیمیا، بهاشارههای سر و بهنشانههای پذیرش تایید میکند. دبیرجلسه، تلفن دستیاش را روی میز میگذارد و میگوید :
« اجازه بدهید اجازه بدهید. »
« خارج از دستور صحبت نکنید. »
« ما دراین جلسه تنها میخواهیم تکلیف این یکیدو مورد را روشن کنیم. »
و دوباره با نگاه بهلیست اسامی رو بهخانم شرقی میگوید :
« بفرمایید خانمشرقی نوبت شما رسیده. »
منشی، یکآن دلاش سر میرود و لیست اسامی را از روی میز، از پیش روی دبیرجلسه تند کنار میکشد و میگوید :
« آقا بهگمانام من منشیام. »
« اگر من منشیام بگذارید منشیگریام را بکنم. »
« شما میخواهید هم دبیر اینجلسه باشید هم منشی اینجلسه. »
« اینکه نمیشودکه. »
شلیک خندهی چند نفر در اتاق میپیچد. ریاضی و کافوری برنمیتابند و آشکارا اخم میکنند. منشی، خانمشرقی را نام میبرد. خانمشرقی، شرمآگین، با لبخندی نرم دندانها را سپید میکند، بهدنبال شکرخندهیی میزند و اندکی بهتایید، بهاین سربستهبودن سرزنش، رو بهدبیرجلسه نگاه میکند و بهدنبال میگوید :
« راستش یادم رفت چی بود که میخواستم بگویم. »
« از بس شما شلوغ میکنید. »
« ما فقط در اینجا داریم آب تو هاون میکوبیم. »
« منهم همانطور که کیمیا گفت تنها با مفاد منشور موافقم. »
« اگرچه این اساسنامه هم یک کپی ناقص از همان اساسنامههای آمادهی کتابفروشیهاست. »

خانمکیمیا، نگاهی گذرا بهخانمشرقی میاندازد، بهنقد و بهبحث دل نمیدهد و در کنار منشی، رویههایی از جزوهی سیمیشدهی روبهرویاش را بر میز، یکییکی ورق میزند. منشی، جلسه را بهکام دل نمیبیند و در کنار خانمکیمیا بهخواندن جزوه یکدست بهابرو میگیرد و گفت وگوها و پیشنهادها را، دیگر بهنوشتن دنبال نمیکند. نوبت بهماهیخانم میرسد.
ماهیخانم، بهرویهیی از جزوهی دوبرگی اساسنامه اشاره میکند و در پی میگوید :
« شما در بخش اهداف، اینجا در بند چهار، البته نامفهوم اعلام کردهاید که؛ تلاش در جهت رفع هرگونه تبعیض جنسی... »
« منظور شما از این تبعیض جنسی چهگونه تبعیضییه ؟ »
« من از این عبارت هرگونه تبعیض جنسی سر درنیآوردم. »
« یک جا میگویید نقض جنسی، یک جا میگویید تبعیض جنسی. »
« این دومورد نامفهوم هم باید روشن شوند. »
ریاضی، ناگهآن بریدهبریده پوزخند میزند و شروع بهبازیکردن با شیرینک گوشهی لباش میکند. منظم اساسنامه کلافه میشود، آرنجها را روی میز تکیه میدهد و دوسه بار بهچپ و راست سر میجنباند. دبیرجلسه، بهیاری منظم میآید و میگوید :
« ماهیخانم نقض جنسی را در بند تبعیض جنسی بحث کردهایم که. »
« شما در آنجلسه حاضر نبودید. »
« بیآیید روی این واژهی خشن بحث کنیم. »
« دونفر داوطلب شوند، یکی در مقام مخالف، یکی هم در مقام موافق، خیلی کوتاه در مورد بودن یا نبودن این واژهی خشن بحث کنند. »
خانمشرقی و نجیب و منظم دست بالا میبرند. دبیرجلسه، بهنشانهی اعتراض بیتاب میگوید :
« بابا گفتیم دونفر نه سهنفر. »
و یکبار دیگرخندهیی زورکی میکند و اینبار بهآشتی میگوید :
« کارشکنی نکنید. »
« بگذارید کلک این اساسنامه را در این جلسه بکنیم تماماش کنیم برویم. »
نجیب، آشکارا ابرو درهم میکشد و با اکراه دست خود را پایین میآورد. ریاضی و دستبندی، بهیاری سنگ هم را بهسینه میزنند و با نگاههای دزدکی برای نجیب دست میگیرند. ریاضی بهنجیب زل میزند و بهآزاردادن آرامآرام پوزخند میزند. دستبندی نگاهی گذرا بهنجیب و نگاهی درمیان بهریاضی میکند و دهنبسته میخندد. خانمشرقی و منظم، بیان نظر میکنند و تعیین سرنوشت واژهی خشن، بهرأی گذاشته میشود. واژهی خشن، در متن اسنامه میماند. منظم، دلاش باز میشود و بهپشتی صندلی آرام تکیه میدهد. نجیب، جوش میآورد و فنجان قهوهاش را، بهمخالفت بر نعلبکی میکوبد و رو بهماهیخانم با صدای بلند میگوید :
« ماهیخانم این اساسنامه اشتباه دستوری دارد. »
« این اساسنامه حقوقی نیست. »
ماهیخانم، گوشهی چشم باز نمیکند و بهنرمی زلف افشان میکند و همزمان با ورچیدن لبها، شانهها را بالا میاندازد و بیآنکه بهروی نجیب نگاه کند میگوید :
« برای این اشتباه دستوری زیاد سخت نگیرید. »
« این تبعیض جنسی با نقض جنسی اشتباه دارد. »
« تکلیف این دو مورد روشن نشد. »
دبیرجلسه، با شتاب میگوید :
« اذیت نکنید بابا تصویب شد. »
و خمیازهکشان پیشنهاد ده دقیقه استراحت برای کشیدن سیگار میدهد. سیگاریان با شادی از پیشنهاد دبیرجلسه، با گفتن بابا ایوالله استقبال میکنند. فضای سرسرا را در بیرون دود سیگار میپوشاند. چند نفری در اتاق باهم پچپچ میکنند. چند نفری رو بهدریاچه از پنجره قوها را تماشا میکنند. ریاضی، با سیگاری برلب، با دستهی چترش بر جارختی کلنجار میرود. بند دستهی چتر بهگیرهی جارختی گیر کرده آزاد نمیشود. الفت، میآید و با دبیرجلسه بهگفت و میایستد. دبیرجلسه، سر میجنباند و دلواپس از جریمهشدن تاکسیاش، بلندبلند با الفت حرف میزند. دستبندی، با نگاه بهالفت کرکر میخندد. الفت، سگرمههایاش توی هم میرود.
دبیرجلسه، همزمان با فرستادن اساماس پیش میآید و پیش از همه سر میز مینشیند و میگوید :
« خانمها... آقایان... »
« بفرمایید بنشیند. »
« جلسه رسمیت دارد. »
« دارد دیر میشود. »
« آقای ریاضی اینقدر بهدستهی آنچتر گیر ندهید. »
« اینجا که باران نمیبارد. »
« رها کنید بفرمایید بنشینید. »
دستبندی، کرکر دوباره و اینبار رعشهآور میزند زیر خنده. کافوری، جا نمیماند و بهنشانهی خندیدن، شانهها را بریدهبریده بهبازی تکان میدهد. ماهیخانم از کافوری روی برمیگرداند. ریاضی، سیگارش را با نک انگشتها درجا خاموش میکند، سیگار نصفهنیمه را در پاکت سیگار میگذارد و بهنشانهی پذیرش شوخی، گوژپشت میآید و نیمهخمیده و یکوری بر صندلی مینشیند. سیگاریان هم حالا از پی هم بهاتاق میآیند و با آمدن بوی تند توتون میآورند.
دبیرجلسه، نفس تازه میکند و اینبار بیلکنت میگوید :
« آقای الفت در وقت استراحت یک پیشنهاد دادهاند. »
« میخواهند که حقوق اقلیتها از بخش اهداف بهبخش وظایف منتقل شود. »
« پیش از پرداختن بهبند چهار میتوانیم این پیشنهاد را بهبحث بگذاریم. »
منظم، جا میخورد و بهحیرت بهکافوری زل میزند. کافوری، با نگاهی سرد و سرگردان بهدور و بر، دستی بهموهای سفیدش میکشد و نگاه کوتاهی بهرویهی دوم اساسنامه میکند و بهآوایی بم رو بهالفت فیلسوفانه میگوید :
« چه فرقی میکند که حقوق اقلیتها در بخش اهداف باشد یا در بخش وظایف ؟ »
« چرا مته بهخشخاش میگذارید ؟ »
« نمیشود بندهای اساسنامه را یکبار تصویب کنیم و دوباره جابهجا کنیم. »
الفت، از جا درنمیرود و در مقام دفاع در آرامش میگوید :
« چرا فرق میکند. »
« اگر در بخش وظایف باشد حقوق اقلیتهای قومی از حقوق اقلیتهای ملی مشخص میشود. »
نجیب، باز بهتحسین و اینبار با چشمانی گرد بهالفت نگاه میکند. منظم، جا نمیماند و بهتایید از کافوری بیاعتنا میگوید :
« اقلیتهای قومی با اقلیتهای ملی فرقی ندارند که. »
الفت، چهرهاش درهم میشود و رو بهمنظم با شتاب میگوید :
« چه طور فرق ندارند ؟ »
« از زمین تا آسمان فرق دارند. »
« اقلیتهای قومی یک نهاد ابتداییاند با یک ساختار فرهنگی پیشرفته. »
« اقلیتهای ملی یک نهاد اجتماییاند با یک ساختار فرهنگی پیشرفته. »
همه بهیکباره در اتاق خاموش میشوند و در پی دیدن واکنش یکدیگر، زیرزیرکی بهتردید بههمدیگر نگاه میکنند. دبیرجلسه، دخالت میکند و میگوید :
« آقایان بحث دونفره نکنید. »
« مشکل ما امشب اقلیتهای قومی و ملی نیست. »
« منشی مگر شما اسامی را یادداشت نمیکنید ؟ »
منشی، کنجکاو میشود و از ته دل گوش میدهد. همه با نگاه بههم دوباره در سکوت میمانند. ماهیخانم، سکوت را میشکند و رو بهدبیرجلسه میگوید :
« ما میخواهیم بگوییم تبعیض نباشد. »
« هرنوع تبعیض. »
« چه تبعیض قومی چه تبعیض جنسی. »
دبیرجلسه، بهشکایت رو بهماهیخانم میگوید :
« اجازه بدهید ماهیخانم اجازه بدهید. »
« شماهم با این واژهی تبعیض سرشاخ شدهاید. »
« گفتیم وقت بگیرید. »
« من که دیگر دارم قاطی میکنم. »
« بهترهست آقای الفت پیشنهاد را پس بگیرند. »
تیرهای پرسشگر نگاه، الفت را نشانه میگیرند. خانمشرقی، پیگیر متن جزوه را دنبال میکند. الفت، ابتدا دلاش نرم نمیشود، اما سنگینی آنهمه نگاه را بر دوش تاب نمیآورد و دلبهشک پیشنهاد را پس میگیرد. کافوری و منظم شادی را در چهره پنهان نمیکنند. بیشتر از سهساعت از تشکیل جلسه گذشته و سخنران هنوز برای ایراد سخنرانی بهاتاق نیآمده. خانمشرقی میگفت سخنران آنشب نمیآمد و یکشنبه شب باید میآمد. پس، بهاشتباه یک شب زودتر بههوای شنیدن سخنرانی آمده بود و ناخواسته سر از جلسهی تصویب متن اساسنامهی کمیتهی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر درآورده بود.
در اندیشهی مرگ خیام ، با چشمهایی سنگین در کنار خانمشرقی بهخواندن جزوه مینشیند و دیگر زیاد دل بهجلسه نمیدهد. منظم، دست بالا میبرد و همزمان با بالابردن دست دلواپس میگوید :
« خوب حالا میماند تنها این بند چهار. »
« در بند چهار من گفتهام دفاع از حقوق فردی و سایر حقوق مندرج... »
دبیرجلسه، بهمیان حرف منظم میپرد و شادیانه میگوید :
« آهان همین. »
« همین بند چهار. »
« همین بند را بهبحث میگذاریم. »
« دونفر یکی موافق و یکی مخالف پیشنهاد بدهند. »
« پس از بررسی و تصویب هیئت اجرایی را انتخاب میکنیم. »
از اتاق شمارهی دو وقتی بیرون میآید، هیئت پنج نفرهی اجرایی کمیتهی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر؛ درمیان همان پنج نفر؛ در کمیتههای گوناگون کاری؛ کمیتهی روابط داخلی، کمیتهی تدارکات و امور مالی، کمیتهی ارتباط با اتحادیهی اروپا، عفو بینالملل، حقوق بشر، سازمان ملل، پزشکان بدون مرز، شخصیتها و نهادها و احزاب، روزنامهنگاران و مطبوعات و رادیوتلویزیونها را، با توجه بهرعایت دقیق مفاد اساسنامه تقسیم کردهاند و پیشنهاد انتخاب سخنگو و بولتن و آرم و میزان پرداخت حق عضویت را تصویب کردهاند. و در پایان بهاین حقیقت رسیدهاند، که بیشترینهی مشکلات حقوق بشر، با تفهیم دموکراسی بهمردم حل میشود.
صدای الفت داشت بهگوش میآمد که رو بهماهیخانم میگفت :
« این واژههای تلاش و مبارزه باز فراموش شد. »
« این که جایگزین آن نشد. »
« ماستمالی کردند رفت. »
و ماهیخانم داشت میگفت :
« نهنه عضو کمیتهی بینالمل نه. »
« من در این کمیته کار نمیکنم. »
« من هنوز زبان یاد نگرفتهام. »
و کرشمهریزان در ادامه دوپهلو میگفت :
« شماهاهم که بیشترتان زبان درست و حسابی نمیدانید. »
در بیرون باران در مه دارد نمنم میبارد. سگی با قلادهیی شبرنگ بر گردن، بر دیوار آسوده زهرآب میریزد. دوندهیی از تودهی مهی دواندوان بیرون میآید و در ساحل دریاچه میدود. دوسه دوندهی دیگر از همان تودهی مه بیرون میآیند و بهدنبال آنیکی میدوند. دودلداده در زیر یک چتر، در آغوش هم در ساحل لنگر انداختهاند و رو بهدریاچه بر نیمکت غرق شدهاند.

شب بود و مد آب باید میبود. ساحل دریاچه تا لانهی جوجهقوها در خشکی پس نشسته بود. ساحل در مد آب نمیباید پس مینشست. جوجهقویی عنابیرنگ، در پای ساقهی زمستانخبرکنی تنها بود و در تنهایی بیهراس بهسبزهها نک میزد. آنسوتر، در خمگوشهی ساحل، آواره، نشسته بر نیمکت خانمدلسوز، پیشانی بهجیب فرو برده بود و گیتار درآغوش سیگار میکشید.
حال و احوالی میپرسد و بهشنیدن آوای گیتار، بهتماشای قوها در کنار آواره مینشیند. آواره، سیگاربهلب، زخمهزخمه با گیتار، زیر و زار عود میزند و قوها با پردهپاها، پاروزنان، دل آب را پس میزنند و رو به فوارهگان چترزنان پیش میآیند. دو گیسوی بافته از موج، که رفتهرفته از هم بر آب دور میشوند، در پشت سر قوها بهدنبال کشیده میشوند. از گمگوشهی آبهای تاریک دریاچه، دارد آواز دلخراش مرگ قو بهگوش میآید. آواز شوم قوی سفید، که در نوای عود با گیتار، دارد دلشوره میآورد.
دانههای باران در مه بر قوها و بر آب دریاچه نمنم میبارد. در گوشهی نیمکت، در کنار خاموش نشسته و در زیر نور بهسیمای آواره نگاه میکند. آواره، با آن چشم و ابرو و با آن ریش و مو، و آن آرامش زلال، که در قیافهیی معصوم بهدرد درهم دویده بود، در مقام شباهت با مسیح مو نمیزند. سیگاری روشن میکند، یکیهم بهآواره پیشکش میکند و میپرسد :
« چه خبرها چهها میکنی ؟ »
« اینجاها شب چه میکنی ؟ »
« ندیده بودم شب در باران با گیتار در ساحل بنشینی. »
آواره، جابهجا میشود و ایستاده بر نیمکت برپا مینشیند و با بازی با سیمهای گیتار میگوید :
« این خانمدلسوز باز امشب ترس ورش داشته بود. از سر شب عروسکبهبغل باز زده بود زیر گریه. چشاش دوتا کاسهی خون شده بود. بهگمونم بازهم خواب بچهگیها و چه میدونم شیرسواری دیده بود. میترسم آخر یهکاری دست خودش بده. کاش یهسر میرفتی پیشاش یهکم دلداریش میدادی. من یهدوسه ساعتی تو اتاقاش موندم. از بس گریه کرد دلضعفه گرفتم. دیگه تاب نیآوردم. گفتم بزنم بیرون گشت شبونه. میگمکه داداش این خانمدلسوز بهت گفته بچهشو خفه کرده ؟ »
یکآن درجا، میخکوب بر نیمکت، دلاش هری میریزد. ناباورانه میپرسد :
« خانمدلسوز چیکار کرده ؟ »
« بچهشو خفه کرده ؟ »
آواره، سیگاری با سیگار روشن میکند و میگوید :
« خدا بهخانمدلسوز اینجا یه بچه میده. »
« یهپسر تپل و موفرفری. »
« یهشب خانمدلسوز داشته بهبچههه شیر میداده. »
« نصفشب بوده انگار خسته بوده خوابش میبره. »
« طفلکی بچههه زیر پستون خانمدلسوز خفه میشه. »
« این بندهی خدا هم دیگه غصه میزنه بهسرش قاطی میکنه. »
« راستی دیدی این بابایی خیام هم مفت مرد و رفت راحت شد ؟ »
در جهان حیرت وامانده اندکی در سکوت میماند و بهنشانههای تایید دوسهباری سر میجنباند و بهافسوس لب بهدندان میگزد و رو بهآواره آرام میگوید :
« آره این خیام آدم دلپری بود. »
آواره بیدرنگ میگوید :
« آره بیچاره دلاش پر بود. »
« میگفت زناش زیبا بود. »
« و این زیبایی در اینجا بلای جون این شده بود. »
« هیچ بهش نمیاومد تو مواد باشه. »
« سرش تو کتاب بود بندهی خدا. »
آواره، در ادامه ایبابایی در زیر لب میگوید و بهدرد از دل آهی میکشد و در پی میپرسد :
« شما کجاها بودی ؟ »
« اینورا شب آفتابی شدی. »
رو بهآواره اندکی در سکوت میگذراند و هنوز وامانده در جهان حیرت، با دست بهکمی دورترها اشاره میکند و در پاسخ میگوید :
« همین نزدیکیها بودم. »
« بهشنیدن یک سخنرانی باید میرفتم. »
« بهاشتباه یک شب زودتر رفته بودم. »
« بیخبر سر از جلسهی کمیتهی دفاع از دموکراسی و حقوق بشر درآوردم. »
آواره، که اندیشناک گوش میدهد، بهنشانهی اینکه شاید اشتباه شنیده باشد، چشمهایاش را گرد میکند، بربر بهسرزنش پیگیر نگاه میکند، ایباباگویان از روی نیمکت ناگهآن برمیخیزد، لب ساحل زانوها را بهسینه درآغوش میگیرد و با تبسمی روشن بر لب میگوید :
« کمیتهی چی ؟ »
« دفاع از حقوق بشر ؟ »
و در انتظار پاسخ وقتی خاموشی میبیند، زهرخندهیی میزند وبا نگاه بهقویی که چتر زده با کنایه میگوید :
« شماهم آدم خوشباوری هستیها. »
« کدوم کمیتهی دفاع کدوم حقوق بشر ؟ »
« داداش اینا همه شارلاتانبازیه. »
« اینا پیشونی این کارارو ندارن. »
« یهمشت زنگولهبهپای خالیبندن. »
« با کلک مرغابیزدن دنبال مایهتیلهن. »
« با طناب پوسیدهی اینا تو چاه نری یهوقتها. »
آواره، آنشب، از سندسازیها و بدهبستانبازیهای فرهنگیها گفت. و از آنهمه دستههای گلی که در این سالها، بهنام فرهنگ بهآب داده بودند. آواره، با همان سادهگیاش میگفت :
« یهوقتها تو این شهر یهخونهی فرهنگ بود. تو این خونهی فرهنگ یهکتابخونهی نقلی بود. کتابخونه کتابفروشی داشت. یهنشریهی مستقل خونهی فرهنگ هم داشت. نشریه شناسنامهی خونهی فرهنگ بود. شاعر خونهی فرهنگ بساز و بفروش نبود. خونهی فرهنگ دل گردهمآیی بود. پاتوق بند و بستهای مالی نبود. کباب کوبیده با آش رشته فروشی نشده بود. دیزیپزی با ماست با ترشی با قرمه سبزی فروشی نبود. کشک بادمجون با پیتزا با کلهپاچه نمیفروخت. »
آواره، فاشگفتن را درد دلکردن میدید و این در پاسخ آنچه را که در دل داشت کافی نمیدید. در برابر بهتر دید لب ببندد و سنگ صبر بر دل ببندد و آرامآرام راه بیفتد و خاموش رو بهخانه برود.
از راه پنجدریاچه باید بهخانه، بهاتاق شمارهی ده میرفت، که دنجترین اتاق جهان بود و نقاش از شنیدن آن قهقه بهریشخند خندیده بود، تا در همسایهگی اتاق شمارهی هشت، که در بوی شیرین مرگ مهروموم شده بود، دیواربهدیوار اتاق شمارهی نه، در بوی تند مدفوع و ادار، بانگ ناگههانی لگدها بر دیوار، گرمبگرمب موسیقی رپ و سرفهنالههای شبانه، شب دیگری را بهسپیدهدم بگذراند. عکسبرگردانهای لرزان پنجرههای روشن خانهها و نورهای شقایقپوش نئونها، با روشنایی چراغگازیهای ساحل، موجدار بر آب افتاده بودند و رشتههای باران در مه داشت نمنم میبارید. از گمگوشههای تاریک دریاچه باز آواز شوم مرگ قو بهگوش میآمد...
...
سوغات ننهجون
داییشوکت، چشماش که از سر کوچه بهفاروق افتاد، دستکزنان و لنگلنگان پیش دوید و با رویی گشاده در پاسخ بهسلام فاروق گفت :
« بهبه سلام بهروی ماهات داییجان. »
« خوش آمدی. »
« رنجه شدی. »
« پس چرا این همه دیر آمدی ؟ »
« چشم ما که بهدر سفید شد. »
داییشوکت، بهنزدیک فاروق که رسید، بر پنجههای پا قامت بالا کشید و بهپشت سر فاروق بهتماشا سر کشید و دلواپس پرسید :
« پس ننهجون کو ؟ »
« نیآمد ؟ »
« تو تنها آمدی ؟ »
« کی آمدی ؟ »
« کی میخوای بری ؟ »
فاروق، قیافهیی نمایشی بهخود گرفت و بهنوشخنده در دل با خود گفت :
« باورکردنی نیست. »
« داییشوکت این وقت روز بیداره. »
و درپی خندهاش گرفت و در درون خاموش خندید.
داییشوکت، که از نبودن ننهجون با فاروق، دلگیر بهنگاه لب دوخته بود، کامناکام لنگیده پیش آمد و فاروق را، تنگ در آغوش مهربانی گرفت و بهشادی در کوچه ماچ و موچ کرد. کوچه خاکی بود و بوی نشئهجات، همهی هوای باحورای کوچه را پر کرده بود. داییشوکت، همان داییشوکت کاکلداری بود، که پارسال پیرارسالاش بود. تازه، نشنیده بگیرید، اندکی جوانتر هم شده بود. چین و چروکها در چهراهاش، سربهسر پاک ناپدید شده بود. شور و شیدایی حیات، در چشمهای نشئهی گلمژهدارش، بیشتر شده بود. تنها، آن گرهی گردویی نشسته بر گلویاش، بگویینگویی، خردهیی از سیب باباآدماش بزرگتر شده بود. داییشوکت، دست فاروق را در دست گرفته بود و از شادی در کوچه پایبازی میکرد. از دیدن شادیکردنهای داییشوکت، فاروق هم شاد شده بود و خستهگی راه از تناش درآمده بود.
داییشوکت، که دست فاروق را همچنان در دست داشت و خندهرو رو بهسوی خانه میبرد، رو بهفاروق پرسید :
« خب فاروقجان همه خوب بودند ها ؟ »
« ننهجونات خوبه ؟ »
« پادردش بهتره ؟ »
« چربی و فشار خوناش چهطوره ؟ »
« راستی یادت باشه رفتنی بهیادم بیاندازی، سوغات اعلای زردی دادهام خوب مالیدهاند، بدهم براش ببری. »
« میخواستم خودم آمدنی بیآورم. »
« حالا تو رفتنی ببر. »
و خندهکنان بهخانه از کوچه آواز داد :
« زنداییش زنداییش... »
« بیا ببین کی آمده . »
« فاروق آمده. »
داییشوکت، که در جوانی در ادارهی تأمینات مأمور بود، روزی در گشت و گذار در بازار دزدآب زندایی را می بیند و دلگرفتارش میشود. داییشوکت، بهعشق زندایی پابند میماند و یک شب عاقبت تن بهدامادی میدهد. در جشن عروسی داییشوکت، که ننهجون درمیان بهراه میاندازد، بر سفرهخانههای تودرتو چادر میزنند و دستهی مطربان، دوسه شبانهروز میزنند و میکوبند. داییشوکت، دلگرفتار زندایی در منطقه ماندهگار میماند، دست بهخرید نخلستان و نارنجستان میزند، در دورههای شبانه بهاینجا و آنجا سر میزند، زمین و گلههای دام میخرد، دبدبه و کوکبهیی بههم میزند و دامنههای ماندهگاریاش، از تنگههای دربند، تا دنبالههای نمداد میکشد.
داییشوکت را چه کسانی شبانه بهزمین میزنند، هرچه گرفت و گیر میکنند، کشف نمیشود که نمیشود. یک شب، تیراندازی در زاویهی خلوتی در بازار، بهکمین مینشیند و داییشوکت را، با پیشتو از پشت میزند. گلولهی پیشتو از کنار مخچه میخورد، از گوشهی پیشانی درمیآید و یاختههایی از مخ را با خود میبرد. تیرانداز، از تیررس تیر را میاندازد و سرمخفی درمیرود. تیری که در تاریکی، درست بههدف اصابت میکند.
در بازار یک بار چو میاندازند، که ترتیبدادن آن سوءقصد، زیر سر پشتآبیها بوده. مردم باور نمیکنند. بار دیگر بر سر زبان میاندازند، که نه زیر سر پشتآبیها نبوده، کار بیتردید از دزدآبیها آب خورده بوده. مردم بازهم باور نمیکنند. داییشوکت، با دزدآبیها دستاش در یک کاسه بود. زندایی، دختر یکییکدانهی یک خان دزدآبی بود. پس کار میگفتند کار دزدآبیها نبود. زیر سر پشتآبیها هم که در بازار چو انداخته بودند، باورکردنی نبود. داییشوکت، با پشتآبیها دشمنی نداشت. داییشوکت، بهپشتآبیها دختر داده بود. پس کار میپرسیدند کار دولتیها بود ؟ داییشوکت، مگر خودش از دولتیها نبود ؟
ننهجون، پس از آن حادثه نفرینکنان بهزندایی گفته بود :
« خدا از سر تقصیراتشان نگذرد. »
« این دولتیها از خوف آسیب خودشان شوکت را هلاک کردند. »
زندایی، گریهکنان در پاسخ بهننهجون گفته بود :
« شوکت خیلی تقصیرات کشف کرده بود. »
« خیلیها را با عقابین مقر آورده بود. »
« وظیفهی تأمینات واجب میکرد سختگیری کند. »
« هر تأمیناتچی دیگری هم اگر جای شوکت بود دشمن پیدا میکرد. »

داییشوکت، یک سال و نیمهیی آزگار، انگار بهافسون مار خواببندش کرده باشند، تبدار در خوابی گران خوابید. بافتهای پاشنههای پاهای داییشوکت، از بس بهدشک پیگیر سوده شده بودند، از مردهگی خشک تکهتکه کنده شدند و شتالنگهای پشت پا دیده میشدند. نشانی بهآن نشان، که هیچ یک از آن یاران دورههای شبانه، که حق میگرفتند و بهبانگ نوشباد نوشباد، گوارای وجود مینوشیدند، حق نمکخوارهگی را ادا نکردند و نشان پایی از آن یار نیمهزنده نگرفتند.
نه خواندن تضرع حاجت بر ریزش دانههای باران نیسان، نه تحریر دعای عالیه با آمیختهی آب و زعفران، هیچ کدام برای برخاستن داییشوکت از خواب افاده نرساند. ننهجون، که همیشهی خدا آبدست بود و از بس بهدعا بهسجده افتاده بود، داغ بلندان در پیشانیاش پیدا شده بود، افسونخوانان، رشتههای گرهدار تب، که دختری نابالغ از ریسمان خام رشته بود و میگفتند تببر بود، بهگردن داییشوکت بست و با دانهزنی، دست بهطلسمگشایی زد و دانهای ارزن و جو، که بهآب زعفران رنگ زده بود، بر پیکر خوابیدهی داییشوکت زد، تا از خواب شاید بیدارش کند. داییشوکت، بیدار نشد که نشد.
یک روز، که نور آفتاب از خورشید تازه سر زده بود و شاخههای نارنگ و ترنگ بهگلشکوفه نشسته بود، داییشوکت، بیهوا، از خواب یک سال و نیمه سبکخیز بیدار شد. خمیازهکشان کش و قوسی جانانه رفت و گلمشتکوبان بهقفسهی سینه رو بهپرستار گفت :
« من بهتره یواشیواش راه بیفتم برم سر زندهگانیام. »
انگار که میشنیده و میدانسته، که در آن یک سال و نیمه، در کجا خوابیده بوده. داییشوکت، از تخت پایین میآید و تا اراده میکند، پا از پا بردارد، بهپهلو بهزمین میافتد.
داییشوکتی که از آن سوء قصد شبانه جان بهدر برد و در روزگار پریشان ما زنده ماند، دیگر آن داییشوکتی نبود، که پیش از خوردن گلوله بود. داییشوکت، در بازار لنگیده که میرفت، بازاریان دیگر او را نمیدیدند. یاران کمربستهاش در پیشآپیش، بهبانگ دور شوید دور شوید، از مردم زهرچشم نمیگرفتند. داییشوکتی که در تأمینات سبیلها دود داده بود و از گردهها تسمهها کشیده بود، شده بود یک داییشوکت دلساده و بیآزار و بیشیله و پیله.
زندایی، پس از آن حادثه دیگر گوشهگیر شده بود و از آن خوشنماییهای وسوسهانگیزش خبری نبود. دیگر با بیدلواپسی در نارنجستان نمینشست و برای هواییکردن داییشوکت، وسمهکشان چشم و ابرو نمیآمد. دیگر بهلپهای ورغلمبیدهاش، که داییشوکت بهنرمی گاهی وشگونشان میگرفت و یواشکی گوگگوری میگفت، آن همه گلگونهی زرشکی نمیمالید. زندایی، با پرهای طاوسک دیگر کلاهپرک نمیساخت و رنگبهرنگ بهموهای پرکلاغیاش پیوند نمیزد. دیگر با پرنیان بلبلچشم، رشتههای زرین و سیمین، باهم درهم نمیتابید و زمزمهکنان در ایوان، گرد گریوان و آستین پیراهن نمیدوخت.
زندایی بهننهجون گفته بود :
« چه فایده از این کارها ؟ »
« شوکت که کدخدایی نمیکند. »
« ما باهم انگار خواهر و برادر شدهایم. »
زندایی، یک روز که پیراهن سبز مرادش را بر تن پوشیده بود و رو در روی ننهجون، در سایهی نارنجستان بهچاقکردن قلیان نشسته بود، از داغ دل مویهکنان نالیده بود. و انگار مرغی با منقار، سرخم درگریبان، پوشپر میجسته بود، کوکهای آجیدهیی و شلال پیراهن مراد را، یکییکی با دندان شکافته بود. پیراهن مرادی که پارچهاش را با پول درویشی خریده بود و در میانهی دو نماز ظهر و عصر، برای برآمدن حاجت، در ماه رمضان در مسجد دوخته بود.
زندایی، از قلیان پکهای قلاج کشیده بود و دودش را، بریدهبریده از سینه آهکشان بیرون داده بود. زندایی،
قلیانکشان، رو بهننهجون با گریهخنده گفته بود :
« بخت آدم آمد و نیآمد دارد. »
« قسمت من هم این بوده. »
« یا نصیب و یا قسمت. »
و یک دم دود در سینهی فرسودهاش شکسته بود و اشکریزان بهتنگی نفس افتاده بود. زندایی، بهننهجون با حسرت گفته بود :
« باشد. »
« این دوسهروزهی عمر آدمی که ارزشی ندارد. »
« کجدار و مریزی پیشه میکنم، تا ببینم این قسمت مرا بهکجا میکشد. »
قسمت، زندایی را کشید بهخوابیدن و کشیدن شیره با نیدوده در پای چراغ.

زندایی، روزهایی که شیره با نیدودهکشیدناش مخفیانه بود، یک وعده در هفته میلاش بهکشیدن شیره بیشتر نمیکشید. زندایی، برای کشیدن شیره بیبهانه نبود. میگفت دود شیره کوفتهگی تن را درمیبرد، چربی خون را پایین میآورد، درد دندان را ساکت میکند و پاها بهوقت راهرفتن، بهتر در اختیار آدماند. زندایی میگفت :
« در یک وعده دوسه دودی بیشتر نمیکشم که. »
« دوسه دود بهکشیدن عادتام نمیدهد که. »
« پرحوصلهترم میکند. »
یک وعدهکشیدنهای زندایی، در هفته بیشتر و بیشتر شدند، تا رسیدند بههر روز یک وعده. زندایی، دیگر اگر هر روزه یک وعده در پای چراغ نمیخوابید و آشکاره دوسه دودش را نمیکشید، کوفتهگی از تناش درنمیرفت، چربی خوناش بالا میرفت، از درد دندان بیتاب میشد و راه که میرفت، پاهایاش بهتر در اختیارش نبودند.
زندایی، یک روز که هنوز دوسه دودش را نکشیده بود و نگاری بهدست، تازه در پای سینی و چراغ خوابیده بود، از سینه نفس سردی برآورده بود و اشارهکنان بهداییشوکت، که نشئه در گمگوشهیی در اندیشه فرو رفته بود، با گریهخنده گفته بود :
« از دست این زبان بسته است که جگرسوز شدهام. »
و با آوایی اندوهآور بهدنبال گفته بود :
« من پایبستهی این زبانبسته شدهام. »
و نیدودهکشان در پای چراغ، خوابیده زیر لب گفته بود :
« از یک وعدهکشیدن که نمیشود دست کشید. »
« از یک وعده بیشترکشیدن ای مبادا توبه. »
زندایی، توبهاش را نمیشکست. بههمان یک وعده در روز بسنده میکرد. داییشوکت، که با زندایی یک جان درمیان شده بود، رفیق نیمهراه نمیشد. هر روز سینهبهسینهی زندایی، درازبهدراز، در پای سینی و چراغ میخوابید، دوسه دودی میکشید و کامی میبرد. زندایی و داییشوکت، ساقی هم میشدند و بهدهان هم نیدوده مینهادند. دمشان گرم که میشد، شنگول و منگول، شانهبهشانهی هم بر فرش مینشستند، در ایوان رو بهنارنجستان، با هم گل میگفتند و گل میشنفتند. نارنگها و ترنگها، دیگر اگر بهبار نمینشستند، گو ننشینند.
داییشوکت، بهکشیدن شیره با نگاری در پای چراغ زود عادت کرد. دیگر کشیدناش ساعتکی دیر نمیشد. زندایی، سرانگشتگزان رو بهننهجون با پشیمانی گفته بود :
« همهش گناه من بود. »
« من نمیکشیدم شوکت کجا میکشید. »
« مردهشو این بخت آدم را ببرد. »
زندایی، در زندهگانی سفیدبخت نشد. بختاش با داییشوکت بهکوری و کبودی افتاد. و تا مرگ شبانه بیخبر بیاید و زندایی را، با خود بهخانهی نامرادی ببرد، در خانهی داییشوکت، تا آخر یک بخته ماند.
داییشوکت، بیآزار و بیشیله و پیله شده بود، اما خل و چل اگر که بگوییم، نه بهگمان نشده بود. داییشوکت، هنوز هم شببهشب، زندایی که از فرط نشئهگی بهخواب فرو میرفت، در رختخواب دراز میکشید، سیگار دستپیچ دود میکرد و از دیوان بایزید بهدیوان بوسعید میرفت. و تا خستهگی از راه برسد و بر پلکهایاش سنگینی کند، برای لینتدادن رودههای خشکیدهاش، پیالهیی جوشاندهی پوست نارنگ، پیش از خوابیدن سر میکشید.
داییشوکت یک شب بهزندایی گفته بود :
« من شبها وقتی میخوابم دیگر خواب نمیبینم. »
« تو چی میبینی ؟ »
زندایی بهننهجون گفته بود :
« خوشا بهحالاش. »
« این شوکت سرش را بر بالش بگذارد، خروپفاش تا خانهی همسایه میرود. »
داییشوکت، نزدیکیهای ظهر گیج و خمارزده از خواب برمیخاست، تکیه بهمتکا بر دشک، همان جا در رختخواب چندک میزد، سیگار دستپیچی دود میکرد و از درد سر و شکم شکایت میکرد. لنگنده و خمیده میآمد بهاتاق نشیمن، پیالهیی جوشاندهی قندرون رومی با کندر و شیر، ایستاده تندتند هرت میکشید. غرولندکنان، از اتاق نشیمن بیرون میزد، در پای کوکنار سفید باغچه، برپانشسته اندکی آه و ناله میکرد، یک کندهی زانو را بهغم بهسینه میگرفت، انگشت از توتون زردشدهی اشاره را، تا ته حلق فرو میکرد و زردآب شکوفه میزد.
داییشوکت، که تلخی قلیایی زردآب، سگرمههایاش را توی هم میبرد، قیهای خیسشدهی نشسته در کنج چشمهای گلمژهدارش را، که از ریزش قطرههای اشک، شبیه غوزههای ریز پنبه شده بود، با پر عرقگیر رکابیاش پاک میکرد، خیواندازان و آیخدامردمگویان، از پای کوکنار باغچه برمیگشت و بهیاد آن بامدادان، که شیرآبهی بهارنارنج سر میکشید، یک دست بهکمر، رو بهنارنجستان میایستاد و پیالهی سرپر بنگآباش را، جرعهجرعه مزه میکرد.
داییشوکت، تا که نیدودهی کهورش را کوک کند و اشتهای سیریناپذیرش تحریک شود، دوسه بست شیرهی ویژهی داییشوکتی، که هر یک بست شیره بهبزرگی ناف لیلی دولتآبادی بود و چاقتر از شش نخود تریاک بود، بر حقهی نگاری میچسباند، خوابیدهنخوابیده سیخ میزد و بر زبانهی چراغ دود میکرد. داییشوکت، اندکی سردماغ که میشد، دستی بهدوستی بهکاکل زردش میکشید، سوتزنان، رو بهایوان میآمد و در پای سفرهی گسترده مینشست و قدحی گوشتآبهیی با روغن بادام، یا کشکآبی با روغن کنجد، یا نخودآبی پرمایه با زیرهی کرمان، برای داییشوکت هیچ فرقی نمیکرد، ریزریز ترید میکرد و هیچ پیدا نبود، که خیال نازکاش تا بهکجاها دویده بود، سربهزیر، لقمههای قاضی میزد و بیاختیار میخورد.

داییشوکت، آن قدر در خیال بیاختیار میخورد، تا گیجگاهاش از جویدن خسته میشد. و گویی گاوی پرواری بریدهبریده ماغ میکشید، داییشوکت، باد پیچیده در شکم را، بهآواز از گلو بیرون میداد، هنوهنزنان، با کندی تا اتاق میانی میآمد، بر قالی بیگل و بته و حاشیهیی، در پای سینی و چراغ بهپهلو میخوابید، زیررخسارهی تکیدهاش را، بر کنارهی گردبالش میگذاشت و یک نفس باز شیره میکشید.
داییشوکت، شیره میکشید و درمیانه شکرپاره میخورد و پیالهپیاله، خاکشیرآب با یخ و گلآب سر میکشید. طبعاش که از کشیدن شیره دیگر سیر میشد، از پای سینی و چراغ با اکراه کنار میکشید، از قوطی دستساز نقرهکوبی، که همیشه در جیب جلیقه میگذاشت، سه انگشتی ناس برمیداشت، درمیانهی نرمهی دندانها و لب میگذاشت و بهمتکاهای دودزدهی مخملی بهدیوار تکیه میداد. داییشوکت، تکیهکنان، عصارهی ناس میمکید و آتشبهآتش سیگار میکشید و پینکیهای خرگوشی سبک میزد.
نارنگهایی که بر پایههای ترنگ پیوند زده شده بودند، توسرخهایی که شاخههاشان چتر گسترانیده بودند، رفتهرفته دود میشدند و بههوا میرفتند. چهرهی داییشوکت، داغدار و زرد شده بود و از چربی مرموزی میدرخشید. شکماش هفتهبههفته کار نمیکرد و خشکی مزاج، تفالههای رودهاش را خشکانده بود. تنقیههای روزانهی جوشاندهی کافشههای کاجیره و گلهای خشکیدهی خطمی، دیگر افادهی کافی نرساند، تا زیرسینهی داییشوشک را شکافتند و اندرونههای فاسدش را بریدند و رودههایاش را، از تفالههای خشک و سیاه شست و شو دادند.
فاروق، در خانهی داییشوکت و زندایی، چند روزی ماند و دنیایی دست و دلبازی و دلمهربانی دید. روزی که برمیگشت، داییشوکت، که نشانههای دلتنگی در چشمهای گلمژهدار و نشئهاش بهروشنی دیده میشد، شانههای فاروق را، در اختیار گرفت و گویی وداع آخر میکرد، با آوای گرفتهیی گفت :
« پس تو هم فاروقجان رفتنی شدی. »
« باشد برو. »
« برو بهسلامت. »
« من هم یواشیواش رفتنیام داییجان. »
« شاعر میفرماید که آن داییشوکت مسکین را ببردند بهزیر خاک تاریکاش سپردند. »
و بهدنبال غمخندهی سنگینی زد و از دل آهی کشید و دلگیر، دستی بهکاکل زردش کشید و با گرهی گردویی نشسته بر سیب آدماش، بهبازی ایستاد و گفت :
« فاروقجان... »
« بههمگی سلام مالاکلام برسان. »
« بهننهجون بگو تو دیگر چرا دلتنگی میکنی ؟ »
« من حالا دلتنگی کنم یک چیزی. »
« بگو آنهمه تو بازار سر پل هادو وادو نکن زن. »
« از پا میافتی ها. »
« آن هم با آن پاهایی که تو داری. »
« بگو با این درد روده و سردردی که دارم کو تا بیآیم پایتخت. »
« بگو نیآمدم دیدار قیامت. »
« ها تا یادم نرفته... »
« گفته بودم که داییجان یادم بیانداز. »
« بیا این هم سوغات ننهجون. »
و شانههای فاروق را رها کرد، بند دستاش را چسبید، هنجلهکشاناش کرد، تا نزدیک دارابزین اتاق نشیمن، بستهی سوغات را، از یک مجری آهنی برداشت، رو بهفاروق گرفت و گفت :
« بیا بگیر. »
« این هم سوغات ننهجون. »

فاروق، با تردیدی درمیان اینکه سوغات ننهجون را بگیرد یا نگیرد، نگاهی با حیرت بهزندایی کرد و برگشت و رو بهداییشوکت کرد و گفت :
« داییجان... »
« باور کن اینکار کار من نیست. »
« بیا و جون ننهجون ما را تو هچل ننداز. »
« میگم که بهتر نیست آمدنی خودت برایاش بیآری ؟ »
داییشوکت، نگاهی از سر دلمهربانی بهفاروق کرد و کاکلبازان بهآهنگی کشیده گفت :
« گفتم که داییجان... »
« کو تا حالا خودم بیایم. »
« آن هم با این پاهایی که من دارم. »
« تازه یادت نره این دوای درد ننهجونته. »
« الکی که نیست. »
« بهقول شاعر چارهی کژدمزده کشتهی کژدم بود. »
و سوغات ننهجون را داد بهفاروق و با کف دست کوبید پشت شانهاش و گفت :
« خب داییجان داره دیر میشه. »
« برو بهسلامت. »
فاروق، بستهی سوغات را گرفت، نگاهی باز با تردید بهزندایی کرد و با قهر و آشتی از داییشوکت پرسید :
« خب داییجان این بسته را حالا کجا باید جاسازی کرد ؟ »
داییشوکت، بهنشانهی ناشیبودن فاروق، اندکی سربهزیر، بهچپ و راست سر جنبانید، بسته را پس گرفت، دستبهدست گردانید و با کنایه گفت :
« جاسازی ؟ »
« جاسازی نمیخواهد فاروقجان. »
و سلانهسلانه، لنگیده دور گشت و بهماهگرفتهگی گوشهی چشم و گونهی فاروق، خمیده از نزدیک اندکی زل زد و با کلامی که از اندرز آکنده بود گفت :
« مأمور میگرده دنبال تابلو فاروقجان. »
« تو که هزارماشالله تابلو نیستی. »
« هستی ؟ »
« بیا ببین همین جا. »
« توی جیب. »
« امن و بیدردسر. »
و بستهی سوغات ننهجون را، فرو کرد توی جیب بغل کت فاروق و با شادی گفت :
« دیدی فاروقجان ؟ »
« آسوده و آسان. »
« برو که رفتی. »
زندایی، که از ننهجون طلسمات یاد گرفته بود، اشکریزان، آینه را گریاند و عود پنجشنبهجمعه روشن کرد و سرانگشتی سمسمههای اسفند، دور سر فاروق چرخاند و بر گلههای زغالهای آتشدان ریخت و دعاخوانان، بهگردن فاروق آیهی چشمآرو بست، تا در راه چشمزخم نخورد و خدای ناکرده در هچل نیفتد. زندایی، خاموش گریه کرد و همزمان، دعای خیر مسافر خواند و فاروق، از خانه بهکوچه که درآمد، در پشت پایاش کاسهیی آب پاشید، تا بیخطر سفر کند و بهسلامت بهخانه برسد. پستر فردای آن روز خبر رسید، که مرگ مهلت نداده بود و اجل شبانه بیخبر آمده بود و زندایی را، در خواب بهخانهی نامرادی برده بود.
اتوبوس، تازهنفس بود و تازه از گاراژ بهراه افتاده بود. همسفری در کنار فاروق نشسته بود. زنی چاق و سبزپوش، که نقطهنقطه از لب، تا چانه خالکوبی کرده بود و بچهیی بهبغل گرفته بود، در ردیف راهرو اتوبوس، در آن طرف در کنار دست فاروق نشسته بود. بچه تخس بود و بهآیهی چشمآرو، بهسینهی فاروق چنگ میانداخت و در میان یک بند نق میزد. فاروق، دستی بهامانتداری از روی سینه، بهسوغات ننهجون کشید و رو بههمسفر کرد و پرسید :
« ببخشید آقا... »
« میشود شما جای من بنشینید من جای شما ؟ »
همسفر، نگاهی با تردید بهبچه کرد و رو بهفاروق کرد و بهلهجهی نستعلیقی یواش گفت :
« نه خیر آقا نمیشود. »
« من باید کنار پنجره بنشینم. »
فاروق، یکه خورد و رنجید. همسفر، که رنجیدهگی آشکار فاروق را دید، سر بهپیش بهنزدیک آورد و سرگوشی بهفاروق آرام گفت :
« ببخشیدآ. »
« ناراحت نشیدآ. »
« من صفراوی مزاجام. »
« در راه دلبههمخوردهگی میگیرم. »
« باید کنار پنجره باشم. »
« کنار پنجره باشم شما راحتتریدآ. »
همسفر، کیف سفر بههمراه نداشت و پوستی ککمکی و شاربهایی پرپشت داشت. سربهزیر گاهی در فکر فرو میرفت، بهدور و بر بهشک نگاه میکرد و تندتند ابرو میزد و نچنچ میکرد. دستههای عینک سیمیاش، از زیر نرمههای قرمز لالههای گوشاش، بیرون زده بود. موهای سرش را کوتاه کرده بود و بر پیراهنی چینی، کاپشنی سربازی پوشیده بود. سی و پنجچهل ساله نشان میداد و سادهگیاش در کلام بهدل مینشست.
فاروق، در راه سر گفت و گو را با همسفر باز کرد و شیوهی خندیدن خندندهیی را حکایت کرد، که شبی در محفلی دیده بود. همسفر، که کنجکاو گوش میداد، از شیوهی خندیدن فاروق خندهاش گرفت و با نگاه بهبچهی تخس، بهیک باره، چنان خندهیی سر داد، که راننده دست و پای خود را گم کرد و در شانهی خاکی جاده افتاد. مسافرین، گردن کشیدند و بهحیرت بههمسفر نگاه کردند. بچهی تخس، از خندهی کشیدهی همسفر ترسیده بود و پستان مادر را میمکید و از گوشهی چشم، دزدکی همسفر و فاروق را نگاه میکرد. فاروق، که شیرینزبانی و نوشخندههایاش تازه گل کرده بود و در گرفتن قیافههای نمایشی پرحیله بود، با شیرینکاری از داییشوکت یاد میکرد. همسفر، که آدمی دیداری و وارد بود، بهگفت و گو با فاروق، اشتیاق نشان میداد. باهم گرم گرفتند و حرفهاشان داشت گل میکرد، که اتوبوس بهماهان رسیده بود. حرف شاهنعمتالله ولی پیش آمد.
فاروق از همسفر پرسید :
« راستی این شاهنعمتالله ماهانی، همان نورالدینشاه سمرقند و هرات است آقا ؟ »
همسفر، با همان لهجهی نستعلیق، با تأنی پاسخ داد :
« من در محدودهی قاطیغوریاس گام نمیزنم. »
« شماهم البته زیاد فکر خودتان را درگیر نکنید. »
فاروق، یک بار دیگر یکه خورد و رو بههمسفر کرد و در ادامه گفت :
« میگویند سلطان دراویش و پیر سلسلهی طریقت و جویندهگان حقیقت، همین شاهنعمتالله ماهانی بوده آقا. »
همسفر، بهشنیدن این بار اشتیاق نشان نمیدهد. فاروق، ادامه میدهد :
« میگویند در وحدت وجود، غزل و رباعی و مثنوی سروده و چه ریاضتها کشیده. »
« میگویند بر نفس اماره چیره گشته بوده. »
همسفر، نگاهی بهشک بهدور و ور میکند و با بیتفاوتی آرام میپرسد :
« چه کسی بر نفس اماره چیره گشته بوده ؟ »
فاروق، با خاطر جمعی میگوید :
« همین شاهنعمتالله ماهانی دیگه آقا. »
همسفر، که از جاده و از چشمانداز نگاه میدزدد، دستی بهشاربها میکشد و گفت و گو را انگار دارد بهبازی میگیرد، رو بهفاروق بهطعنه میگوید :
« این شاهنعمتالله بهقول شما؛ ماهانی، بیتردید درویشی بوده با ریش و خرقه و تبرزین و کشکول. »
همسفر، ابروزنان در پی لب ورمیچیند و اندکی بهفکر فرو میرود و سر تکان میدهد و بیآنکه بهروی فاروق نگاه کند میگوید :
« حالا اگر در یاد دارید، از این غزلها و رباعیات این بهقول شما؛ شاهنعمتالله ماهانی، پارههایی بخوانید، ماهم در این سفر بهرهیی ببریم. »
فاروق، که دید کار آن گفت وگو دارد یواشیواش پیچیده میشود و کاسهیی زیراین نیمکاسهی پرسش هست، با خونسردی میگوید :
« ای آقا... »
« آدم غزل و رباعی یادش نمیمونه. »
و بهگیرانداختن و پیچانیدن همسفر، بهزیرکبازی میافتد و با انداختن بادی بهغبغب، با نوشخنده میگوید :
« شما خودتان یک نگاهی بیاندازید بهنقطهی قطب فلک. »
« یا همین هویت مطلقه. »
« یا نه چرا هویت مطلقه ؟ »
« ببینید در مقولهی جمع اضداد یا جمع لاهوت، شاهنعمتالله ماهانی چه اشارهها میکند. »
« میگوید جمع هستی را بزن بر نیستی. »
همسفر، که در چهرهاش بیاشتیاقی نشسته بود و آشکارا داشت نشان میداد، که بهقول خودش در محدودهی قاطیغوریاس گام نمیزند، یک باره جا میخورد و ناآرام میگوید :
« اینها که شما میگویید، تراوشات اندیشیدههای خوابآور حلقههای صوفیان اخوت است آقا. »
« البته شما شاید حواستان نیست و اندیشیدههای صفیعلیشاه اصفهانی، مرید منورعلیشاه شیرازی را، با شاهنعمتالله ولی باهم یکی گرفتهاید. »

فاروق، برق از نگاهاش میپرد و سنبهی همسفر را، وقتی پر زورتر میبیند، اندکی با تردید، بهچشمانداز جاده چشم میدوزد و گویی از پیش، پیشبینی کرده بود که آن گفت و گو بیخ پیدا میکند، برای اینکه دست پیش بگیرد و سر رشتهی گفت و گو، بیش از آن دست نرود، نفسی تازه میکند و قیافهیی نمایشی میگیرد و در پاسخ رو بههمسفر میگوید :
« صفیعلیشاه که مرید منورعلیشاه نبود آقا. »
« کشمکشها با آن درویش داشت. »
« من شاید حواسام نیست ؟ »
« صفیعلیشاه، مثنوی عرفانیاش را، که بر وزن مثنوی مولانای عزیز است، پس از آن کشمکشها با منورعلیشاه نوشت. »
« بهشیوهی کشف و شهود، رسالهی عمل در معرفت حق نوشت. »
« چه حرفها میزنید. »
« صفیعلیشاه از بیستسالهگی مرید رحمتعلیشاه بود آقا نه منورعلیشاه. »
« من شاید حواسام نیست ؟ »
« صفیعلیشاه با بحرالحقایق و عرفانالحق بهجان جانان رسیده بود. »
« بهتربیت و ارشاد سالکان صوفیگری نشسته بود. »
« مزارش امروز خانقاه و زیارتگاه دراویش شده. »
همسفر، که مات و مبهوت بهماهگرفتهگی گوشهی چشم و پلک فاروق زل زده بود، از بلبلزبانی فاروق کلافه میشود و باز ناآرام میشود و این بار در پاسخ میگوید :
« این تراوشاتی که بهقول شما، از ریاضتکشیدنها بهدست آمده، امروزه بهچه کار میآید آقا ؟ »
« ریاضتکشیدن شکنجهدادن است. »
« انسان با شکنجهدادن خود بهسعادت نمیرسد. »
« گرههای پیچ در پیچ این طراغودیای حیات، با کشف و شهود و معرفت حق باز نمیشوند. »
« آنان که از ریاضتکشیدن، بهانتظار معجزه نشستهاند ولمعطلند. »
« میبایستی اعتدال داشت آقا. »
« امروزه صدای سوت راهآهن و چکش و پتک در کار است. »
« بازار مار زلف و سنبل کاکل کساد است. »
« چشمان آهو و کمان ابرو و موی میان، دیگر درمیان نیست. »
« امروزه اوضاع از این رو بهآن رو شده آقا. »
« کجای کارید ؟ »
« نمیشود که زیر بار سخنهای فرقهیی رفت. »
« دوره مگر دورهی تیموریه است آقا ؟ »
« امروزه دوره دورهی دیگری شده. »
« دیگر دورهی بردهگی و فئودالیته نیستآ. »
« با قاطیغوریاس و کشف و شهود کار پیش نمیرودآ. »
« سوسیالیسم سرمایهداری را از میدان بهدر بردهآ. »
« من البته این پندارهها را در زندهگانینامهام میآورم. »
« اگرچه زندهگانینامهنویسی از خودشیفتهگی سرچشمه میگیرد. »
« اما چه اشکالی دارد بگذارید بگیرد. »
« برای آیندهگان که بهکار میآید. »
فاروق، پاک وا داده بود. همسفر، که در آن گفت و گو پیشی گرفته بود، با اشارههای دست بهمسافرین، که بیشترینهشان از خستهگی راه در خواب بودند، در ادامه میگوید :
« شما نگاه کنید بهدنیا آقا. »
« امروزه روش مجادلههای منطقی بهکار میآید. »
« نه قاطیغوریاس و معرفت حق و کشف و شهود و براهین این درویش و آن صوفی. »
همسفر، در ادامه سکوت میکند، نگاهی سرراست، بهشانهی جاده میدوزد و دلبههمخوردهگی نمیگیرد و انگار درد میکشد، دست بهپهلو میگیرد و چندتایی چین و شکن بهپیشانی میاندازد.
فاروق، که هوا را پس میبیند، برمیگردد و با نوشخنده نگاهی بهدور و ور می کند و برای اینکه گریزی زده باشد، باز یکی از آن قیافههای تماشایی و نمایشی میگیرد و رو بههمسفر، با زبانبازی این بار میگوید :
« از موضوع گفت و گو دور شدیم آقا. »
« ما داشتیم از شاهنعمتالله ماهانی میگفتیم. »
« شما یههو بهمقولهی آن مرحوم ابراهیمبیک مراغهیی پریدید. »
« من کجای کارم ؟ »
« شما کجای کارید ؟ »
« کجا میشود از راه مجادلههای منطقی و براهین شما بهعینیت مطلق رسید ؟ »
« بهقول شیخ شهید این نظریات، یا بهقول شما این تراوشات، رهآورد ذوق است. »
« راه تجربه و عیان است. »
« راه ارسطو و افلاطون. »
« شیخ شهید میفرماید مهراسید، که هیچ ذرهیی از این نظریات، بهتشکیک مشککی از میان نمیرود. »
همسفر، جا میخورد و در پاسخ سکوت میکند و از فاروق، که شیوهی بیاناش بهیکباره چرخیده بود، روی برمیگیرد و باز دست بهپهلو میگیرد و از ادامهی آن گفت و گو دوری میکند.
از ماهان تا کرمان، که بر کتیبهها بوتیآ یا کارآمانیآ بود و گواشیرش میگفتند، با آن درختهای اورس هزارسالهی دامنههای کوههای جبالبارزش، با آن جزموریان و بزمان و بادامان، با آن شورستانهای بیابان لوت و سیلهای هلیلرود، دیگر بیگفت و گو گذشتند. همسفر، خسته بود و سرش بر شانهی فاروق افتاده بود و در خواب، گاهی بهپیشانی چین میانداخت و دست بهمالش بهپهلو میکشید. زن سبزپوش، بیدار بود و یک بند دهاناش میجنبید و بچه بر سینهی فاروق آرام خوابیده بود.
راننده، در درازای آن راه خفته، ششدانگ، هوش و حواساش بهجاده بود و انگار در افکار دور و درازی غوطهور بود. شاگردراننده، چرتزنان، خاموش سیگار میکشید و گردن و سینهاش را میخاراند. گاهی میآمد و تا اقاقک پردهدار ته راهرو اتوبوس میرفت و زود و شنگول برمیگشت. اتوبوس، غرشکنان، سینهی هوا را خسته میشکافت و در نوار مارپیچ جاده بهپیش میرفت و شیشهی پنجرهی همسفر نیمهباز بود و هویهوی باد گرم میوزید.
نوار جاده میرفت و در آن دوردستها باریک میشد و در روبهرو، پنبهزاران جلگهی کشکوئیه بود و از کشکوئیه تا انار، راه درازی در پیش رو نبود. در چشمانداز راه از خانههای خشت و گلی گذشتند، تا بهمهریز ابریشمتابان رسیدند.
از اشکزر تا میبد گرمسیر، زمان، گویی بهآنی گذشته بود و راه بهقول آن پیر پاریزی، یک جیغراه بیشتر نبود. تاریکی از راه رسیده بود و اتوبوس بهعقدا نرسیده بود. در اردکان یا آرتاکان نان و آبی خوردند و از کاشان گذشتند و ماه در ناف آسمان، زرد و بیهاله بود و تا دیده کار میکرد کویر نمک بود.
بهپست بازرسی رسیده بودند و داشتند رد میشدند، که شاگردراننده رو بهراننده شتابزده گفت :
« نیگهدار نیگهدار. »
« پست یازرسی. »
راننده، رشتهی افکارش برید، آرام ترمز کرد و آسوده گفت :
« خبری نبود. »
شاگردراننده، دلواپس گفت :
« مأمورا وایسا بودن. »
« چیچی رو خبری نبود. »
« هوش و حواسات کجاست ؟ »
« دنده عقب بگیر. »
راننده، شاکی شد و از شانس بد زیر لب بد گفت و با دندهی عقب بهپهلو گرفت. اتوبوس، در میدانچهی خاکی
روبهروی پست بازرسی، سنگین در شانهی باز جاده ایستاد. شاگردراننده، شیشهی پنجره را پایین کشید، رو
بهسه مأموری که گفت و گو کنان، باهم رو بهسوی اتوبوس میآمدند، با لابهگری گفت :
« سامعلیکم جنابسروان . »
جنابسروان، که در میانهی آن دو مأمور میآمد، با دیدن شاگردراننده با سرزنش گفت :
« علیکسلام گوشتلخ. »
« یازهم که تویی. »
« تو دست از سر این جاده برنمیداری ؟ »
« حالا کجا با این عجله ؟ »
« داشتی میزدی بهچاک ها ؟ »
شاگردراننده، نیشاش باز شد و بهموشمردهگیبازی، سرش را بهشانه خم کرد و گفت :
« سگ کی باشیم جناب سروان ؟ »
« اتوبوس ماشاالله سنگینه... »
« تا ترمز بگیریم چند متر رفتیم. »
جنابسروان، سر جنباند و بهملامت گفت :
« که گفتی اتوبوس سنگینه. »
« رانندهتون تو این نوبت کیه ؟ »
« باز کن ببینیم نشئهی نادرست ایندفه برامون چی آوردی. »
شاگردراننده، اینبار نیشاش تا بناگوش باز شد و چروکهای گوشههای لباش زننده شدند. در را تند باز کرد، با چابکی پایین پرید و سرگوشی با مأمورین منمن کرد. مأمورین، بهآرامی سر تکان دادند و ابتدا آن دو مأمور و در پی آنان جنابسروان، تکتک آمدند توی اتوبوس. مسافرین، از خستهگی سنگینی آن راه بیشتر خوابیده بودند ودر آن میان شاید بودند، مسافرینی که از پختهگی یا ناشیگری خود را بهخواب زده بودند. از آنان که بیدار بودند، یکی برای بهتردیدن، از شانهها گردن بیرون میکشید، یکی از ترس خوب دیدهشدن، در شانهها گردن قایم میکرد.
مأمورین، در راهرو اتوبوس راه افتادند. یکیشان که تنومند بود، انگار برای آمارگیری آمده باشد، یکبهیک شروع کرد بهشمردن مسافرین. تا ته راهرو اتوبوس رفت، برگشت و اینبار تا بهردیف فاروق و همسفر رسید، ایستاد و مشکوک بههمسفر خیره شد و درگوشی با همقطارش نجوا کرد. همقطار، سر پیش کشید و با نگاهی پیگیر بههمسفر زل زد و همزمان خطاب بهجنابسروان گفت :
« جنابسروان شمارهی سیزده. »
جنابسروان، که پهلو بهشانهی راننده ایستاده بود و خیره بهمسافرین نگاه میکرد، با انگشت اشاره کرد و آمرانه گفت :
« اون آقا بیاد پایین. »
دلها هری ریخت. همهی نگاههای بیدار، رو بهردیف همسفر و فاروق بود. بچهی تخس، در بغل فاروق از خواب پریده بود و نقزنان دست و پا میزد و رو بهمادر بیتابی میکرد. فاروق، که رنگ از رویاش پریده بود، بچهبهبغل، بیاراده نیمهخیز شد و ترسیده پرسید :
« من جنابسروان ؟ »
جنابسروان، اندکی بهتماشا خاموش نگاه کرد و گفت :
« نه آقاجون شما نه. »
« شما بفرما بشین. »
« اون بغلدستی. »
« اون که کاپشن آمریکایی پوشیده. »
« اون آقا سیبیلوئه. »
همسفر، بیاختیار، دست پیش برد و آبخور شاربها را، با سرانگشت پنهان کرد و دلنگران پرسید :
« با من هستید جنابسروان ؟ »
جنابسروان، اینبار بهنشانهی بدوبدو بیابیا، بهاشارههای انگشت گفت :
« آره اخوی خود شما. »
« بیا پایین. »
و رو کرد بهشاگردراننده و پهلودار گفت :
« من میگم این اخوی تو انباری جنس داره. »
« تو چی میگی گوشتتلخ. »
شاگردراننده، نیشخندهی تلخی زد و رویاش را بهسوی راننده برگرداند. راننده، شانههایاش را با بیتفاوتی بالا کشید و بهروی خود نیآورد.
همسفر، که از ناباوری آب در دهاناش خشک شده بود و ابروهای پیوستهاش، از ترس لنگهبهلنگه شده بود، چشمهای تاببرداشتهی ترسیدهاش را، از پشت عینک سیمیاش بهیاری بهدور و ور گرداند، لبهایاش را با زبان تر کرد و گویی خرده میگیرد، بهجنابسروان گفت :
« کدام انباری جنابسروان ؟ »
« باور کنید من اهل جنس نیستمآ. »
« دارم از مأموریت میآیمآ. »
« ببینید این هم حکم مأموریتام. »
و برای نشاندادن حکم مأموریتاش، دست در جیب روی سینهی کاپشن سربازیاش کرد. جنابسروان، که دستبهکمر ایستاده بود و با پر چشم بههمسفر نگاه میکرد، خونسرد گفت :
« چی خیال کردی اخوی ؟ »
« من هم با حکم این جا وایسادم. »
« بیا پایین تا نشونات بدم. »
و رو کرد بهراننده و بهآواز گفت :
« یه دفه جستی ملخی... »
« دو دفه جستی ملخی... »
و با همان رنگ در ادامه گفت :
« بیا پایین اخوی... »
« شما تو انباری جنس داری... »

همسفر، حیران، دست از جیب کاپشن سربازیاش بیرون آورد، دستههای فنری عینک سیمیاش را، از زیر نرمههای لالههای قرمز گوشاش پایین کشید، ابروزنان از جا برخاست و با سادهگی گفت :
« بهسر و چشم جنابسروان. »
« میآیم پایین. »
« اما من اهل جنس نیستمآ. »
« پاک پاکامآ. »
« باور کنیدآ. »
جنابسروان، خندهی بریدهی کوتاهی کرد و گفت :
« ما همه بندهگان پاک خداییم. »
« بیا پایین. »
« تفتیش کردبم باور میکنیم. »
همسفر را از اتوبوس پیاده کردند، آن دو مأمور باهم درمیان گرفتند و در پیشآپیش جنابسروان، رو بهپست بازرسی با خود بردند. شاگردراننده، بالاتنهاش را تا کمر از پنجره بیرون کشید، بهاین خیال که کار تمام شده بهراننده گفت :
« بزن تو دنده بریم بابا دیر شد. »
« این نوبت هم تو گاراژ جا نداریم. »
راننده هم بهدنده زد و اتوبوس هنوز از شانهی خاکی بهجاده نیفتاده بود، که جنابسروان، رو بهپشت برگشت و با فریاد بهشاگردراننده گفت :
« هوهو حیوان کجا ؟ »
« نیگه دار. »
« تو هنوز آدم نشدی ؟ »
« تا چشم ما رو دور میبینی حاجیحاجی مکه پررو ؟ »
« وایسا مسافرتو ببر. »
اتوبوس ایستاد و شاگردراننده، نیشاش دوباره باز شد و از پنجره با لودهگی گفت :
« فکر کردیم کار تمومه جنابسروان. »
جنابسروان گفت :
« فکر کردی ؟ »
« تو از کی تا حالا فکر میکنی ؟ »
« تا بهت نگفتند فکر نکن. »
« کار تموم میشه اما نه بهاین زودی وقتی که من بگم. »
« فهمیدی گوشتتلخ ؟ »
« من که فکر نمیکنم تو آدم بشی. »
و دوباره رو برگرداند و رفت و بهقهر گفت :
« وایسین کار ما زیاد طول نمیکشه. »
اتوبوس، در روبهروی پست بازرسی، تا پایان مراسم تفتیش، بهانتظار بازگشت همسفر ایستاد. فاروق، بهپشتی صندلی تکیه داده بود و هوا را بدجوری پس میدید. از سر بههوشکاریکردن، بهبچهی تخس نگاه میکرد و درمیان شکلک درمیآورد و از دلهرهیی که در سینه داشت، ناآرام نفس میکشید. بیشتر از یک نیمهی ساعت گذشت و ابتدا همسفر و بهدنبال جنابسروان، از پیهم از پست بازرسی آمدند بیرون.
همسفر، دکمههای پیراهناش باز بود و پسپسکی رو بهجنابسروان میآمد و بهاشارههای دست، اشکالی را در هوا بهتجسم درمیآورد. جنابسروان، بهنشانههای نه، پیدرپی سر تکان میداد و سنگین لبخند میزد و با همسفر همرایی نمیکرد. هردو آمدند بالا توی اتوبوس. همسفر، بهپهلو آمد و در کنار فاروق پسپا شد و یک وری نشست. بریدهبریده نفس میکشید و رنگ بهرو نداشت. جنابسروان، که گریبان شاگردراننده را بهچنگ گرفته بود و ابروتابان اخم وتخم میکرد، یکآن رو برگرداند و بههمسفر نگاه کرد و شمرده گفت :
« جای شما راحته اخوی ؟ »
همسفر، که بهبستن دکمههای پیراهن سر بهزیر داشت، با چشمهایی که پیدا بود اشک ریخته بود، نیمهنگاهی کرد و رنجیده گفت :
« بله جنابسروان. »
جنابسروان، خندهی بریدهی کوتاهی کرد و بهدرآوردن ادای همسفر، با کنایه گفت :
« پس دیگه سفارش نمیکنمآ. »
« این دور و ورا دیگه آفتابی نشیآ. »
همسفر، خاموش باز نیمهنگاهی کرد و بهبازی با دکمههای پیراهن، سر بهزیر گرفت. جنابسروان، گریبان شاگردراننده را رها کرد و پیاده شد. اتوبوس، از شانهی خاکی جاده درآمد و از پست بازرسی دور شدند. فاروق، که از ترس درآمده بود و آرامتر نفس میکشید، ازهمسفر پرسید :
« ببخشید آقا موضوع چی بود ؟ »
همسفر، که هنوز سربهزیر داشت و در اندیشه لب بهدندان میگزید، دستی بهپهلویاش کشید و انگار داشت درد میکشید، رو کرد بهفاروق و ترشرو گفت :
« من هم سر درنیآوردم. »
« دستگیرم کرده بودندآ دیدید ؟ »
« عجبآ از میان اینهمه مسافر. »
« لخت و پتیام کردند آقا. »
« گفتم من از مأموریت میآیمآ. »
« این شیوهی تفتیشکردن قانونی نیستآ. »
« بهخرجشان مگر میرفت آقا. »
« کم مانده بود کفآب بهخوردم بدهند. »
« میگفتند سربکش سربکش. »
« هرچه مکافات بلعیده باشی میآید بیرون. »
« کدام مکافات ؟ »
« آقا شکی کرده بودندآ. »
« متهیی بهخشخاش گذاشته بودندآ. »
و بهنشانهی حیرت باز لب بهدندان گزید و بهسکوت فرو رفت و باز سر بهزیر گرفت.
فاروق، که دیگر هوا را پس نمیدید و میدان را، بگویینگویی باز میدید، از همسفر پرسید :
« راستی شما چکار کردید ؟ »
و پیش از آن که همسفر، پاسخی دست و پا کند، حق بهجانب در ادامه گفت :
« بهتر بود ممانعت میکردید ؟ »
« نبایستی همهجا رو بگردند. »
همسفر، شاربها را با سرانگشت، خاموش شانه کشید، سرش را با اکراه بالا کشید و در پاسخ بهفاروق، با حیرت گفت :
« بهتر بود ممانعت میکردم ؟ »
« اینهم از آن تراوشات بودآ. »
« مگر میشود با مأمور درافتاد ؟ »
« بهتر بود همکاری میکردم. »
« شما جای من بودید ممانعت میکردید ؟ »
فاروق، یک آن ترسید و یک بار دیگر، در سکوت دست بهسینه، بهسوغات ننهجون کشید و بهپشتی صندلی ناآرام تکیه داد. همسفر، رو بهفاروق ادامه داد :
« وحشتآبادی بودآ. »
« پرسشپیچی کرده بودندآ. »
« جنابسروان میگفت بگو. »
« هرچه هست بیا و بگو. »
« بگو کلک را زود بکن برو. »
« میگفت چشمهایاش میگویند که من گرفتار یک مکافاتیام. »
« کدام مکافات ؟ »
« داشتم با کله تو هچل میافتمآ. »
« بهخیر گذشت. »
و دستی باز بهمالش بهپهلو کشید، ابروها را درهم کشید و نگاه از دورو ور دزدید و دردزده گفت :
« داشتم میرفتم آنجا که عرب نی میاندازدآ. »
و ناگهآن بهفاروق نگاهی عمیق کرد، کرههای چشمهایاش گشاد شد، حدقههایاش سفید شد، گویی چشمهای وزغ، دو گوی درشت، ورغلمبیده از کاسهها بیرون زد، دانههای دمکردهی عرق، بر پهنهی پیشانیاش پیدا شد، رگههای هول و ولا و درد، بر رخسارهاش دوید، لبهایاش باد کرد، کمکم سیاه شد، کفآبی غلیظ از دهاناش جوشید، از لابهلاهای انبوه موهای شاربهایاش شرشر سرازیر شد، پلکهایاش بسته شد، یکباره باز شد، پیچ و تابخوران آهناله کرد، دست بهپهلویاش گرفت، از صندلی کنده شد، برپاایستاد، بربر زل زد بهفاروق، دستبهپهلو خم شد، ترغ با شقیقه بهشیشه خورد.
فاروق، برید و از ترس از جا پرید و قایم بهبازوی زن سبزپوش خورد. شاگردراننده، که از دور میدید، هراسان دوید و تند بهبالای سر همسفر رسید. راننده، که از توی آینه نگاه میکرد پرسید :
« چی شده ؟ »
شاگردراننده، با نگاه بههمسفر همزمان گفت :
« هیچی دیگه میخواستی چی بشه ؟ »
« این دفه خرمون زاییده. »
« این بابایی که برده بودنش واسه تفتیش... »
« این سیبیلوئه... »
« همین که تو راه زد زیر خنده... »
« مرده. »
« غلط نکنم تو پلاستیک دوا بلعیده بوده. »
« بهگمونم آببندیش کاردرست نبوده... »
« بستهها تو معدهش وا شده. »
« خدا میدونه چند تا بسته بلعیده بوده. »
« قیافهش کبود کبوده. »
و نگاهی بهقهر بهفاروق انداخت، بهشکایت، زیر لب منمن کرد، برگشت و خطاب بهراننده گفت :
« حالا میگی چیکار کنیم ؟ »
« از پاسگاه هم که رد شدیم. »
« این هم از نوبت این دفهمون. »
« بخشکی شانس. »
« امشب عمرن تو گاراژ جا نداریم. »
زن سبزپوش، لاالهالااللهگویان، نوحه میخواند و با نگاه بههمسفر، شیون میکرد و بچهاش با نگاه بهمادر، سکسکه میکرد و جیغ میکشید. فاروق، با دریایی دلهره در سینه، وحشت میخورد و بیاراده از روی سینه، بر سوغات ننهجون دست میکشید و بیتاب پیادهشدن بود. g
داستان ها، رمان و نقد بههمین قلم
گفت میرفتم و مردی پیشام آمد و پرسید کجا میروی؟ گفتم بهحج. گفت چه داری؟ گفتم دویست درهم. گفت بهمن ده و هفت بار گرد من بگرد که بچهگان دارم و دست تنگام که حج تو این است. چنان کردم و بازگشتم
یلدا
الگوهای ساختاری بهمعنای وسیع آن د رمفهوم، در شعرهای ... در گسترهیی زیباشناسیک دیده میشوند. شهلا اگرچه قصهنویسی نمیکند، از طرحها و نمونههایی از جهان قصهنویسی، در شعرهایاش بهره میگیرد. رویدادها و چهگونهگیهای قصه و داستان، در رودرروییها و تقابلهایی همآهنگ، در توصیفهایی ملموس در پیکرهی شعر « یلدا» رخ نشان میدهند؛
چرخ زمین
چشمهای خمار
دستهای بینیاز
پاهای بیهراس
آهنگ شب
تن برهنهی زمین
هاشقان مست
چهرهی ماه بهچشمها سرمه کشیده
زبانی آشنا با گوش، بیهیچ لفاظیهای کهن و بههمپیچیدهگیهای آرکاییک. ترکیبهای نحوی شیرین و همزمان استوار.
چه پرشور میان کوچههای شب
بری عاشقان مست سرمه کشیده ماه
بیا بیا
تو با من من با تو
با برفی که نشسته امشب
برای یلدا لای لایی دیگر بخوانیم
سلام
من گندمام
از تیرهی گندمیان
با داس نسبتی ندارم
ریشهام افشان است
ساقهام بندبند
گلشنگلهام شاباش
بهبه
چه سنبلهیی
گندمکار میکاردم
گندمکوب میکوبدم
گندمفروش میفروشدم
در بهار بیافشانیدم گندمزار میشوم
در پاییز نیز
بر ماهور و کوه بهباران رهایام کنید
سبز میشوم
بهشما گندمک دیم میدهم
گاهی برشته میشوم گندمگون
گاهی تلخ
پردانه شود سنبلهام
گندمهی شیشهییام
سلام
من گندمام
از تیرهی گندمیان
افلاطون راوی نظریههای استادش سقراط، از داستانی سخن بهمیان میآورد که مربوط بهروزگارانیست که سرزمین یونان هم وجود خارجی نداشته و انسان نبوده مگر بهشکلی دیگر. بهروایت این اسطوره؛ در آغاز خلقت انسان دارای دوسر و چهاردست و چهارپا بوده است. چون انسان دارای دوسر بود، پس دوچندان هوشمند بود. چون انسان دوچندان هوشمند بود، پس دوبرابر دانش داشت. این دوبرابری دانش انسان راغریق چشمهی خودشیفتهگی کرد غرور او را در ربود، تا آنجا که بر خدایخدایان زئوس جلوهفروشان فخر فروخت. این جلوهفروشیی فخر زئوس را خوش نیآمد و انسان را دوپاره کرد، بهگونهیی که یکسر و دودست و دوپا داشته باشد.
ما در جستجوی پارهی دیگر خویش پیوسته در عالم سرگردانیم و بر این گمانایم که با یافتن پارهی دیگر خویش کامل میشویم. شاید اندیشه سل هست یا جفت روحی که بر زبان برخی از شکستخوردهگان در پدیدهی عشق جاریست، ریشه در این اندیشهی اسطورهیی داشته باشد. بندی از جستار جهان دلدادهگی و عشق
ایالت آیداهو سرزمین کشت سیبزمینی است. کشاورز پیری که در این ایالت بهکار کشت سیبزمینی اشتغال داشت، در شخمزدن زمین خود عاجز مانده بود. تنها پسرش هم، از قضای رزوگار، بهزندان افتاده بود. پدر نامهیی بهپسر نوشت واز دشواری کارش نالهها سر داد. در آن نامه نوشت؛
بوبای عزیز
احساس پیری میکنم و دیگر قادر نیستم زمینهای مزرعه را شخم بزنم. اگر تو اینجا بودی، مشکل من حل میشد زیرا میدانم که در کار شخم زمین مرا یاری میدادی
با محبت فراوان؛
پدرت
چند روز بعد پدر از پسر نامهی کوتاهی دریافت کرد؛
پدر عزیزم
ترا بهخدا آن مزرعه را شخم نزن. آن مزرعه جاییست که من آن اجساد را در آنجا دفن کردهام
دوستات دارم
پسر تو بوبا
در ساعت چهار صبح روز بعد، سر و کلهی مامورین افبیآی و پلیس محلی پیدا شد و آنان تمام مزرعه را زیر و رو کردند، اما جسدی پیدا نکردند. از پیرمرد عذرخواهی کردند و مزرعه را ترک گفتند
همانروز پدر نامهیی از پسر دریافت کرد؛
پدر عزیزم
حالا که زمان شخم خورده است، دیگر میتوانی بذرهای سیبزمینی را بکاری. در شرایط موجود این بهترین کاری بود که میتوامستم برایات انجام دهم
با یادی از استاد مجید روشنگر
حضور دلدادگی و عشق در تاروپود قصهها از دیرباز حضوری مبارک بوده و از جهان افسانهها و ترانهها بهجا مانده و در کلام فلاسفه و صوفیان تا امروز بهما رسیده است. دلدادگی و عشق درهمپیچیدن شیرین اندیشه و عاطفه است، خاطرهها و سرگذشت دلپذیر انسان را باهم پیوند میدهد و ایمان و امید میآفریند. در سالهایی که گذشت و جنگ در اینجا و آنجا ویرانی و اندوه بر جای باقی گذاشت، شعار مردمانی بیغم و دلخوش این بود: «عشق همهی آنچه است که نیاز دارید.». آدمی از شنیدن اینهمه خاطرآسودگی خندهاش میمیرد. با تکیهکردن بهاین شعار آیا میشد یا میشود که زندگانی کرد؟ پایههای زندگانی در سرزمینهایی که در آنجا؛ عشق هنوز مجال حضور مییابد، وابسته و مشروط است بهشرایط زندگانیی در آن سرزمین. تا شرایط محیط زندگانی در یک سرزمین مهیا نباشد، تا نان و آب در سفرهی انسان نباشد نمیشود زندگانی کرد، چه رسد که همزمان با زندگانیکردن، عاشق هم باقی ماند. حال اگر معنای انتزاعی عشق را در پیش روی آوریم عشق آیا عطوفت است یا احساس؟ با این تفاوت عمل که عطوفت حالتیست پایدار و احساس حالتی ناپایدار
عشق هم چون خشم و هراس و حسادت، درگیرشدن موجود زنده با محیط بیرون از خویش است. بر عشق درون و پیوند با همزاد و از خشم بر خویش، در اینجا چشم برهم میبندیم و بهناچار در این مقال میگذریم، با امید بهاین اقبال که روزی بهپیوندخوردن با همزاد برگردیم. عشق اگر ناشی از نیاز تن نباشد و گزینشی آگاهانه بوده باشد و مسیر تابناک دلدادگی را پیموده باشد و این بههمآمدن، محصول یکیشدن و شناخت در بلندای زمان بوده باشد، بیهیچ تردید ماندگار است. طبیعت در این نمونه از دلدادگی و عشق، بیارادهی ما بهیاری بهما میشتابد. گفتیم که عشق درگیرشدن عاطفهی انسان با انسان است. با میزان وابستهبودن بهموضوع این درگیری و شدت عاطفه، عشق گوناگونیهایی دارد. خردورزان دنیای باستان بخشبندیهایی برای عشق قائل بودند. یک نوع از عشق را عشق زمینی یا «اروس» مینامیدند، که واژهی اروتیک از آن مشتق شده است. اروس عشق جنسی است و تمنای درگیرشدن آدمی با جسم دیگری از جنس مخالف است. اروس جنبهی جسمانی دارد. عشق دیگر را «فیلیا» میخواندند، که معنی دوستی میدهد، اما، بار معنایی آن از دوستی فراتر میرود و عشق بهپدر و بهبرادر و بهخواهر و بهفرزند و بهافراد نزدیک در جامعه را فرامیگیرد. عشق سوم «آگاپه» است، که آن را کاراپاس میخواندند. این عشق فراگیرتر و گستردهتر از عشق اروس و فیلیاست و عشق بههمنوع و انسانیت را شامل میشود. انسان را اما توان داشتن چنین عشقی نیست و تنها این خداوند است، که قادر است اینچنین عشقی را دراختیار داشته باشد. تنها اوست که تنهاترین منشاء چنین عظمتیست. یعنی آیا اینکه؛ خداوند بهمانند انسان صاحب عطوفت است یا نیست؟ چه کسی تن بهخطر میدهد و در مقام پاسخ بهاین پرسش برمیآید؟ آگاپه بهتعبیر دیگری عشق انسان است بهخدا. پس اروس یا عشق زمینی چیست؟ با یادی از غبار همدانی اینبند را نیز میبندیم؛ روزی که میگرفتند پیمان ز نسل آدم، عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود
عشق در یک کلام یگانهگی و جاذبهی شیرین جهان زیباییست. عشق دوئیت نمیپذیرد. معبود را با عاشق یکی میکند. عشق تجلیی شیفتهگیست نه فریفتهگی. درهمآمیختهگی وجدان عاشق است با جوهر جان او.
گاهیبهگاهی سرپنجههای مهربانی بهنوازش و بههوای ویرایش بر سر و روی این جستار میکشیم و بر واکوچههای جهان بوطیقایی عشق دستافشان آب میپاشیم تا گذر راه خوشبو شود و هوا ترگونه شود تا آنچه پیش روی شماست مقبول پسند افتد. وانمودی نیست. وگرنه بهبوی عشق هم با این جستار نمیتوان رسید. کجا میتوان در آن بهسرحد یگانهگی عشق با جهان پیرامون رسید؟ این جستار با این سادهدلیها در کلام و لذتباوریها در بیان تنها آغازیست بر پایان. عشق را که پایانی نیست. اشارههاییست تنها بهعاطفههای آدمی. و الا کجا ما را یارای تعریف عشق؟
عشق در یک کلام چشیدن جاذبهی شیرین جهان یگانهگی و زیباییست. جهان مطبوعیت است. عشق دوئیت نمیپذیرد؟ معبود را با عاشق یکی میکند. عشق تجلیی شیفتهگیست نه فریفتهگی. درهمآمیختهگی وجدان عاشق است با جوهر جان او.
گاهیبهگاهی سرپنجههای مهربانی بهنوازش و بههوای ویرایش بر سر و روی این جستار میکشیم و بر واکوچههای جهان بوطیقایی عشق دستافشان آب میپاشیم تا گذر راه خوشبو شود و هوا ترگونه شود تا آنچه پیش روی شماست مقبول پسند افتد. وانمودی نیست. وگرنه بهبوی عشق هم با این جستار نمیتوان رسید. کجا میتوان در آن بهسرحد یگانهگی عشق با جهان پیرامون رسید؟ این جستار با این سادهدلیها در کلام و لذتباوریها در بیان تنها آغازیست بر پایان. عشق را که پایانی نیست. اشارههاییست تنها بهعاطفههای آدمی. و الا کجا ما را یارای تعریف عشق؟


